باز اشکِ بی قرینه باز آهِ بی امانم بازم به یادِ نامت، لرزان شود زبانم خاموش شد چراغی در کوچههای روحم بینورِ آن دوچشمت تاریک شد جهانم هر صبح با خیالت، گل میکند غمم باز هر شب به یادِ عشقت، میسوزد آشیانم با توبهای شکسته، برگشتم از هراسم ای آنکه...
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟