دل نوشته های سردار
سایت من https://web.cafe-online.ir/user.php?id=539
آغوش تو ...
یعنی همین که حتی وقتی نیستی،
گرمای خیالت شال گردنم میشود در سردترین صبحها
🌸 به روی قلبــم نوشتم دوستت_دارم
مرحمت فرما
امضا کردنش با تو
----------------------------
زندگی را دوست ندارم
اما میترسم بمیرم
نه برای اینکه به کسی نیاز دارم
برای اینکه مرگ هم مثل عشق
خیلی مبتذل شده.
عشق؟
فقط یک کلمه بود
که ما به زور
برای پارههای خالی دلمان معنی ساختیم.
در آغوشت
خانه کوچک میشود
و جهان
همان چهار دیوار
نفسهای توست.
بیتو
حتی آغوش
هم
تنهاست.
🤍
🍁✨ همیشه یکی میماند
حتی وقتی همه رفتهاند.
نه برای اینکه نمیتواند برود
برای اینکه دلش هنوز
گرمای یک نگاه را
به خاطر دارد
که گفته بود:
طِ تنها دلیل نفش کشیدن های منی
تمام خودم را کاش درون یک بطری بگذارم
شبیه فیلمها به دریا بیندازم
یک نفر
شرح سرگردانیام را ببیند.
نه برای اینکه
بیاید نجاتم دهد
برای اینکه
بداند
کسی بوده
که آنقدر تنها بوده
حرفهایش را
به آب سپرده
نه به آدم.
🌊
امروز دختری را دیدم
که قبلتر از این هرگز ندیده بودمش
نه رنگ مویش ، نه عطر لباسش
نه آوای کلامش.
ولی بیاختیار به نام صدایش کردم
و او به سمتم خیره شد.
گفت: «این اسم مال کیست؟»
گفتم: «نمیدانم. از دهانم پرید.»
گفت: «مادرم همین اسم را داشت.
او...
شبیه کودکی میان جمعیت که دستش از مادر رها شد
شبیه پرندهای کوچک که افتاد از لانه بر زمین
شبیه آخرین قطره باران در دل کویر
که بخار شد اما نرسید
من بی طُ
بغضی که در گلو عقیم شد
-----------------------------------------------------
طُ آخرین قدم برای رسیدنم بودی
کتاب نفر بعدی که در بهشت ملاقات میکنی
هر بار می خونم این قسمت اشک منو در میآره
آنی به بهشت رسیده بود
پیرزنی نحیف با چشمانی ریز و خمیده کنارش ایستاد
آنی نگاه کرد. چیزی در آن نگاه آشنا بود
چیزی که نمیتوانست اسمش را بگذارد
پیرزن لبخند زد...
نشسته بودم توی اتاق
با یک فنجان چای که سرد شده بود
و کتابی که صفحهاش را گم کرده بودم.
و نگاهی خیره به ساعت که ساعت را نکاه نمی کردم
ناگهان فهمیدم دلتنگی
یعنی همین
که همه چیز سر جایش است
شاید هم تو در اتاق ، ولی تو...
بیا قول بدهیم
بیخبر نرویم
حتی اگر مرگ صدایمان کرد
آخرین نگاهمان به هم باشد
بگذار همیشه کار نیمهکارهی ما
همین «نگاه» بماند
آغوش تو را به شاخهای بستم که هیچ وقت
پاییز ندید.
من ریختم، اما دستانم هنوز خیال چیدن دارند. 🤍
در میان تمام چیزهایی که تمام شد، من هنوز پایان طُ را باور ندارم.
انگار حسرت، آخرین کسی است که از این خانه بیرون میرود.
موهایت را شانه کردم
ستاره ریخت.
حالا هر شب، شانه خالیست
اما دستانم هنوز
به دنبال کهکشان میگردند.
✨✨✨
آخرین سیگارت را…
در خاکستری انداختی که پر از من بود.
حالا هر دود،
قصهی ناتمام ما را
سرفه میکند.
🚬
در آنسوی خیابان دیدمش با همان لباس زرد پاییزی
ولی پاهایم لرزید.
دستانم به دیوار خیابان گره خورده بود.
نه ماشینها مانع بودند، نه شلوغی. خودم بودم،
همان دیوارِ همیشگیِ بنبست.
مثل قهرمانهای هدایت، به جای دویدن، ایستادم و تماشا کردم تا رفت.
دیوار شکل دستانم را به خاطر دارد...
مادر
یعنی تنها کسی که وقتی همه رفتند، میماند.
نه از روی وظیفه،
از روی این که تو برایش وظیفه نیستی،
خود زندگیای.
مادر یعنی جایی که همیشه میتوانی برگردی، حتی اگر خودت را #گم کرده باشی. 🖤
طُ، احساس رویش گیاه در بهاری
ذوق پروانه به پرواز
آرامش برگ در نسیم
و من
خاک خستهای که سالهاست
فقط به تو فکر میکند
تا شاید
یک روز
در تو ریشه بدوانم...
-------------------------
#سردار
به دستهایم نگاه میکردم.
شبیه دستان پدر شده.
همان رگهای برجسته، همان ترکهای نرم.
پدر همین دستها را روی شانهام میگذاشت
و میگفت: روزی تو هم جای من میشوی.
اما کاش پدر میدانست
جای او بودن یعنی دستهایی به اندازه غمش. 🖤