متن مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهدی غلامعلی شاهی
در بزم دل افکند آن زلف چلیپاگون مرا
بخشید رهایی از غم آن خال هندوگون مرا
در حلقه رندان شدم سرمست و بی پروا ز غم
آزاد کرد از بند غم آن نرگس افسون مرا
چون شعله رقصان شد دلم در آتش هجران او
آتش زد و سوزاند دل آن...
از باده چون لاله رخسارم منور کن مرا
از غصه چون ابر بهاران خاک بر سر کن مرا
در سینه ام دریای غم دارد تلاطم های سخت
با موج لطف ای ساحل امید، لنگر کن مرا
از بس که در این میکده دیدم رخ زاهد فریب
ای پیر میخانه به...
یا رب از جام الستم مستِ حیرت کن مرا
محوِ دریای وجود از عین کثرت کن مرا
خاکِ پایِ عابدانِ کویِ عشقت کرده ام
با نسیمِ وصلِ خود فارغ زِ محنت کن مرا
دل به سودایِ وصالت چون کبوتر می تپد
از قفس های تعلق زود قسمت کن مرا
بر...
دل چو نیلوفر به آب غم زند پیوند را
میرباید رنگ شادی از رخ لبخند را
چون حباب از هستی خود دل بریدم ای دریغ
ساحلی دیگر کجا یابم دل بیبند را
در شب هجران ندیدم غیر داغ بیکسی
ماه هم پنهان نماید چهره مانند را
باغبان از شاخههای خشک...
دل چو نیلوفر به مرداب غم افتاد مرا
بی نصیب از چشمه سار کرم افتاد مرا
در شب یلدا دلم چون شمع سوزان می شود
آتش هجران به جان دم به دم افتاد مرا
چون درخت خشک در صحرا ندارم سایه ای
بی پناهی بین، چه بی محرم افتاد مرا...
چو نیلوفر به مردابم، ز ماندن جان شود فرسود
شود جاری روان چون رود، از این رخوت دلم نابود
به سان شمع سوزانم، ز بی مهری دلم خون است
ز هجران تو ای زیبا، وجودم آتشین چون عود
دل غمدیده ام چون برگ، به زیر پای تو افتاده
ز عشقت...
شبِ شیدا شد و دل رفت به دنبالِ تو باز
باد بیدار شد و برد مرا حالِ تو باز
چشمِ شب خیسِ چراغیست که میخندد و گفت
صبح میریزد از این پنجره بر فالِ تو باز
برگ با بغضِ بهاران به زمین گفت: بخواب
رود برخاست و شکست از لبِ...
چهره شد چون برگِ گل از ضربتِ طوفان مرا
شد شکوفا غنچهای نو در دل سوزان مرا
از منِ دلخسته جویند اعتبار و دستگاه
این چه سودا بود افتاده به دامان مرا
آتش از من شعله گیرد، نور از من وام خواست
بس بلند آوازه شد این نام در دوران...
دل به سودای تو بستیم چه تدبیر کنیم
چون ز خود رفته و مستیم چه تدبیر کنیم
باغبان رفت و خزان آمد و گل پژمرده
بی گل و لاله شکستیم چه تدبیر کنیم
آتش عشق تو افتاده به جان و دل ما
شعله ور گشته و هستیم چه تدبیر کنیم...
دل ز اندوه جهان، شد چون سفال بشکسته
چشم از هجر نگار، چون شلال بشکسته
بهاری رفت و در پی آن خزانی سر رسید
دل چو شاخ بید مجنون، از خیال بشکسته
ز چرخ گردون بینم، جز جفا و کینه نیست
کاسه صبرم ز جور این، قتال بشکسته
ز باده...
دل ز سودای جهان بی خبران آسوده
در غم و حسرت ایام گذران آسوده
چشم بگشا به دمِ صبح و صفای عالم
از شب و ناله و افغان و فغان آسوده
مرغ دل در قفس سینه چه بی تاب شده
از غمِ دوریِ گُل، چون خزان آسوده
عقل سرگشته در...
چشم بگشا ای دل از خواب زمستانی، بهار
میرسد با عطر گلها، نو گلستانی بهار
آتش اندر سینه دارم، ز اشتیاق روی تو
شعله افشان گشته از عشقت، پریشانی بهار
خاک پای رهگذارت سرمه سازم، نازنین
تا ببیند دیده هر دم، این غزل خوانی بهار
در شب هجران تو، مهتاب...
دل به دریای جنون زد، سر به سودای فنا داد
جان به یکباره رها کرد، غم به دنیای دغا داد
سایه ای بودم به صحرا، مانده از آوار دیروز
دل به آیینهی فردا، شوق دیدار بقا داد
آتش عشقی که در جان، شعله زد بی پرده ناگه
روح سرگردانم از...
دل به سودای نگاری زده پرواز، بیا
جان به امید وصالی کند ابراز، بیا
آتش از هجر دمادم به دلم میریزد
اشک چون سیل به رخسارم از این راز، بیا
خاک پای تو شوم، گر به سرم بازآیی
جان فدای تو کنم، ای همه اعجاز، بیا
در شب هجر تو...
دل ز سودای نگاری ناتمام افتاده است
جان ز بیداد زمانه در مقام افتاده است
شعلهای سرکش ز خاکستر برون آوردهام
آتشی در سینه از این انتقام افتاده است
خاکِ من بوی پریشانی ز هجران میدهد
آسمانم در غمِ یک صبحِ شام افتاده است
نغمهای از نی شنیدم، دردِ دوری...
دل به سودای رُخت، جان به تمنای رُخت
نیست آسایشم الاّ به تماشای رُخت
شب به دامان بکشم زلفِ پریشانِ تو را
شمعِ جان سوزم از آتشِ سیمایِ رُخت
آتشِ عشقِ تو در جان شرر افکنده چنان
نیست جز خاکِ رهم حاصلِ دریایِ رُخت
غمزهات ناوک و مژگان زده بر...
در دل شب آرزویی، چون شراری ریخته
وز غم هجران، وجودم را غباری ریخته
ساحل امید من، دریای بیانصافی است
موج در موجش، فریب و انتظاری ریخته
در قفس، مرغ دلم نالد به یاد وصل یار
از پریشانی، به هر سو اشکباری ریخته
باغبان، اینجا خزان را کرده گویا پاسبان...
بادِ بیداد از بنِ بنیاد جان برده مرا
بسته بر بندِ فسون، بند و کمان برده مرا
خاکِ خاموشی به روی خندههایم ریخته
خسته از خشمِ خزان، بوتهستان برده مرا
موجِ یاد از ساحلِ اندوه، سوی وهم برد
پس به سیلابِ فراموش، همان برده مرا
خنجرِ خونریزِ حسرت بر گلویم...
ماه از موی تو محراب منور ساختن
مِهر با موجِ نگاهت مهر دیگر ساختن
باد با بوسهٔ باران بر بهارت بست رَخت
باغ با برقِ حضورت رنگی از زر ساختن
رود در رقصِ رُخَت راه رهایی را گرفت
موج با مژگانِ تو طوفانِ گوهر ساختن
شب به شبنَمخیزِ چشمت چَشمِ...
باد با بوی بهارت باز بارانی نوشت
باغ با برق نگاهت برگ نورانی نوشت
ابر از آواز چشمت چشمهچین چاشنی زد
رعد در راز صدایت رود طوفانی نوشت
ماه در موی سیاهت مهر محرابی گرفت
شب به شوق شانههایت شعر پنهانی نوشت
موج از مژگان خیس تو به دریا دل...
شعله افتادهست در پیراهن خواب دلم
میکشد تا مرز نابودی شتاب دلم
با تبر آمد صدا، از شاخسارم ریخت برگ
میتپد با هر نفس، بیاحتساب دلم
کعبه را گم کردهام در خاکهای ناشناس
خانهای بیسقف شد، بیانقلاب دلم
آینه در خود شکست از شوق تصویرم، ولی
ریخت در دریای وهمی...
کشیده است دلم خنجر شبگرد سکوت
شکسته در دل من پنجرهی سرد سکوت
به گرد خویش نگردد پر پروانهی شوق
اگر چه سوختهام در شرر مرد سکوت
نفس بریده رسیدهست به پژواک عدم
صدای من شده در واقعه همدرد سکوت
دل از هیاهوی بودن رخت به خلوت کشید
نهان شدم...
باز شب با سایهاش افتاد بر دیوارِ دل
ماه لرزید و شکست از نورِ بیدیدارِ دل
باد میزد بوسه بر خاکِ قدمهای غریب
کوچه خاموش و صدا گم در دلِ تکرارِ دل
شمعِ بیرویا فرو ریخت در آیینهساز
روشنی کمرنگ شد در وهمِ شب، بیدارِ دل
زخمخورده، بیصدا، ماندم میانِ...