متن رفتن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رفتن
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
خال های سیاه کفشدوزکی
که در رویای باغ
با برگ نعنا در زباله ها غرق شد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می...
سختی رفتن
هر که از دوست برفت
چون رگ و پوست برفت
وانکه با دوست برفت
گندم از پوست برفت
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
از ما که گذشت،
به شما اگر رسید
به جای ما
روزی هزار وعده
دوستش داشته باشید...
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﻗﻄﺎﺭﯼ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﺗﺒﺮﯾﺰ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺭﺩﯾﻔﯽ ﺍز ﺁﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ
ﺷﺎﯾﺪ، ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ...
من، شبی مست و خراب
با قدمهایی سست
کولهای بر دوش
از کوچههای سرد این شهر عبور میکنم
طوری که
صدای آخرین گامهایم
در خاطر تو،
کامت را تا ابد تلخ کند !
ای کوثر معصوم، چراغ و نور هستی
چرا اینگونه بر داغِ دلِ مادر نشستی
رفتی و این سینه گذشت از غم تو
آه که پاک آمدی و معصوم برفتی
ما
از بس نرسیدیم،
به یادِ هم افتادیم
و از بس ماندیم،
شبیهِ رفتن شدیم
دم چو ابری ست دمادم میل باران میکند
از سوارانی ز بغض از هوی برهان میکند
آری شب که دید نگارم صبح مرتد میشود
کفر و آیین را فقط از یار پنهان میکند
حالتی دارد غریب آشنای هر مجال
در همه حالات او ماه است و تابان میکند
ای رفیق...
یک لحظه تو بودی
و دلم غرقِ چشمانِ تو شد
در عمقِ نگاهت،
دریایی از عشق موج میزد
رفتی،
اما خیالت ماند
مثل عطری که در باد پیچید
و هر نفس،
دوباره تو را زنده کرد
در سکوتِ شب،
نامِ تو زمزمهی قلب منست
و سایهات،
بر دیوارِ جانم میرقصد...
من بـہ شوق בیـבنش گریان شـבم،
او بـہ اشک شوق من خنـבیـב و رفـت.
در کنارت شکفتم خواهی بری؟ برو
راز دل بگفتم خواهی بری؟ برو
نیستم هرگز من آن گدای عشق
پس چرا مانده ای هر چه زودتر برو
امشب
صدای رفتنت
در گوش خاطرهها
زمزمه میشود
با رد اشکهایی
که هنوز
نامت را فریاد میزنند
این روزها سکوت عجیبی عجینم شده
و سخت در فکر رهایی و رفتنم
وتو بدان که هرچه پیش آید
باید شعری برای تقدیر سرود
بمون ولی بخاطر غرور خسته ام برو
برو ولی بخاطر دل شکستهام بمون
تو رو نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم
چه دیرتر شناختم
تو با منی و بی توام
ببین چه گریه آوره
سکوت کن
سکوت حرف آخره
ادم خواران عاشق سرمای اتش
در پستوی خانه نفرین شده، عزیزان گوشت مرا ذره ذره به دندان میکشند و صدای جیز جیزش سوار بر بوی تعفن جنازه ای زخمها و مردگی های اهالی، خود را به گوش هایم می رساند. و از من میخواهد که تمامش کنم.
اما من این...
هر که دارد قصد رفتن راه او باز و دراز!
ماندنش با من لیاقت خواهد و رسم کمال!
در کفم ثروت ندارم! خانه ام آلونک است
همنشین خاک هستم! دور از تخت و جمال!...
رفتن بلد نبود،
همین که مهرش در دلم افتاد، رفتن را بلد شد.
میرفت ولی داغ نگاهش هنوز بر دل ما هست
نه خیال ماندنم هست. نه خیال رفتنم هست.
نه خیال زنده بودن. نه خیال
مردنم هست. نه خیال باش و بودى نه خیال رفت و میرى.
تورو جان هرکه دارى
تو بیا و خوش تر. ام کن.
سنجاق می کنم
بوی پیراهنت را
بر لبان خشکیده دلتنگی ،
وقتی اشک
می شوید
خاطرات غم گرفته ی رفتن را...
دل گیر تو بود
وگرنه
با پرستو می رفت