دلنوشته ها و اشعار مرتضی میرزادوست
روزی که بی یاد تو آغاز شود، همان بهتر که پشت شب بماند..
اندر این کوچه ی سبزینه ی شهر
سرِ تالارِ بهارینه ی دهر
بر درختی که پس از جامه دری پیرهنش یشمی است
نکته هایی ست اگر چشمی است..
هر کس پی سودای خود
ما را تماشای تو بس
درخت عریان
تکیه بر آسمان خاکستری
شکوه تنهایی
قسمت اگر هست که سوزد مرا
عشق تو، خاکستر آن بیش باد
مرزهای حقّ و باطل را
دشت کربلا معیّن کرد
کشتی نجات عالم را
در میان بلا معیّن کرد
مشو نومید از لطفش اگر ویرانِ ویرانی
صدا کن با دلت یا رب، گره از کار بردارد
دریغا که عمری به غفلت گذشت
به سان شهابی به سرعت گذشت
چه بیهوده ساعت به ساعت گذشت
به درگاه تو بی اطاعت گذشت
جاری هستی
بی منت
بی حساب
در چشمه ای که هرگز نشنیدم خشک شود...
خدایی که داری عطایی عظیم
خودت وصف کردی خودت را کریم
به نام کریمت قسم می دهم
به خواری سرم را زمین می نهم
ز لطفت ببخشی قصور مرا
به سامان رسانی امور مرا
نام تو جان را دلستان می کند
نام تو دل را گلستان می کند
می برد دل را به آن سو های دور
می برد تا تارک عشق و سرور
نام تو دروازه جود و سخاست
خواستن تنها به پیش تو رواست
با من چه کردی این چنین دریای آشوبم
در جامِ جانم زهر ریزی، چون عسل نوشم
به اطرافیان خودت خوب نگاه کن
اگر روزگار
روی بدش را به تو نشان دهد،
چهره شان عوض می شود
خاطره،
تلاش شبانه روزی زمان
برای
فراموش نکردن گذشته است
کسی که به عمق نگاه میکند،
از سطح زندگی
راحت نمی گذرد
سکوت
وقتی عمیق میشود،
دیگر نبودِ صدا نیست
نوعی
حضورِ سنگین است..
اندوه،
نام دیگر
دانستن است
مرگ
شاید
همین باشد :
این که هر روز
چیزی از ما کم شود
و کسی متوجه نشود
انسان وقتی می شکند،
اول روحش میمیرد
بعد
آرام آرام
خودش...
بعضی زخم ها
هیچ وقت
بسته نمی شوند
عدالت
اگر قرار بود بیاید
باید از چشمهای خسته عبور می کرد
نه از پله های قدرت
آپارتمان ها
چنان قد کشیده اند،
که صدایِ سقوطِ آدم ها
به طبقههای بالا نمیرسد
عدالت
دیواریست
که به جایِ نگه داشتنِ سقف،
آسمان را
از ما دریغ کرده است
پیش از این که
پایت را به این کوچه بگذاری،
اینجا
بن بست بود..