متن اسعد لرزاده
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اسعد لرزاده
[وصیت عبدالسمیع ملا احمد، که در سال ۱۹۸۲ میلادی، به دار کشیده شد.]
پدرم برایم گریه نکنی، که عزیزت از تو جدا شد
برایم گریبان چاک نکنی و پشتت خم نشود
تو مرا پروردی که نامت را بزرگ دارم و
برای خلق کُرد، خودم را به آب و آتش بزنم...
جوانی را دیدم که به هنگامهی مرگ
فریاد بر میآورد که انتقامش را بستانیم
میگفت اگر روزی انتقام مرا گرفتید
ریشهی ظلم و ستم را از بیخ و بن کندهاید
مادرش دستی بر سرش کشید و گفت ای عزیزم!
بیشک تو یاران بیشماری داری که انتقامت را بستانند...
[در زندان]
ای مادر مرا سرزنش نکن که
چه بلایی بود به سر خود آوردهای؟!
هنوز خیلی تلاش باید بکنم
که یک کُرد واقعی بشوم!
زندان و دستبند بر من اثرگذار نیست
چونکه به خودم میبالم
در راه وطنم تمام سختیها را به جان بخرم.
------
* شاعر این شعر...
دل من خوب میداند
که هر روز چند نفر
در آفریقا
بر اثر گرسنگی میمیرد،
در فلسطین
چند تن به حبس انداخته میشود،
و یا در کردستان
چند تن به دار کشیده میشوند...
دل من خوب میداند
جدای از اینها
چندین نفر دیگر هستند که
از زور گرسنگی و حبس...
رهگذری هستم
که زمزمهی زندانیان توان قدمهایمست،
و نور خورشید، توشهی راهم.
من به سوی سپیدهدم گام بر میدارم
هرچقدر هم این راه دور و دراز باشد.
هزاران مرتبه هم در این راه زمین بخورم
برای من خوشایند است
تا زمانی که
آن سوی افق
میتوانی سیاهی را از هم...
زیبای دلکش نازک اندامم!
چنان میپنداشتم
تو را رها کنم
زمین خالی از عشقی پاک خواهد شد.
اما اکنون در این کوهستان
در پناه هر صخره و سنگی
دو عشق گلویم را میفشارد
عشق به تو و عشق به وطن!
و آن دو عشق انگشتانم را
بر ماشهی تفنگم میساید...
عزیزم!
اگر پریزاد شعر
احساسات قلب و روحم را عیان میکند
خواندن شعر هم
باید خونم را به جوشش در آورد!
اگر قلم هم، زیباییها تو را توصیف کند
نباید همسایه هم
بر شبنالههای من معترض شود.
تارتنک ستم،
چهار سوی زمین را به هم تنیده
پس از چه روست
طوفان نوح به پا نمیخیزد؟!
سپاه فیلهای ابرهه از راه رسید،
پس کجایند،
کدامین سویند،
لشکر ابابیل خدا؟!
هر کودکی که
آوارهی دورترین گوشههای این جهان بشود
دستم را به سویش دراز میکنم و
قلبم را برایش آشیانه میسازم
لیکن هنوز گیج و منگم
که چرا در سرزمین برف و خون*
گیسوان هیچکدامشان
در شعرهای ناظم و پوشکین*
به آفتاب چنگ نمیزند.
----
* اشاره به کردستان دارد...
آه محبوبم!
ای کاش مرگ، لختی مهلتم میداد
تا که به انتهای این راه برسم و
دستی بر سر افق بکشم!
صورت خورشید را بشویم و
چند بوته تابش نوربکارم
به یادگار
برای تو...
هر آنگونه که توانستند
مم و زین* را از هم جدا سازند
تابش ماه و چشمهی نقرهفام را فاصله اندازند
و آدم را از بهشت برانند،
آنگونه هم توانستند
آتش عشق را
در دل من و تو خاموش کنند.
----
* مم و زین: دو دلداهی کُرد
در کاخ سفید
سیاهپوستی را پوست کندند
و با پوستش طبلی ساختند
تا در شب زفاف سلطان
بر طبل کوبند و دلش را شاد کنند
عروس سفیدپوش
سحرگاهان پیش از طلوع آفتاب
کاخ را ترک کرد و
خودش را به شورشیان* رساند
و برایشان مبدل به لباس شد و
تیر...
کدامین پیروز است،
عشق لیلا و مجنون
یا که درد شعری دشوار؟!
وقتی ستمگری بمیرد
استخوانهایش خاشاک میشوند و
جانش نیز
جغد ناپاک پیری،
و مرگ شاعرانه او گریبان میگیرد و
به قعر گور رهسپارش مینماید
و روحش
سرودخوان سحرگاهان میشود...
وقتی یک انقلابی میهندوست میمیرد
هزاران شاعر
مدال شرافت را برایش میسرایند.
گفتم: ای گل! چرا چنین میکنی،
بلبل عاشق را شیدا و رسوا میکنی؟
گفت: فرمان عشق چنین است!
که همیشه مجنون دربدر لیلا باشد...
زمانی که ظلم و ستم رواج یافت
خداوند نیز
طوفان نوح را وزاند و
سرزمینی تازه بنا نهاد
و نامش را کردستان گذاشت.
به یاد داری مادر
زمانی من و تو مشغول دعا و نیایش بودیم
تو با تسبیح دستت و
من با اشکهای چشمم...
اکنون باید هر دو مرتد شویم از این اعتقادات!
تو از مزار متبرک امامزاده و
من از وطن زیبای ویران شدهام...
چون بلبل را از باغ بپرانند
خون دلش را
تبدیل به آلالهی سرخ میکند.
چون کودکی را
از مدرسه بیرون کنند
دیوارهای شهر را
تبدیل میکند به تختهسیاه...
چه دردی از درد پشت
آن کاغذ بیشتر است،
که شاعری فرصتطلب
قلم بر آن میفرساید؟!
یا کدام دل،
چون دل آن برگه کاغذ شادتر است
که مورخی،
نقشهی کردستان بزرگ را
بر آن مینگارد؟!
دخترکی سیهچشم را دیدم
زیباییاش به دلم نشست و
یکریز در طلب عشقش اشک ریختم.
مرا گفت: دست بردار از این کارها!
چشمههای کردستان که از چشمهای من زیباترند،
پس چرا خودت را هلاک آنها نمیکنی؟!
پسربچهای کُرد از مادرش پرسید:
- اگر صلاحالدین زنده شود
با صلیبیون خواهد جنگید یا با مسلمانان؟!
بیتالمقدس را آزاد میکند،
یا که کرکوک جدا افتاده از وطن را
به دامان کردستان بر میگرداند؟!
سیروان* از ساحل بیزار بود
ابر شد!
کوهستان آغوشش را بر رویش گشود
و به برفش تبدیل کرد!
آفتاب هم خواست که او را سیلاب کند
هنرمندی از راه رسید و
به دختر آرزوهای گلهای سوخته تبدیلش کرد.
-----
* سیروان: رودخانهای در کردستان