متن اشعار مرتضی میرزادوست
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مرتضی میرزادوست
یک کشتی طوفانزده در ورطه گرداب،
من
بی تو
همانم..
هفت گردون نُه فلک بر مشیِ تو
سر به زیر و خاشعند از خشیِ تو
سرنوشت هر دو عالم دست تو
صف به صف کلّ خلایق مست تو
ز خمخانه ات جرعه ای ناب ده
به یادت مرا چشم بی خواب ده
به زیر آور از دل حجاب مرا
زدای از ریا این لعاب مرا
ببخشا بدِ بی حساب مرا
به راه عبادت غیاب مرا
زمانی که بر پا شود دادگاه
نباشد گریزی ز حق هیچگاه
در آنجا عدالت علی وار هست
و هر کس به جرمش گرفتار هست
کار ما دور خطا گردیدن است
کار تو اما فقط بخشیدن است
با گناه ما مدارا می کنی
پرده پوشی را چه زیبا می کنی
عفو تو بر خشم تو سبقت گرفت
هر گنهکاری ز تو مهلت گرفت
هم کوچه درد و غم
هم صحبت اندوهم
نزدیکم اگر ویران
از دور ولی کوهم
پنجره را نبند
حتی اگر باران
تمام تنهایی ات را خیس کند،
گاهی باید بگذاری
غریبه ترین خاطرات
به تو سلام کنند
لحظه ها
مثل دانه های شن در دست باد
بی صدا می گریزند
و ما با مشت های خالی
فقط سعی می کنیم
خاطره گرمای آن را نگه داریم
گر حکم کنی جانا
خصم دل خود گردم
از آتش دوزخ مرا
باکی نباشد هیچ گاه
وقتی که در هجران خود
هر لحظه می سوزانی ام
در کعبه قلب تو احرام وفا بستم
دل نیست اگر لایق، جانا طلب جان کن
شیرینی دورانم! تلخ است تهِ جانم
حلوای نگاهت را بر غمزده ارزان کن
کریم منعما پروردگارا
رحیما مشفقا صاحب مدارا
تو را می خوانم از عمق وجودم
به هر یک ذره از این تار و پودم
به هر کس در جهان پشت و پناهی
خطا کردم ببخشا گاه گاهی
دلت شاید به رحم آید،
نگاهت
می کشد بی شک
اندر این کوچه ی سبزینه ی شهر
سرِ تالارِ بهارینه ی دهر
بر درختی که پس از جامه دری پیرهنش یشمی است
نکته هایی ست اگر چشمی است..
هر کس پی سودای خود
ما را تماشای تو بس
مرزهای حقّ و باطل را
دشت کربلا معیّن کرد
کشتی نجات عالم را
در میان بلا معیّن کرد
مشو نومید از لطفش اگر ویرانِ ویرانی
صدا کن با دلت یا رب، گره از کار بردارد
دریغا که عمری به غفلت گذشت
به سان شهابی به سرعت گذشت
چه بیهوده ساعت به ساعت گذشت
به درگاه تو بی اطاعت گذشت
خدایی که داری عطایی عظیم
خودت وصف کردی خودت را کریم
به نام کریمت قسم می دهم
به خواری سرم را زمین می نهم
ز لطفت ببخشی قصور مرا
به سامان رسانی امور مرا
خراب افتاده دل، بی لمس یادت پا نمی گیرد
که بی اذن تو یک قطره، ره دریا نمی گیرد
عطا و رحمت و بخشایش و جود و کرم با هم
به غیر از آستان مهربانت جا نمی گیرد
جهان مثلِ یک باغِ اندیشه است
در آن میوه اش حاصلِ ریشه است
به ریشه بپرداز و معنا ببین
درختِ تنومندِ رعنا ببین
من نمی خواهم از تو دریایی
نه ستاره نه شمس و مَهتابی
از تمامِ ثروتِ چَشمَت
کاش بود سهمِ من خوابی