متن مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهدی غلامعلی شاهی
ای زاهد پاکیزه سرشت، مستی طلب کن
در راه عشق و عاشقی، دل را طرب کن
در بزم رندان، سخن از راز باده ست
چون شمع سوزان، به دل افروزی ادب کن
هر لحظه را به شادی و مستی بگذران
در کوچه های عشق، رهرو باش و شب کن
چون...
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
بدون مهر تو دل را صفا و راهی نیست
به هر طرف که روم، جستجوی توست مرا
که در هوای تو جز شوق و اشتباهی نیست
چو شبنم سحر از جلوه ی تو مست شدم
در این چمن ز گل روی تو گواهی...
روشن از نور تو دل، لحظه شماریست که نیست
هر نگاهی به رویت، بی قراریست که نیست
چشم بگشا و ببین، در دل ما شوری هست
عاشقی با تو در این دل، انتظاریست که نیست
هر کجا می گذری، عشق به دنبال تو هست
در هوای تو دلم، بی قراریست...
راهیست راه عشق که پیچش کناره نیست
دلبر در آن مسیر به جز عشق چاره نیست
هر گام در رهش به هزاران امید و شوق
جز با دل و جنون به حقیقت نظاره نیست
در پیچ و تاب عشق، به جز شور و التهاب
در هر قدم به جز دل...
پیر ما با گام های آهسته و دل پر از راز
از مسجد سوی میخانه آمد، در شب دراز
در دستش جامی از عشق و در دلش شوق
با نگاهی پر از حکمت، چون چشمه ی نورباز
زیر لب زمزمه می کرد، شعری از دل
که هر واژه اش بود...
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
کز فروغش جهان روشن و جانانه کیست
چشم او مست و دل آرا، دل ز من برده به شوق
این که با ناز و ادا آمده، جانانه کیست
در ره عشق، چو مجنون به بیابان زدم
این که آتش زده بر...
روی تو ماه و مهر و جهان در فریب هست
در هر نگاه تو، دل من بی نصیب هست
چشمم به راه تو و دل در تمنای تو
با این همه، میان ما صد حجاب و غیب هست
در هر نفس، خیال تو در دل نشسته است
اما میان ما...
مرحبا ای پیک مشتاقان، بده پیغام دوست
تا کنم جان و دلم را وقف آن آرام دوست
در هوای عشق او، دل بی قرار و بی نفس
می تپد در سینه ام، هر دم به شوق نام دوست
چشم من بر راه او، هر لحظه در انتظار
تا که بنشینم...
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
نگاه مست تو، آرامش جان و تن است
در این سرای فنا، عشق تو جاودانه
هر آنچه جز تو ببینم، سرابی از کفن است
دل از غم جدایی، شب و روز ناله کند
که عشق تو برایم، همدم و هم وطن است...
عارف از جلوه ی عشق، راز جهانی دانست
در دل شب ز فروغ، نور نهانی دانست
چون به میخانه ی دل، جرعه ای از عشق زدند
هر که پیمانه گرفت، راز نهانی دانست
در میان دل و جان، شور و نوایی برپاست
هر که در حلقه ی عشق است، جاودانی...
دل در بر و عشق در دل و جان در تب و تاب است
با دوست به هر لحظه، جهان در شکر و آب است
چشمم به نگاه تو و دل در پی دیدار
هر لحظه کنار تو، دلم شاد و بی خواب است
در بزم وصال تو، شراب از...
در بهارستان دل، دیدار یاران خوش است
همچو بوی گل که در صحن گلستان خوش است
لحظه ای با دوست بودن، عالمی دارد به دل
چون نسیمی بر سرای جان ویران خوش است
دیدن روی تو ای ماه، چون مهتاب شب
بر دل تاریک من، چون نور تابان خوش است...
حال دل با تو گفتنم آرزوست
در کنار تو بودنم، بی حد و سوست
چشم تو چون ستاره ای در شب تار
دیدنش برایم، چون رویای نیکوست
با نگاهت، دل زنده و شادمان
لحظه ای بی تو بودنم، سخت و نکوست
در هوای تو، دل پر از شور و شوق...
دل را چه حاجت است به گلزار و باغ ها
چون در کنار توست، همه فصل و داغ ها
با عطر زلف تو، بهاران به دل رسد
گم می شود در عطر تو، هر بوی و چراغ ها
چون سایه ات بر دل من افتد، جهان خوش است
بی خود...
بی مهر رخت، دل به جهان شور نمانده ست
در سایه ی غم، شادی و سرور نمانده ست
هر صبح که بی روی تو سر زد ز افق ها
در خاطر من جز شب دیجور نمانده ست
چون ابر بهاران که به گلزار نبارد
دل خشک شد و عطر گل...
تا نگاهت به دل عاشق و شیدا افتاده است
دل ز هر بند غم و محنت دنیا افتاده است
چون نسیم سحری بر سر زلفت می گذرد
عطر عشق از دل من تا به ثریا افتاده است
در هوای تو دلم بی خبر از هر دو جهان
چون پرنده به...
فضای دل ز حضور تو روشن و پرنور است
که هر نگاه ز عشق تو، جان من مسرور است
به هر نظر ز چشم تو، عالمی تماشاییست
که در نگاهت، دل ز غم ها دور است
در بزم یار، دلم مست و واله ی روی تو
چو مرغ عاشق به...
دل را به کوی عشق تو، سودا چه حاجت است
چون در حضور توست، تمنا چه حاجت است
چشمان مست تو، به جهان روشنی دهد
در پرتو این نگاه، به رؤیا چه حاجت است
با بوی زلف تو، دل از عطر گل پر است
در باغ عشق تو، به گل...
ما را ز حضور تو چه حاجت به بهار است
چون روی تو هر لحظه به دل مایه ی یار است
در سایه ی لطف تو، دلم خانه ی آرام
با یاد تو هر لحظه دلم غرق قرار است
چشمان تو چون اختر شب های درخشان
در هر نظر از...
در بزم شبان آمد، یارم به جام و مست
چشمانش چو مه تابان، لبخندش چو صبح رست
در حلقه ی یارانش، دل بی قرار و شاد
با هر نگاهی از او، جانم ز غم ها رست
آواز دلنشینش، چون نغمه ای ز عشق
هر واژه اش چو شعری، بر دل...
در این خراب آباد، دل ز عشق تو مست
به هر کرانه که بینم، خیال روی تو هست
به هر نگاه تو، دل می تپد ز شوق و شور
که چشم مست تو، افسونگری ست و دل بست
به بزم عشق تو، جان را سپرده ام باز
که با حضور...
خیال روی تو هر جا که می روم با ماست
به هر نفس که کشم، عطر عشق تو پیداست
در آسمان دلم، ماه روی تو تابان
که نور مهر تو در هر ستاره اش پیداست
به هر نگاه تو، دل می تپد ز شوق و عشق
که در نگاه تو،...