متن مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهدی غلامعلی شاهی
ابر می بارد و من در تب و تابم ز فراق
چون کنم با دل بی تاب و غم عشق نفاق؟
روز و شب در پی او گشته ام آواره و مست
که مگر یابم از این درد دل خود را وفاق
باد صبا بگذر از کوی یارم به وفا...
ابر می بارد و دل غم زده ام بی قرار
چون کنم با غم دوری ز دلدار فرار؟
شب به یادش زدم آتش به دل و جان و تنم
روز و شب در طلبش گشته ام از خواب بیدار
ای نسیم سحری، بوی گلش را برسان
تا که آرام شود...
در آسمان شب تو، مهتاب و من ستاره ام
در بزم وصل روی تو، من عاشق و نظاره ام
دل در هوای ناز تو، جان در تمنای تو
چون باده ای به دست تو، مست و خراب و چاره ام
ای دلبر خوش روی من، ای مونس و آرام جان...
در آسمان عشق تو، ماهی و من ستاره ام
چون شب پره به گرد تو، گرمی و من نظاره ام
دل در گروی زلف تو، جان در هوای روی تو
چون باده ای به دست تو، مست و خراب و چاره ام
ای دلبر شیرین لبم، ای ساقی جان پرورم...
در دل شب های تارم بی قرارم با توام
در هوای عشق تو سرگشته وارم با توام
چون نسیم صبحگاهان بر دلم بنشسته ای
در میان باغ جانم بی خمارم با توام
هر کجا روی تو باشی، من همان جا می روم
در رهت جان می سپارم، بی گذارم با...
در شب آرام دلم یاد تو را می جوید
ماه در آینه ام عکس تو را می بوید
دل من در هوس روی تو حیران شده است
چون کبوتر که به دنبال افق پر می پوید
چشم تو چشمه ساری است ز لطف و ز صفا
که دل تشنه من...
در هوای رخ تو دل به تماشا دارم
چشم بر راه تو و عشق تو پیدا دارم
دل من بسته به زنجیر محبت شده است
همچو مرغی به قفس حسرت و سودا دارم
زلف تو سلسله ای بود که بر جانم بست
و ز این بند گرفتار و تمنّا دارم...
به هوای رخ تو مست و پریشان شده ام
چون نسیمی به گلستان تو حیران شده ام
دل دیوانه من بسته به زنجیر غمت
همچو مرغی به قفس غرق به طوفان شده ام
زلف تو سلسله ای بود که بر پای دلم
بست و از عشق تو در بند و...
به دل از عشق تو دارم گله چندان که مپرس
که ز هجرت شده ام بی دل و حیران که مپرس
دل من در طلبت بی سر و سامان شده است
چشم من از غم تو اشک فشانان که مپرس
به هوای رخ تو در شب تاریک دلم
گشته ام...
در دل شب به یاد او تنها
قصه ی عشق را کنم معنا
هر کجا بوی یار می آید
دل ز شوقش به رقص و غوغا
در هوای وصال او هر دم
پای جان را سپرده ام بی پروا
با نگاهی ز مهر و لطف او
زندگی را کنم پر...
در دل شب ستاره ای دارم
نور او را به دیده می بارم
در هوای وصال دلدارم
پای جان را به عشق بسپارم
هر کجا بوی یار می آید
دل ز شوقش به رقص می آرم
در ره عشق او ز هر چه هست
دل به دریا زدم که بردارم...
شور عشقی چشیده ام که مپرس
در دل شب دویده ام که مپرس
در هوای وصال او هر دم
پای دل را بریده ام که مپرس
در غم هجر یار جانانه
اشک ها را چکیده ام که مپرس
در ره عشق او به صد امید
هر چه بود آفریده ام...
در گلستان خیال، عطر یار ما را بس
بوی دلدار و نسیم بهار ما را بس
جلوه ی مهر و وفا، در نگاه او دیدیم
از همه جلوه گری های دیار ما را بس
هر چه در عالم هست، سایه ای از او بود
دیدن روی چو ماهش به کار...
نصیحتی کنم ای دوست، بشنو و دل بگشا
که هر چه گویم از دل، به جان توست روا
به راه عشق قدم نه، به صدق و پاکی دل
که در مسیر حقیقت، ز دورویی است خلا
به یاد دار که دنیا، گذرگهی است زود
نماند هیچ کسی، جز به نام...
دل به یاد تو ز هر سو به پرواز آمد
نغمه عشق تو در گوش دلم ساز آمد
هر کجا می نگرم، روی تو در خاطر من
چون نسیمی به دل خسته ام آغاز آمد
شب به یاد تو و آن لحظه دیدار خوش است
که به هر گوشه ز...
در دل شب ز غم عشق تو باز آید یاد
ناله هایم به هوای تو به راز آید یاد
هر ستاره که در این بیکران می تابد
یاد آن چشم سیاهت به فراز آید یاد
گر چه دور از تو و از لطف نگاهت ماندم
هر نسیمی که وزد، بوی...
اگر آن ماه به شب های ترم بازآید
نور او بر دل تاریک حرم بازآید
چون نسیم سحری بر سر کویم گذرد
عطر او با دل شیدای کرم بازآید
هر که از باده عشقش به سرم می گذرد
در دل خسته من شور و شرم بازآید
گر چه دور از...
دلبرم آمد و با ناز و کرشمه به برم
دل ز من برد و مرا برد به صد شور و شرم
چشم او چون کهربا، دل ز طلا می ربود
خنده اش چون قمر و زلف چو شب های گرم
از نگاهش شرر عشق به جانم افکند
عشق او برده...
در دل شب های تار، یاد تو پیدا بود
نور عشق تو مرا، راهنما و معنا بود
چون نسیمی که گذر کرد ز باغ گل ها
عطر حضور تو در جان من غوغا بود
هر کجا رفتم و هر جا که نظر کردم من
رد پای تو در آن لحظه...
سرو روان من چرا سوی وطن نمی کند
دل به هوای یار خود ترک چمن نمی کند
چشم به راه او شدم، ای گل نازنین من
چشم ز راه او چرا اشک به من نمی کند
نغمه ی بلبلان چرا خاموش و سرد مانده است
ناله ی عاشقان چرا ذکر...
در دل شب ز غم و درد جدایم کردند
با نسیمی ز وفا آشنایم کردند
در سکوت سحر از بادهٔ عشق و امید
ساقی لطف و کرم مست و رهایم کردند
چون پرنده به هوای دل خود پر بزنم
در گلستان وفا بال و نوایم کردند
از غم و رنج...
بعد از این دست من و موی پریشان یاری
که به هر حلقه ز زلفش دل ما را ببری
در هوای رخ او مست و خرابم شب و روز
که ز بویش همه جا عطر گل و عنبری
به نگاهش دل دیوانه شدم در همه حال
که به هر گوشه...