دیروز یک پیرزن را دیدم همان...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 1 رای

دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت

ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم می‌شوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم

دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد

همان لحظه فهمیدم
مادرها در دست‌های پیرزن‌ها جاری می‌شوند
تمام نمی‌شوند. فقط قالب عوض می‌کنند

بی‌اجازه بغلش کردم
لرزید. گفت: پسرم...
دستش را تا شانه‌ام بالا آورد

گریه کردم
نه برای خودم
نه برای پیرزن
برای آنهایی که آغوش مادر ندارند
اما جسارت بغل کردن را از دست نداده‌اند

ZibaMatn.IR
دل نوشته های سردار
ارسال شده توسط
ارسال متن