دلنوشته ها و اشعار مرتضی میرزادوست
روزی که بی یاد تو آغاز شود، همان بهتر که پشت شب بماند..
گر حکم کنی جانا
خصم دل خود گردم
نه در آینه،
که در سکوت سنگین اتاق
به دنبال کسی میگردم
که پیش از تولد سایه ها
در من نفس میکشید
از آتش دوزخ مرا
باکی نباشد هیچ گاه
وقتی که در هجران خود
هر لحظه می سوزانی ام
فقط
غم باورم کرد و
رفیق و همدمم شد
گفتم
دلم را ، جانم را
اصلا تمام هستی ام را
فدایت می کنم گر قبول کنی..
گفت از کیسه خلیفه می بخشی !
این هایی را که شمردی متعلق به خداست..
مزد وفا
این همه بیداد نیست..
مات تو ام
این همه کشتار چیست
در کعبه قلب تو احرام وفا بستم
دل نیست اگر لایق، جانا طلب جان کن
شیرینی دورانم! تلخ است تهِ جانم
حلوای نگاهت را بر غمزده ارزان کن
به تماشای دریا ایستاده بودم
بی خبر
از جذر و مد عشقت..
کاش
انسان ها
مانند آسمان یکرنگ بودند
یاغی بود
نمی خواست راه اجدادش را ادامه دهد،
پروانه ای که
به آتش پشت کرد..
کریم منعما پروردگارا
رحیما مشفقا صاحب مدارا
تو را می خوانم از عمق وجودم
به هر یک ذره از این تار و پودم
به هر کس در جهان پشت و پناهی
خطا کردم ببخشا گاه گاهی
زمانی که قلبم در آشوب است
به یاد تو حال دلم خوب است
نسیمای یاد تو غوغا کند..
به زیبایی ات
کس همانند نیست..
دلت شاید به رحم آید،
نگاهت
می کشد بی شک
اندر این کوچه ی سبزینه ی شهر
سرِ تالارِ بهارینه ی دهر
بر درختی که پس از جامه دری پیرهنش یشمی است
نکته هایی ست اگر چشمی است..
هر کس پی سودای خود
ما را تماشای تو بس
درخت عریان
تکیه بر آسمان خاکستری
شکوه تنهایی
قسمت اگر هست که سوزد مرا
عشق تو، خاکستر آن بیش باد
مرزهای حقّ و باطل را
دشت کربلا معیّن کرد
کشتی نجات عالم را
در میان بلا معیّن کرد
مشو نومید از لطفش اگر ویرانِ ویرانی
صدا کن با دلت یا رب، گره از کار بردارد
دریغا که عمری به غفلت گذشت
به سان شهابی به سرعت گذشت
چه بیهوده ساعت به ساعت گذشت
به درگاه تو بی اطاعت گذشت
جاری هستی
بی منت
بی حساب
در چشمه ای که هرگز نشنیدم خشک شود...