نگاه کن که چشم ها چطور خاک می شوند چگونه لحظه های بدن خاطره خاطره بر باد می روند -دخترم ! ساعت ها از بر داشتن جنازه ام گذشته است خسته ام- از گوشه ی این تابوت بوی بی رحم نعنا می امد بوته های سبز نعنا را کنار قبر...
اشک های تلخی که بر قبرها می چکند همان حرفهای شیرینی هستند که روزگاری باید بر زبان می آمدند ولی افسوس...
مُرده هم بیگمان دلی دارد مثلِ ما «زید» خوشگلی دارد در کنارِ پریوَشان در قبر هر شب جمعه محفلی دارد با «شهین» و «مَهینِ» آن دنیا روز و شب عیش کاملی دارد هر زمانی که میشود دلتنگ لب دریا و ساحلی دارد مُرده هم آدم است در واقع رفقای اراذلی...