نازم تو را که گرمی افسانه ی منی...
همه شب دست در آغوش خیالت دارم....
خرّم تنِ آن که با تو پیوندد...
من جز هم نَفَسی با تو ندارم هوسی...
همه کس سرِ تو دارد تو سرِ کدام داری؟
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم..
فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را...
شب قدر، لاله ای شکفته در کویر شب های عادی سال است.
بی تو هر ثانیه یک سال ، زِ عمرم کم شد...
چشمِ تو پلنگیست که چنگال ندارد..
کو گریه ای که سبز شود آرزویِ ما؟
که می روی تو و رنگ پریده می ماند...
بی تو آوارم و بر خویش فروریخته ام ...
آزمون کن که نه کم تر زِ میِ انگورم ...
عاشقم بر نامِ جانْ آرامِ تو...
بی تو بی کار و کَسَم وسعت پشتم خالیست...
بس که در فکر خود افتادم سر از زانو گذشت..
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد...
و برای خودم تو را آرزو می کنم ..
از پا در آمدیم و نیامد به دست یار ...
هجر خویشم مَنِما هجر تو بس سنگ دل است...
غزل غزل همه ی دفترم غرامتِ تو۰۰۰
بیخود شده ام لیکن بی خودتر از این خواهم...