دل ز هجران تو خون شد، دیده باران میکند
آتش عشقت جهان را جمله ویران میکند
یاد آن شبهای مهتابی که با هم داشتیم
اینک این قلب شکسته، درد پنهان میکند
باغبانی بودم و گلهای باغ آرزو
باد هجران، شاخههایم را پریشان میکند
همچو نیلوفر که پیچد بر سر دیوارها...
دل ز هجران تو در تاب و تب است امشب
جان به قربان تو بی حد و حساب است امشب
چشم گریان من از دوری رویت هر دم
چون دو دریای خروشان به عذاب است امشب
ابروی چون کمانت کرده مرا خانه خراب
فتنه انگیز و دلم را به خطاب...
دیده بگشا سوی صبح و رو نمایان کن، بیا
دل زغم ها پاک ساز و غصه پایان کن، بیا
ماه تابان در شب تاریک رویت را طلب
ای فروغ دیده جان دیده گریان کن، بیا
نغمه بلبل به شاخ گل تمنای تو کرد
با نوای عشق خود این باغ بستان...
در بزم دل افکند آن زلف چلیپاگون مرا
بخشید رهایی از غم آن خال هندوگون مرا
در حلقه رندان شدم سرمست و بی پروا ز غم
آزاد کرد از بند غم آن نرگس افسون مرا
چون شعله رقصان شد دلم در آتش هجران او
آتش زد و سوزاند دل آن...
از باده چون لاله رخسارم منور کن مرا
از غصه چون ابر بهاران خاک بر سر کن مرا
در سینه ام دریای غم دارد تلاطم های سخت
با موج لطف ای ساحل امید، لنگر کن مرا
از بس که در این میکده دیدم رخ زاهد فریب
ای پیر میخانه به...
یا رب از جام الستم مستِ حیرت کن مرا
محوِ دریای وجود از عین کثرت کن مرا
خاکِ پایِ عابدانِ کویِ عشقت کرده ام
با نسیمِ وصلِ خود فارغ زِ محنت کن مرا
دل به سودایِ وصالت چون کبوتر می تپد
از قفس های تعلق زود قسمت کن مرا
بر...
دل چو نیلوفر به آب غم زند پیوند را
میرباید رنگ شادی از رخ لبخند را
چون حباب از هستی خود دل بریدم ای دریغ
ساحلی دیگر کجا یابم دل بیبند را
در شب هجران ندیدم غیر داغ بیکسی
ماه هم پنهان نماید چهره مانند را
باغبان از شاخههای خشک...
دل چو نیلوفر به مرداب غم افتاد مرا
بی نصیب از چشمه سار کرم افتاد مرا
در شب یلدا دلم چون شمع سوزان می شود
آتش هجران به جان دم به دم افتاد مرا
چون درخت خشک در صحرا ندارم سایه ای
بی پناهی بین، چه بی محرم افتاد مرا...
چو نیلوفر به مردابم، ز ماندن جان شود فرسود
شود جاری روان چون رود، از این رخوت دلم نابود
به سان شمع سوزانم، ز بی مهری دلم خون است
ز هجران تو ای زیبا، وجودم آتشین چون عود
دل غمدیده ام چون برگ، به زیر پای تو افتاده
ز عشقت...
شبِ شیدا شد و دل رفت به دنبالِ تو باز
باد بیدار شد و برد مرا حالِ تو باز
چشمِ شب خیسِ چراغیست که میخندد و گفت
صبح میریزد از این پنجره بر فالِ تو باز
برگ با بغضِ بهاران به زمین گفت: بخواب
رود برخاست و شکست از لبِ...
دل به دریای خیال انداخت طوفان مرا
غمزه ای زد چشم مستی، برد سامان مرا
در خموشی صد سخن دارم به دل، نشنیده کس
ناله پنهان کند در سینه، پنهان مرا
خاک کویم سرمه سازند به چشمان نظر
جای دُرّ و گوهر است آغوش ویران مرا
باده ی عشقم بسوزد...
دل به دریای خیال انگیز رویا آشناست
جان به بوی گلشن پربار فردا آشناست
در خزان عمر، گلبانگ بهاران می زند
آن دلی کز نغمه های شور دریا آشناست
بسته ام دل بر نگاهی آسمانی رنگ و نور
چشم من با تابش خورشید صحرا آشناست
در سکوت شب، نوای عشق...
دل ز سودای تو سوزد شام هجران مرا
دود آهی شد به گردون نقش کیوان مرا
در هوای دیدن رویت دمی آسوده نیست
مرغ دل پر می زند در سینه بستان مرا
من که عمری در پی نان بودم از دکان غیر
عاقبت عشق تو آورد سوی خوان مرا
شمع...
دل به زنجیر هوس گشته پریشان مرا
شعله عشق است سوزانده نیستان مرا
تیغ الماس اگر سینه هامان بشکافد
میتوان یافت در آن نقش گلستان مرا
ناله مرغان سحر درس رهایی میدهد
نیست حاجت دگر افسانه زندان مرا
سایه سرو بلند از سر ما کم نشود
چشمه ساریم و صفایی...
دل چو طفلان گیرد از هجران تو دامان مرا
نقش رویای تو بیند هر دم این چشمان مرا
باد اگر گردی رساند از سر کوی وصال
میشود چون سرمه روشن دیده گریان مرا
سرو بستان گر چه دارد قامت رعنا ولی
نیست تاب آنکه بیند قامت خمدان مرا
قلب بیمارم...
چهره شد چون برگِ گل از ضربتِ طوفان مرا
شد شکوفا غنچهای نو در دل سوزان مرا
از منِ دلخسته جویند اعتبار و دستگاه
این چه سودا بود افتاده به دامان مرا
آتش از من شعله گیرد، نور از من وام خواست
بس بلند آوازه شد این نام در دوران...
دل به سودای تو بستیم چه تدبیر کنیم
چون ز خود رفته و مستیم چه تدبیر کنیم
باغبان رفت و خزان آمد و گل پژمرده
بی گل و لاله شکستیم چه تدبیر کنیم
آتش عشق تو افتاده به جان و دل ما
شعله ور گشته و هستیم چه تدبیر کنیم...
دل ز اندوه جهان، شد چون سفال بشکسته
چشم از هجر نگار، چون شلال بشکسته
بهاری رفت و در پی آن خزانی سر رسید
دل چو شاخ بید مجنون، از خیال بشکسته
ز چرخ گردون بینم، جز جفا و کینه نیست
کاسه صبرم ز جور این، قتال بشکسته
ز باده...
دل به سودای رخت، جان به تمنای لب است
عقل حیران ز جمالت، دل اسیر این شب است
در شب گیسوی تو گم شد مسیر ماهتاب
وه چه دریاییست مویت، غرق در امواج تب است
آتش عشق تو زد شعله به خرمنگهِ دل
دودِ آه است که پیوسته روان از...
دل ز سودای تو در رنج و بلا افتاده
جان به امید وصال تو به فنا افتاده
آتش عشق تو در جان شرر افکنده است
گوهر عقل ز دریای دغا افتاده
چشم گریان من از هجر تو خون میبارد
سروِ امید من از جورِ جفا افتاده
در شب هجر تو...
دل به سودای تو دادم که سرانجامم خوش
با تو ای عشق به پایان رسد این خامم خوش
آتشی در دل من شعله فکندی ای یار
با تو در وادی غم نیز کنم گامم خوش
خاک کویت شرف جان و جهانم باشد
گر به هجران تو سوزم، نبود کامم خوش...
دل ز سودای تو در سوز و گداز افتاده
جان ز هجران رخت، در غم و آز افتاده
در شب هجر تو ای ماه، دلم خونین است
دل چو نیلوفر در حوض به ناز افتاده
چشم بر راه تو دارم، که تو باز آیی زود
مرغ دل در قفس از...
دل ز سودای تو در سوز و گداز افتاده
جان ز هجران رخت، در غم و آز افتاده
در شب هجر تو ای ماه، دلم خونین است
دل چو نیلوفر در حوض به ناز افتاده
چشم بر راه تو دارم، که تو باز آیی زود
مرغ دل در قفس از...