حضرت آشوب بخند...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

" حضرت آشوب "


🕊 بخند ای حضرتِ آشوب، که دینم در خطر افتاد...
بخند بانو...
بخند تا سلول به سلولِ این ایمانِ پوشالی ، در محرابِ انحنایِ لبانت متلاشی شود. تو که می‌خندی ، کفر از در و دیوارِ این سینه بالا می‌رود و من ، چه پیامبرانه به رسالتِ چشمانت ایمان می‌آورم! بخند ، که این جهانِ بی‌ قواره ، فقط بهانه‌ ای‌ ست برای انعکاسِ صدای تو؛ صدایی که چون شلاق بر پیکرِ تنهایی‌ ام فرود می‌آید و من ، دیوانه‌ وار، لذتِ این دردِ کُشنده را به جان میخرم.

ای خاتونِ تمامِ مرثیه‌ هایِ ناتمامِ من! اینجا در امتدادِ این خیابانهایِ خیسِ تهران ، در ازدحام این شهر دردآلود ، مردی ایستاده که تقویمش سالهاست روی ثانیه‌ یِ دیدارت یخ زده است. مردی با سینه ای پر از دودِ حسرت ، با دستانی که بوی قهوه‌ های تلخ انتظار می‌دهند و چشمانی که در حسرت معجزه‌ یِ لبخندت ، به خون نشسته‌اند. تو بخند ، تا من در مَسلخِ این جنون ، با پایِ خودم به سمتِ طنابِ دارِ گیسوانت قدم بردارم و چه شکوهی دارد آویخته شدن از طُره‌یِ موهایِ تو.

بُگذار صدای خنده‌ات، شلیکِ تیرِ خلاصی باشد بر شقیقه‌ ی این خاطراتِ خاک‌ گرفته. ماشه را بکش بانو! من از خدا ، از بهشت ، از تمامِ وعده‌ های ندیده و سیب‌ های نچیده گذشته‌ام؛ بهشتِ من ، همان لحظه‌ ی کوتاهی‌ ست که خط لب‌ هایت به هم می‌ریزند تا طرح یک خنده‌ ی بی‌هوا را رویِ بوم این روزگارِ تاریک نقاشی کنند.

بخند ای حضرتِ ویرانگر... بخند تا آوارِ این مرد ، به نامِ تو سند بخورد. من سالهاست در آرزوی همین فروپاشیِ شکوهمند، نفس میکشم. پس بخند ، که خنده‌ات ، تنها دلیلِ مُوجهِ من برای
ادامه‌ ی این زنده ماندنِ بی‌ دلیل است...

✍️هدی احمدی
ZibaMatn.IR
دلنوشته های هُدی
ارسال شده توسط
ارسال متن