متن غم
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غم
گیرم که جهان مال تو باشد، به چه اَرزد
وقتی دل تو از غم همسایه نلرزد
تشنهیِ قطرهای، جز تو پناهی ندارم
در دلِ خشکِ کلاه، تپش و راهی ندارم
زمستانِ من، تگرگ است و انجمادِ یخ
در این سرمایِ بیرحم، گناهی ندارم
ما گذشتیم و شکست دل که به تو باختیم
تو گذشتی و نشست غم که به دل ساختیم
هر چه کردم که رود یاد تو از دل نرود
عشق تو ماند در دل و با خاطرت تاختیم
غم
صاحب خانه ی بی انصافیست
چشمانت را سر به زیر کرده
رفتی؛
و تاریکی مثل شب در وجودم رخنه کرده،
دیگر هرگز صبح نخواهد شد.
|خیالِ بوسه|
مُدام با خودم فکر میکنم؛
اگر چند سالِ قبل دیده بودمَش، چه؟
اگر فقط چندسال زودتر،
به طور اتفاقی با او آشِنا میشدم،چه؟
آیا میشد که همه چیز تغییر کند؟
میشد که به جای یک نفر دیگر،
دل بِبندَد به من؟
چَشم بدوزَد به چَشمانم و آتش درونم...
شاخهای زیر قدمهای نسیم
تا زمین خم شده بود.
قمری اما چشم دوخته بود
باز بر نقطهی نامعلومِ افق؛
آن طرفها،
آنسوتر از این باغِ اسیرِ پاییز.
باد میرقصید و
پرهای پریشانش را
شادمانه میتکاند.
او ولی غرق تماشا بود در کمرنگیِ غروب،
سینهاش را سپرِ غم کرده بود.
چشمهایش...
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
این روزها سراسر غم و رنجند
اما جایی،
زیر همین آسمانِ گرفته،
قلبی هنوز آهسته میتپد،
نه برای شادیِ بزرگ،
فقط برای آنکه فرو نریزد!
و من هربار مراسم ختم و پایان عمر کوتاهت را با عروسک هایت برگزار کردم،آنهایی که قلب های پنبهایشان را انگار به لحاف دوزی داده بودی و جیگر های سفید رنگشان از داغ تو آتش گرفته بود...
آه ای طلوع صبح !
بر من نتاب که امروز
از هجوم غمی عجیب
در انزوای تاریک اتاق
مرگ را مشتاقم...
روزهایی هست که بلندشدن، خودش پیروزی است.
روزگار دزد ماهری است .
شادی را زیر بالش خود مخفی می کند ملحفه ای از غم بر روی ما می کشد .
ساکنان رنجیده زمین از شدت یاس ٬کوهانی از غم را به دوش می کشند .
در اتاق ٬ حسرت ها در هم می غلتند ...
گناه من چیست؟!
پروانه، شمع را گم کرده است
دشت از دست دریا دلگیر است
و پنجره، به سر کوچه با اندوه مینگرد...
من که میخواستم
کوزهی بطلان زندگانی را پر از ترانه بکنم،
گلهای خسته را در بستر باغ بخوابانم،
آب را قلقلک بدهم
تا که باران به قهقه...
دلتنگی لکهی ابری نیست
که با یک نسیم جابهجا شود؛
ردّ پاییست
که هیچ بارانی از خیالم نمیشوید،
راهیست که هر قدمش
به نام تو ختم میشود،
و سایهای که حتی
در روشنترین روزِ زندگیام
رهایم نمیکند.
پلکی بزن فانوس دریایی
غم، بادبانم را به طوفان داد
در چشمِ برمودای تاریکی
نفتیترین پیراهنم جان داد
دمادم صبح بود که ناگهان شب ایستاد
به گمانم همان موقع
تو چشمانت را بسته بودی
چپاول کرده ای ایمان و دینم
دلم را هم ربودی نازنینم
دگر از من چه باقی مانده ای یار
کنون با هر چه غم من هم نشینم
ما کجای این دردیم؟
در دهان ماهیای که خوابِ آسمان را میبیند
لابلای زخمهای کهنهی ساعتهایی
که عقربههایشان از گریه ساخته شدهاند
در انجماد لحظههای غریب
که پرندهای یخزده
با بالهایی از خاطره
در آینهی شکستهی زمان
به دنبال نامِ گمشدهاش میگردد
بی هیچ حرف
فقط ایستادهایم
مثل مجسمههایی از...
دیدگانم عاشقِ مخلص فراوان دیده بود
کوه و دشت ،گلستان و باران دیده بود
در دلِ شب های تارش ،
ماهِ تابان ، شکوه های آسمان
تابشِ خورشید سوزان ،
بارش باران و نمای رنگین کمان
کهکشانی دیده ام از بزم رقص اختران
موج دریای خلیج ،غرش آتشفشان
آسمان آبی...
از من شاعر بساز
و روشنایی را به دفترم بیاویز؛
زخم واژهها را ببند
و نپرس که چرا غمگینم؛
زیرا دهان من
سالهاست چهرهام را ترک کرده است...