"همسایهٔ بیسایه"
تو
نزدیکترین غریبهای بودی
که به من رسید؛
آنقدر نزدیک
که نبودنت
از دیوارِ اتاق
پیدا بود.
من
به سمتِ تو پیر شدم
و تو
به سمتِ دیگری
جوان ماندی.
چه بیصدا
عشق
از میانِ ما عبور کرد؛
مثل قطاری
که ایستگاه را
اشتباه گرفته باشد.
من ماندم...