متن شاعرانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعرانه
تو بودی در ضمیرِ ما، چراغِ عشق و جانم
که با نامت به رقص آمد، تمامیِ روانم
چو بستی با دگر یاری، پیمانِ مهر و الفت
ز داغِ هجرِ تو خون شد، دلِ نامهربانم
گذشت از آن ملاقات و از آن دیدارِ دیرین
هنوز از یادِ آن مستی، به یادِ...
در میان رؤیای تو
ماه، لابهلای گیسوانت
گم میشود...
عطری که از خواب زیبایت میوزد
در آغوش سکوت
جان تپندهام را
سرشار خویش میکند.
ای تمامِ زیبایی،
که با یک نگاه
جهان را در چشمهای من
دوباره
از نو
آفریدهای.
اردیبهشت ، چمدان عطرش را بست و تا دقایقی دیگر جایش را به خردادماه می سپارد.
اردیبهشت ، ماه شاعران که هر صبح عطر گل و گلاب را به جانمان پاشید.
کوچه ها از نفس تو شکوفه می داد و واژه ها در هوایت قد می کشیدند.
اکنون که می...
سایهبانِ قصهها، خود قصهیِ درد است این سخاوتِ پنهان، چه آتشافروزی؟
رگههایِ طلاییِ بخشش، به زنگارِ ریا این عطایِ بیحساب، چه رنجافزایی؟
تا بلند شدم
وقتی افتادم، زمین گفت:
«بلند شو، راهه هنوز»
گفتمش: «خستهم از این همه چرخیدنِ روز»
اما تو هر تاریکی، یه نور پنهون بود که به من فهموند:
«زندگی هنوز روبهرومه، نه پشت سرم»
تو نور باش
و زخم را
به شعرِ ایستادگی ببخش.
که شعر،
مرهمیست برخاسته
از این سکوتهایِ سوگوار
ایران تو شدی، اخر هر بیت من
جان بخش ترین زمزمه، در سینه ی من
شعرم همه اغشته به بوی وطن است
این مهرِ، قدیمی روح و جان این تن است
افتاده شده مهر وجود این وطن
هر لحظه مرا میکشد، این عشق به تن
پرورده ی این خاکم و...
عشق آن نیست زِ بودن، تو فقط خندانی
عشق آن است زِ رفتن، تو به حد ویرانی
عشق آن نیست که راحت، تو کنی شادانی
عشق آن است که بیاو نشوی، نتوانی
عشق آن نیست که یک دم، بُوَدَش مهمانی
عشق آن است که با داغِ دلش، همجانی
عشق آن...
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
بگشای کتابِ دلت، ای دوست، و بگذار
بیرون برود بغضِ فروخُفتهٔ بیتاب
بگذار نسیم سحر از سینه برآرد
آن عطر نهفته زهوای دل مهتاب
بلبلِ مست آمده فصلِ بهار
هر طرفم پر شده ار مرغِ زار
جُست قناری درِ گوشم بخواند
نغمه عشق ذکرِ خداوندگار
دشت و دَمَن سرو و چمن وان صنم
پرتره ایست زان قلمِ کردگار
تابش آن پرتوی شمس و قمر
شعشعه ایست از طرفِ روی یار
صحنه ای از جَلوَتِ...
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد
امروز هم حال دلم،،،،
امروز هم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدود م به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه...
آدینه دلتنگی
جمعه هادلتنگـی درآغوشم
چَنبَره مـی زند
باز قصه ۍ تـلـخ انتظار
راوی لحظه هاۍ آدینه ام است
چاۍهل دار دَم کرده ام
می نوشم ...
دل بـا خیالِ بودنـت
بهانه ۍ تـو را دارد
همچون کودکی که بهانه ۍ
بستنی می گیرد در
هوای گرم تابستان
بـازآ انـدکـی...
مرا ببوس
جسورم کن،
در این روزهای طوفانی
وز شوق این محال که دستم به دست توست،
من
جای راه رفتن،
پرواز میکنم.
عجب دنیاییه
قلب منه
تو سینه منه
مال منه ولی..
واسه تو میتپه
پرواز اگر از من به بیمن برسد، زیباست
آنجا که جهان، جلوهای از خویش نخواهد داشت
عشق،
شهریست که خیابانهایش
به آسمان پیوند خورده.
برای همین،
حال عاشق را
فقط کبوترها میفهمند!
گناه من چیست؟!
پروانه، شمع را گم کرده است
دشت از دست دریا دلگیر است
و پنجره، به سر کوچه با اندوه مینگرد...
من که میخواستم
کوزهی بطلان زندگانی را پر از ترانه بکنم،
گلهای خسته را در بستر باغ بخوابانم،
آب را قلقلک بدهم
تا که باران به قهقه...
زیبایی ات از رونق ماه کاسته است .
آدینه،
کبوتری است که بالهایش را باز میکند
بر بامِ ساعتهای خاموش.
من هم
بر پلّههای نوری که از پنجره میآید
مینشینم
و برای تو
دانههای مهربانی جمع میکنم.
دلم پرندهای است.
با بالهای شکسته....
در قفسِ روز های تکراری....
آواز میخواند...
برای خورشیدی که غروب کرده.
برای،ماهی که نیست .
برای ستارهای که خاموش شده.
برای باران که نمی بارد.
و برای نسیم....
برای قاصدک.
قرار بود
پیغامِ بازگشت بیاورد.
ومن
همچنان چشم در راهم 😔