به زیبای عشقی که چون شراب...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

به زیبای عشقی که چون شراب به سال هفتم است بنشین
از رویای آلوچه چیدن از باغ معلق زیر گلویت
چون آلبالو چیدن از آویزهای گوشهایت
چون زمانی که اشتیاق ات بود اتشین نفسهایم
چون ّکوچه باغ مرکبات سینه ات به بوسه کندن
خواب اقاقی را تعبیر کوچه باغ آشتی کردن
شاید خاطره ایست که از مسیر خوابت گذشته
از جوی کوچک و پل چوبی و درختی که خم شده تا از آّب
مشت پر کند،
چیزی از خاطرت هات مانده هنوز؟
از دو شمع سوزان مهرانگیز پر ز شوقت هنوز مصورم
در ان خاک باران خورده بهاری
اگر ابر باشی و بباری شمیمش دوباره متساعد میشود به هنگامهٔ گذر تو
که خود زندگی ست از عشق باریدن
و رد مسیر طی شده اش بر گونه
دلپذیر چون بوی عطر تن تو
دل انگیز عطری که هر بار باز به مشام رسیدنش
خبر از حضور عالیجناب اعجاز انگیز توست
در حوالی این تل خاکستر مغموم حاصله از بی توبودن
میچینم زردآلوهای قرمز و عجیب لبانت
که زینت پشت بام تابستان دلم میشوند
تا بهانه ای باشد که تو از بام و دستان من لواشک بچینی
همان درختی که منم به کال میوه گی
لواشک های ترش و ملسی که دوستشان داری
ِو ملچ ملوچ و با هوس خوردنت که سخت هوس انگیز است
و مرا وادار میکند به شوق
طعم لبان ترش ات را مکیدن و طعم سیگاری که اولین بار
سِر فرودادن اش را به من آموختی
و سر گیجه از تداوم پیاپی در شتاب دایمی در میان دود هوس آلود
‏و کام یکی در میان و آتشی که به دو بند انگشت رسیده
و خنده های ریز و شیطنت بارمان
از کاوش در بشکه های برنج خانه
کاش خاطره زندگی بود
کاش دوباره در ایوان کنارهم به خواب میرفتیم
کاش تو بودی
کاش من شبیه خودم بودم
به ان پانزده سالگی سرشار و موهایی که بو کشیدنشان رو
هر بار تو به سخره میگرفتی
ازآهنگ ماه بر دوش گرفتنم و شیره سنگ گرفتنم و ماهی که در خانه بود
و کاش زرد اِلوی دستانت را به هم فکری لواشک های من میآوردی
کاش پشت بام من را دیگر طاقت پهنای آفتابی دوباره بود
کاش میدانستم که ان روز ها که طی میشد همان عمر شادکامی ست که میگذرد
نمیگویم که قدر دان نبودم ات که همه بند نا بندم فهم تو بود
ولی ای کاش میدانستم که آن روزها را دیگر تکرار نیست
تا خود آن میوه تعارف کرده ات را به اصرار رسیدگی سوگند کالی زود هنگام نمیدادم
و از شاخه چیدنش را خود دستچین قدر دانی عمر باقی میکردم
دریغا که آدمی را توان شناخت نیکی از بدی نیست که در گمانم بود به نجابت کرده ام
کاش ر کش دار متقاطع ات راتوانم بود به شنیدن دوباره
این امیدمسخره که لعنت دنیا بر او باد
به آدمی تلقین میکند که تمامی عمر بر همین مدار است
شیرینی عسل وصال است که انتظارت را میکشد
و در فردای بهتر از پس گسی طعم سیگار های اف زده
دروغی کثیفی ست واقعیت به مسلخ برنده را
که از این زیبای حض کمال نچینی
تا حرف ر را از ژ سر مست لب کام نیابی
تا فردای که تلخی هر روزه شوکران کام تلخت را
دوباره تمدید طعم میکند به اسراری مریض
تلخی افسوس هم به بار سنگینی ات بیافزاید
که لایقی این بخت را به حتم
کسی که قدر ان زیبایی ندانست به این نا زیبایی دچار لایقست بیشک این لجن حالش را
حال به تلخی این حقیقت را هزاربار به خورد خود دادام و روزگار نیز
که هر ثانیه وعده‌ میدهد که تا به جنون ات نکشاند یله گی حاصلت نمیکند
که کام هیچ گاه فرصت دوباره را‌به چونان منی تقدیم نمیکند
که همان باراول نیز به تشابه بودن نام و چرخشی یک باره
این شادکامی بر من رسیده اززیر سنگ چرخ این بخت نا بخت
دستت را باز بر دستم بگیر
آغوش دستانت بر انگشتانم ریتم بگیرد
که عمریست به قفل شدن و بازی شصت پش بهت دستانمان نیاز اش افتاده
‏چون قند خون افتاده و شکر ناچاری
که هم ‏دستیِ خونِ من چندیست فشارش افتاده
تا ریتم موافق بگیریم به نبض هم زمانی دست هامان

پویا شارقی بروجنی
ZibaMatn.IR
شازده کوچولو
ارسال شده توسط
ارسال متن