تیر مژگان و نگاهت همه در سینه نشست نیزهٔ عشق به دل، زخمهٔ اندوه و شکست گرچه جان از تنم انگشت شماری نَبَرد باز کن پنجره را، بشنو آهِ دلِ مست من همان شاخهٔ خشکم که به یغما رفتم بی تو چون برگِ خزان، سوی تماشا رفتم قصّهٔ عشق مرا...