متن رفتن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رفتن
بسته بود مویش را
گفت اغاز شده رفتن را
گفت اینجا ندارد پرواز
رفته بودن ها را خیلی میفهمید
رفت و من ماندم و بهت
گاه گاهی هنوز
حالم میپرسد
آنجا هم راحت نیست
پر پروازش هست ،دل پروازش نیست
آدمی این حالی است
هیچ جا شادش نیست
هیچ کجا...
گفتی :«آخر قصه چیست »؟
دست خالی رفتن
از جهان.
کاش
سحر
می رفتی،
تا صبح
هزارسال مانده....
خوب است ، بروم ،
تا
بیایی
پشت دَر بمانی،
بفهمی
انتظار
یعنی چی !؟
بین
رفتن و ماندن
مانده ام
چون اسیری که برای ملاقات
کسی را ندارد.
بهانه ات باران بود
که
رفتی
کاش
یک دم به پشت سرت می نگریستی،
تا ببینی
چشمانم
پشت سرت آب می پاشد.
با رفتن تو
شکست
قلب من و
عکس تو و
شیشه ی خاطرات .
رفتی
و جا ماند
رد پایت
روی برفی که دوریت
بر موهایم نشاند.
کاش
با رفتن تو
دل
نمی رفت
دنبال خاطراتت.
بین
رفتن و ماندن
مانده ام
گر بروم باخته ام
ور بمانم ساخته ام
جوانی و نفرت را
ما
نیامدیم
آورد
تا بفهمیم
کوچکی خود
و
بزرگی او
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
خال های سیاه کفشدوزکی
که در رویای باغ
با برگ نعنا در زباله ها غرق شد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می...
سختی رفتن
هر که از دوست برفت
چون رگ و پوست برفت
وانکه با دوست برفت
گندم از پوست برفت
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
از ما که گذشت،
به شما اگر رسید
به جای ما
روزی هزار وعده
دوستش داشته باشید...
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﻗﻄﺎﺭﯼ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﺗﺒﺮﯾﺰ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺭﺩﯾﻔﯽ ﺍز ﺁﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ
ﺷﺎﯾﺪ، ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ...
من، شبی مست و خراب
با قدمهایی سست
کولهای بر دوش
از کوچههای سرد این شهر عبور میکنم
طوری که
صدای آخرین گامهایم
در خاطر تو،
کامت را تا ابد تلخ کند !
ای کوثر معصوم، چراغ و نور هستی
چرا اینگونه بر داغِ دلِ مادر نشستی
رفتی و این سینه گذشت از غم تو
آه که پاک آمدی و معصوم برفتی
ما
از بس نرسیدیم،
به یادِ هم افتادیم
و از بس ماندیم،
شبیهِ رفتن شدیم
دم چو ابری ست دمادم میل باران میکند
از سوارانی ز بغض از هوی برهان میکند
آری شب که دید نگارم صبح مرتد میشود
کفر و آیین را فقط از یار پنهان میکند
حالتی دارد غریب آشنای هر مجال
در همه حالات او ماه است و تابان میکند
ای رفیق...
یک لحظه تو بودی
و دلم غرقِ چشمانِ تو شد
در عمقِ نگاهت،
دریایی از عشق موج میزد
رفتی،
اما خیالت ماند
مثل عطری که در باد پیچید
و هر نفس،
دوباره تو را زنده کرد
در سکوتِ شب،
نامِ تو زمزمهی قلب منست
و سایهات،
بر دیوارِ جانم میرقصد...
من بـہ شوق בیـבنش گریان شـבم،
او بـہ اشک شوق من خنـבیـב و رفـت.