به تازگی با هیچ کسی شوخی ، حرف تازه ای کوچک ترین سخنی حتی ، ندارم... خسته ام... خیلی جدی میروم... خیلی جدی تر دیگر برنمیگردم...
خسته ام خیلی خسته… از دوست داشتن آمده ام و اگر تمام عمر استراحت کنم و همه ی آرامبخش های دنیا را ببلعم خوب نمیشوم … خسته ام، خیلی خسته از جنگ آمده ام من مدت ها برای دوست داشته شدن جنگیدم زنده برگشتم اما… با مین های خنثی نشده...
خسته ام از این زندان که نامش زندگیست
به تازگی با هیچ کسی شوخی ، حرف تازه ای کوچک ترین سخنی حتی ، ندارم... خسته ام... خیلی جدی میروم... خیلی جدی تر دیگر برنمیگردم
خسته ام حوصله ام لای بادگیرهای شمال دم کشیده است دلم هوای چای دست های تو را کرده یک استکان! پر رنگ!
دیگه رویایی ندارم دیگه سیگار نمی کشم دیگه حتی داستانی ندارم بدون تو زشت و نا پسندم بدون تو کدر و پستم مثل یتیمی در پرورشگاهم دیگه میلی به زندگی ندارم زندگی من از وقتی رفتی ایستاده هیچی ندارم و حتی بسترم به سکوی ایستگاه تبدیل شده از وقتی رفتی...