شبیه برگِ جدا از درخت بر کفِ باغ نه وصل حال مرا خوب می کند نه فراق
افتاده به دستو پایم این عشق فریاد کنان گذر مکن ، باش بر عهد وفا کن ای سیه مو این مرتبه هم از آنِ من باش آه از غم و از فُسونت ای عشق بر هرچه گذشت و هرچه دیدم این درد که از فراقَت افتاد بر دامن من چه...
و عمق عشق هیچوقت فهمیده نمی شود مگر در زمان فراق...
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام یا ز ره وفا بیا، یا ز دل رهی برو سوخت در انتظار تو، جان به لب رسیده ام
و عمق عشق هیچ وقت فهمیده نمی شود مگر در زمان فراق
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش ؟ آتش بوَد فراقت
تو چه دانی که چهها کرد ،فراقت با من ...!
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو