آخرین بازمانده عشق من قهوه را...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار محمد خوش بین
- آخرین بازمانده عشق من قهوه را...
آخرین بازمانده عشق
من قهوه را سر میکشم اما این تلخی از فنجانِ من نیست
این شهر با من پیر شد اما انگار از آنِ استخوانم نیست
یک عمر دنبال خودم گشتم در کوچههایی که مرا خوردند
آیینهها از دیدنم خسته تصویرها در قاب خود مردند
گفتم که شاید عشق برگردد گفتند که این دیوانگی کافی ست
گفتم بدون عشق میمیرم گفتند که مرگت هم تماشایی ست
من بد شدم اما نه از میلِ تاریکیه محض و تباهیها
گاهی برای زنده ماندن هم باید بمیری در سیاهیها
من شمس گمگشته نمیخواهم وقتی که مولانا درونم مرد
وقتی که از ترسِ قضاوتها هر واژهای در سینهام پژمرد
نانت نبود عاشق شدی این بار دنیا تو را از ریشه سوزاند
تو گشنهای او از شکم سیری بر سفرهات احکام میخواند
تو نان شب را قرض میکردی او از بهشتش سهم میخواست
تو از خدا یک ذره نان خواستی او با گناهت دار میساخت
من آخرین بازماندهام از عشق از شهرِِ تابوت و غمِ امروز
با هر نفس یک خانه میسازم یک خانه ای ویرانتر از دیروز
هر بار میبازم به خود اما از بودن خود روی گردانم
من مرد مردن نیستم اما از زنده بودن هم گریزانم
شاید خدا در گریه پنهان است شاید دعا از زخم میجوشد
شاید کسی که خسته از دنیاست یک روز از این ویرانه میروید