متن داستان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات داستان
کانال نویسنده داستان
@DARCY_CHANNEL روبیکا
@DARCYY_CHANNEL تلگرام
قصه از اونجایی شروع شد که کتابای تست شیمی رو پخش کرده بودم رو میز و مثلاً داشتم درس میخوندم، ولی عملاً داشتم با خودم تمرین میکردم که چطوری وقتی آقای مرتضوی میاد سر کلاس یه جوری نگاش کنم که بفهمه من با...
جناب سروان من فقط رفته بودم ازش عطر بخرم
نمیدونم چیشد این دل صاحب مرده ما گرفتار چشاش شد..
آخه خودت چشاشو ببین آدم دلش میره براش..
سروان ملکی پرونده پسرک 21 ساله را روی زمین گذاشت و رو به من گفت: ببرش انفرادی برای امروز کافیه..
تا در انفرادی...
1۸ دی ماه ۱۴۰۴
اسمش نسترن بود.... هر روز صبح که از کوچهی باریک نرسیده به میدون انقلاب رد میشدم بوی شیرینیِ تازه پخش میشد تا ته خیابون....اون مغازهی کوچیکی که ویترینش پر از لطیفه و نون خامهای بود شده بود عادت هرروزم...
نه فقط واسه مزهی شیرینیها واسه لبخندش......
این داستان بر اساس واقعیت میباشد.
این داستان از طرف زهرا شقانی برای تموم عشقهای بیسرانجام…
برای دلدادگیهایی که هیچوقت «اشتباه» نبودن فقط «بهموقع» نبودن...
برای اونایی که هنوز بعدِ سالها با شنیدن یه اسم سکوت میکنن و لبخند تلخی میزنن...
گاهی قشنگترین عشقها همونا هستن که هیچوقت تموم نشدن…...
تئاترِ شهر
به آهستگی از پله های مترو پایین رفتم،
کفشِ جدیدم پشت پایم را زده بود..
سنگینیِ کیسه های خرید دستم را بی طاقت کرده بود، نمیدانم چه مرضی داشتم، امروز که تنها بودم انقدر خرید کردم!
به زور خودم را به سمتِ درِ مترو میکشاندم، تا بتوانم قبل...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
اولین باری که سپهر رو دیدم، توی پادگان بود..
فکر نمیکردم اون پسر شیرازی با اون خندههای از ته دل، یه روز بشه رفیق فاب من... من محمد، بچهی مشهد، اونجا غریب بودم و سپهر با شیـطنتها و حرفهای شیرینش، زود منو...
باز اشکِ بی قرینه باز آهِ بی امانم
بازم به یادِ نامت، لرزان شود زبانم
خاموش شد چراغی در کوچههای روحم
بینورِ آن دوچشمت تاریک شد جهانم
هر صبح با خیالت، گل میکند غمم باز
هر شب به یادِ عشقت، میسوزد آشیانم
با توبهای شکسته، برگشتم از هراسم
ای آنکه...
سوار بر قطار نیمه شب زمان
صدای چلک چلکش
کهنگی خاطرات را به یادم می آورد
من و تو ....
این راه به لیسبون میرود
ولی من آرام و ساکت
در چشمانت سفر می کنم
به سبزی نگاهت
مثل زمانی که برای گشایش رمز گاو صندوقی تلاش می کنی
نگاهم...
Noctis
Part¹ :
شب سردی بود؛ همون شبا که باد انگار داره رازهای مرده رو تو کوچههای خیس پخش میکنه.
تو، با هودیِ مشکی و نگاه سردت، میرفتی جلو آروم، سنگین بدون اینکه به کسی حتی نیمنگاه کنی.
صدای قدمات خیس آسفالتو میبُرید،
و بوی خونِ قدیمی از لابهلای هوا...
از سوت های بلند قطار
که به آهی جانسوز می ماند
بازهم معلوم است
که نخواهی آمد
گویی بازهم در داستان شب
تار مویی سپید خواهد شد ....
زن غرغرو از دنیا می رود و شوهرش با خوشحالی می گوید: خدایا شکرت! بالاخره می توانم باقی مانده ی عمرم را در آرامش
زندگی کنم!
ولی بعد از مدتی، زن در خواب شوهرش را ملاقات می کند و با ناراحتی می گوید: حالا که من رفته ام، چرا هنوز...
به قول او
هر داستان نویسی ،
شاعری شکست خورده است !
ما تو زندگی دو جور داستان داریم . داستان ها یی که قبل از تو یک بد بخت دیگر ی ثابت شان کرده و داستان ها یی که یکی باید پیدا بشود و از جانش بگذرد تا بتواند ثابت شان کند . / محمد رضا کاتب/ رمان لمس
معمولا موقع نوشتن دوست ندارم یه قصه رو شروع کنم وقتی هنوز برای آخرش هیچ ایده ای ندارم
نه که آخر قصه رو کاملا مشخص کنم ولی یه طرحی ازش تو ذهنمه.
ممکنه به هزار جور و هزار مدل داستان عوض شه و هزار تا ایده جدید به ذهنم بیاد...
تنهاست...
کمی دور و برش را نگاه می کند دوباره نگاهی به عقب می اندازد در این برهوت کسی نیست که فریادرسش باشد بلند فریاد می زند : کسی اینجا نیست ؟
ندایی نمی آید مایوس قدم بر می دارد چهره اش در هم رفته و خسته از همیشه به...
هنگام شب سوالی عجیب از من پرسیدی؟
گفتی:
عاشق شدن چه گونه است؟
به تو گفتم:
انگاری یکی دستش را بر روی قلبت گذاشته است و انقدر فشار می دهد که تو سکته کنی.
خندیدی و دیوانه نثارم کردی!
خندیدم و چشمانم را بستم.
درست است فهمیدی از عشقت مردم...
آیا فکر می کنید، چون من فقیر، ناشناخته، ساده و کوچک هستم، بی روح و بی قلب هستم؟ شما اشتباه می کنید! - من همان قدر روح دارم که شما دارید، - و همان قدر قلب! و اگر خداوند به من زیبایی و ثروت زیادی بخشیده بود، همان طور که...
از طریق پنجره، نور خورشید جریان دارد،
مناظر رویایی ذهنم را روشن می کند،
زمزمه ای از حکایت های جهانی نادیده،
در گوشه ی خاطرات، شنیده می شوند،
در صفحات هر کتاب گرامی،
داستان روح من پرواز می کند
غزل قدیمی
دیدگانش جز سیاهی چیزی نمی دید. خواست چشم بگشاید اما تاریکی انگار دست و پا در آورده بود و روی چشم هایش خانه ای بتنی ساخته بود. دستان کم توانش را به آرامی افتادن برگی روی آب تکان داد. همین تکان کم کافی بود تا گرمای محبت دستی که روی...
می ترسم فتح الله! تاوان داره! بیچاره نشیم؟
تو فکر می کنی من قلبنا راضی هستم؟ نه به پیر! نه به پیغمبر! ده آخه نمی بینی مگه؟ سی و خرده ایی سن داریم،
هنوز چوپون میرزا هستیم! اگه الان تمومش نکنیم یه روز هم باید گوسفندای سلیمان رو ببریم چرا!...
نمیدونم حرفمون کی به اینجا رسید
که بی بی واسم از ساعت و رادیویی که از پدربزرگ خدابیامرزم به یادگار مونده گفت
گفت،دختر جانم
اینا فقط یادگاریای به جامونده از آقاجونت نیستن
حالت غم زده ی چشماش رو دیدم
و با همون ابروهای درهمش برام گفت جاش خیلی خیلی خالیه...
هرگز این قصه ندانست کسی
که چه آمد به سر مردم این شهر