دلنوشته ها و اشعار مرتضی میرزادوست
روزی که بی یاد تو آغاز شود، همان بهتر که پشت شب بماند..
یک کشتی طوفانزده در ورطه گرداب،
من
بی تو
همانم..
هفت گردون نُه فلک بر مشیِ تو
سر به زیر و خاشعند از خشیِ تو
سرنوشت هر دو عالم دست تو
صف به صف کلّ خلایق مست تو
ز خمخانه ات جرعه ای ناب ده
به یادت مرا چشم بی خواب ده
به زیر آور از دل حجاب مرا
زدای از ریا این لعاب مرا
ببخشا بدِ بی حساب مرا
به راه عبادت غیاب مرا
زمانی که بر پا شود دادگاه
نباشد گریزی ز حق هیچگاه
در آنجا عدالت علی وار هست
و هر کس به جرمش گرفتار هست
نمی نوازی اگر،
به عتابی هم
از تو خرسندیم
نزدیک به ما هستی و ما دور ز تو..
کار ما دور خطا گردیدن است
کار تو اما فقط بخشیدن است
با گناه ما مدارا می کنی
پرده پوشی را چه زیبا می کنی
عشق تو
در بیکسی در می زند..
عفو تو بر خشم تو سبقت گرفت
هر گنهکاری ز تو مهلت گرفت
برای پناهندگی
لازم نیست جایی دور بروی،
همین نزدیکی است
.
.
.
خدا
چه بیرحمانه ما را برده ای از یاد..
هم کوچه درد و غم
هم صحبت اندوهم
نزدیکم اگر ویران
از دور ولی کوهم
پنجره را نبند
حتی اگر باران
تمام تنهایی ات را خیس کند،
گاهی باید بگذاری
غریبه ترین خاطرات
به تو سلام کنند
لحظه ها
مثل دانه های شن در دست باد
بی صدا می گریزند
و ما با مشت های خالی
فقط سعی می کنیم
خاطره گرمای آن را نگه داریم
باران
خطِ بریلی است که ابرها
روی تنِ خاک می نویسند
تا ریشه ها
آن را بخوانند
جنگ با تقدیر کردم حاصلش شد خستگی
روی زشتِ زندگانی با عمل زیبا نشد
گر حکم کنی جانا
خصم دل خود گردم
نه در آینه،
که در سکوت سنگین اتاق
به دنبال کسی میگردم
که پیش از تولد سایه ها
در من نفس میکشید
از آتش دوزخ مرا
باکی نباشد هیچ گاه
وقتی که در هجران خود
هر لحظه می سوزانی ام
فقط
غم باورم کرد و
رفیق و همدمم شد
گفتم
دلم را ، جانم را
اصلا تمام هستی ام را
فدایت می کنم گر قبول کنی..
گفت از کیسه خلیفه می بخشی !
این هایی را که شمردی متعلق به خداست..
مزد وفا
این همه بیداد نیست..
مات تو ام
این همه کشتار چیست