متن دلنوشته های هدی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته های هدی
و عشق...
ربنای قلبی است که با نامت میتپد،
نمازی که در محراب نگاهت قامت میبندد.
تو که میآیی،
تمام واژهها وضو میگیرند،
و هر نفس،
شعری ناتمام از دوست داشتن میشود.
من،
در لحظههای بیقراری،
به سجدهی آغوشت پناه میبرم،
جایی که تمام اضطرابها،
مثل غبار از روحم فرو...
و عشق...
صدای ربنای دل است وقتی نامت را زمزمه میکند،
لحظهای که نگاهت، مثل اذان صبح،
تمام تاریکیهای وجودم را روشن میکند.
تو که باشی،
جهان، آرامتر نفس میکشد،
و هر تپش قلبم،
مثل مؤذنی خاموش، تو را صدا میزند.
من،
در آستانهی حضورت رکوع میکنم،
و هر بار...
"ربنای شجریان... صدایی که بوی خدا میدهد"
هر بار که صدای ربنای شجریان در گوشم طنین انداز میشود، انگار قلبم از زمین کنده میشود و به آسمان میرود. انگار همهی خستگیهای دنیا رنگ میبازند و جایشان را نسیمی از آرامش پر میکند.
چه کسی میتواند آن نغمهی ملکوتی را بشنود...
در این شبهاے مقدس، هر نغمہ از صداے شجریان، چون شمعے روشن است ڪہ در دل تاریڪے شب میسوزد.
هر ڪلمهاے ڪہ از حنجرہ ے عاشقش بیرون میآید، هدیهاے است از خدا براے دلهاے تشنهے نور و محبت.
"ربنا" بہ زبان عشق با من سخن میگوید و در هر موج...
زنان قوے، پرنسسهای
بیتاج و تختے هستند ڪه
با شجاعت میدرخشند
و با عشق جهان را فتح میڪنند.
هر زخمشان نشان افتخار است
و هر قدمشان، سرود ایستادگی.
شایستهے ستایشاند، چون حتے
در تاریڪے هم نور میسازند.
زن، آخرین واژهی بهشت است که بر لبان خداوند جاری شد،
آخرین شعاع از نوری که در دستهای آفرینش جا ماند،
راز سر به مُهری که زمین هنوز برای درکش، خام است.
او نه فقط انعکاسی از بهشت، که خود، بهشتی بیانتهاست؛
با چشمانی که شب را به ستایشِ روشنایی...
زن ایرانی، ترانهای است که با نغمههای نیما همنوا میشود،
غزلیست که در چشمهای حافظ میدرخشد،
رودیست که در نوشتههای سهراب، آرام و بیصدا میخرامد،
و عاشقانهایست که در واژههای شاملو نفس میکشد.
او همان الههایست که سعدی از بهشتیترین گلها پرورده،
و فردوسی، در دل شاهنامه، شکوهش را جاودانه...
حضرت یار
به تو قول خواهم داد آوازه ی عشق ما تا بی کران ها خواهد پیچید
اگر دست به دست من بدهی و همراه شوی
بعد ها از علاقه ی ما حرف ها خواهند زد
عشقی هم چو عشق احمد به آیدا
بلکه شیرین تر و پایدار تر از...
ماه دلم
کمی بتاب در شب های بی روزن زندگی ام
خودی نشان بده
چراغانی کن این منِ معلق را
میان آرزو کردن و نداشتنت!
به خواب هایم بیا
تا بتوانم دوباره صدایت بزنم و
انعکاس کنم نوای دل انگیز جانم را...
بتاب و پرکن
این خلاء مطلق بی تابی...
میخواهم به تو بازگردم
همچون خاطرات بیماری که حافظه اش بهبود می یابد.
همچون سرزمینی که از اِشغال شورشیان خارج می شود.
شبیه اسیری که حکم برگشت به وطنش می آید.
می خواهم به تو بازگردم
حبس شوم میان بازوانت
موسیقی بیکلامِ احساس، فضا را پرکند.
گیسوانِ بلندِ لَختم را...
میدانے جانم!
من اگرپاریس بودم،قطعاتو ایفل میشدی.
واگر باران بودم، حتما تو ابر میشدی.
ویااگر هم شب بودم، بے شڪ تو ماہ میشدی؛
اماچہ ڪنم حالاڪہ من، خرابہ اے دردلِ ڪوچہ پس ڪوچہ هاے جنوب شدہ ام
وتو هم برفِ زمستانے بر روے خانہ هاے شیروانے دارِ شمال ...
✍️هدے...
مرا
دعوت کن،
مرا به پرده ی برهنه ی شب،
به مرز وحشی نفس هایت و
جذر و مدی که،
غرقم کند به ضیافت گرمای تنت
و
بازوانی که،
پناهم بدهد
از کویر سرما زده ی عشق!
مرا دعوت کن؛
مرا،
در میان مرز آغوشت،
به استثمار لبانت و صلیب...
مرا
دعوت کن،
مرا به پرده ی برهنه ی شب،
به مرز وحشی نفس هایت و
جذر و مدی که،
غرقم کند به ضیافت گرمای تنت
و
بازوانی که،
پناهم بدهد
از کویر سرما زده ی عشق!
مرا دعوت کن؛
مرا،
در میان مرز آغوشت،
به استثمار لبانت و صلیب...
در آغوش عریان من
ضیافتی برپاست ..
هرحرامی اینجا حلال است
محکوم کن جبرها را در
دادگاه ممنوعه ها ..
چیره شو بر تن برهنه ی من
لختی در این سرزمین
وسوسه انگیز بیاسای..
بذر عشق و هوس ،
در سایش دوتن جوانه خواهد زد ..
میان نبض و نفس...
این روزها خواهد گذشت
گریہ هایم ، دلتنگیهایم و تمام غمهایم را پشت سر مے گذارم
من قوے مے شوم ، قوے تر از قبل تو
میدانم روزے دلتنگ خواهے شد
دلتنگ دوستت دارم هایم
دلتنگ دلتنگیهایم
دلتنگ مزاحمتهاے گاہ و بیگاهم
روزے چشم بر صفحہ ے گوشے ات خواهے...
بی معرفتِ دوست داشتنیِ من!
مگرفراموش کردنم چقدرآسان بود که انقدرساده توانستی بیخیالِ تمامِ دونفره هایمان شوی!
نمیدانم شایدهم فراموشی خاصیت آدم ها باشد؛
آخر این روزها من هم فراموش کارشده ام؛
دائم فراموش میکنم که رفته ای
فراموش میکنم که فراموشم کرده ای.
وهربار باصدای تلفن همراهم دستپاچه میشوم؛...
و من
برای بوسه بر رُز های وحشی لبانت
سال ها به انتظار می مانم
من برای بوسه به گلبرگِ لب هایت ،
تیغ های تنت را
به گرمی در آغوش می فشارم...
✍️هدی احمدی
دلنوشته های هدی
و من
از سرابِ جماهیرِ سرخِ لب هایت ،
سیراب نمی شوم .
مرا وعده اے دہ
بہ بوسه اے سربے از لب هایت .
لب هایم را نشانہ بگیر
و ماشہ را بڪش
✍️هدی احمدی
میگویند
هیچ جایی شبیه خانه ی خود آدم نمیشود
راست میگویند
کجا آرامش بخش تر از آغوشت
کجا دنج تر از قلمرو دستانت
دلبرجان
خانه ی من آغوش توست
که چشمانت را در مسئله ی عشق به توان
میرساند
خانه ی من آغوش توست
با طنین دلنشین صدایت
در انعکاس...
می شود دریا شوی ، ماهی شوم من جان بگیرم ؟
یا که من دریا شوم ساحل شوی ، پیشم بمانی؟
می شود گاهی نگاهت به من بیمار افتد ؟
درد را تسکین دهی دل را بیابی؟
یا که نه ، من را بفهمی !
تلخی حالم که نه ،...
عاشق ڪہ باشے شعر تو
هم وزن با چشمان اوست
گر پلڪ را بر هم نهد
غم بر غزل دامن زند
با یڪ گرہ در ابروان
شعرت شود رنگ خزان
چون روے گرداند بہ ناز
هر قافیہ گردد نیاز
مصرع بہ مصرع عاشقی
مستے بہ عطر رازقی
✍️هدے احمدی
دلنوشتہ...
مادرم تورافرشته ای خواندند برروی زمین
که ازطرف خداآمده ای ....
اما من تورا چه نامم که میدانم ازفرشته والاتری....
آری مادرم میدانم که فرشتگان
در برابرت سربه خاک مینهند
وبر زخم های دستت روزی هزاران بار بوسه میزنند
وقلبت را خانه خدا میدانند وبران نماز میگذارند....
مادرم .....
نمی...
قشنگی دنیا به داشتن کسیه که تو رو میفهمه
کسی که بودنش بهت اطمینان خاطر میده
کسی که نمیزاره غم به دلت بشینه، واسه حال خوبت هر کاری میکنه
کسی که دلتنگیاتو درک میکنه و میشه سنگ صبورت
قشنگیه دنیا به داشتن کسیه که دوستت داره، دوستش داری، با شادیات...