شعر ملل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر ملل
خواهر بزرگم میگفت:
- بگذار مرگ بیاید! گریهکنان بیاید!
چگونه نگریم؟!
وقتی من میمیرم و کسی نخواهد گفت دریغا!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی افتادن سیبی کال،
تأثیری بر جاذبهی زمین ندارد!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی انعکاس برخورد
هستهی انگوری در آب چشمه
بر نظم...
مرا میگویی که غریبهها رویا نمیبینند؟!
اما من، روزهایی که چون سگ در ترکیه
از سرنوشت خود بیزار بودم،
تو را به یاد داشتم و
رویاهایم را با تو مرور میکردم.
تو در خاطرم بودی،
تو رویا و آرزویم بودی،
آن هنگام که در اسطبلها بیگاری میکردم و
بر روی...
ستارهای در گوشی به من گفت:
تو در غروبی غمگین،
در کنار جادهای
با وقار و عظمتی خاص خواهی مرد!
تو در میانه غروب و درخت لیمویی خیس
تو در یورش مهای غلیظ خواهی مرد!
تو خواهی مرد و دخترکان از آرایش خود دست نمیکشند
زندگی هم، نظم بیخود را...
من مردی کینهتوزی هستم
که دلیرانه، به سوی جنگ میدوم
با تفنگم آبشارها را میترسانم
خانهی خواهران ابرها را به آشوب میکشانم
خدا را از میان ستارگان فراری میدهم
لیکن،
تو به سوی جنگ روانه نشو!
تا کسی بماند گلدستههای شهر را بشمارد
تا کسی بماند
دست بر سر گنبدهای...
چون جنگ شروع شد،
دعا میکنم که من کشته شوم،
ولی تو زنده بمانی.
تا باشد کسی
به تماشای ابرها بایستند،
تا باشد کسی
ستارگان را بشمارد...
[بگذارید در تاریکی بمیرم]
بگذارید در تاریکی بمیرم
در تاریکی،
پیکهای خوشی
مستیِ بیشتری به ما میدهند
در تاریکی،
زهرهای یقین،
عسلینتر مینمایند
بگذارید در تاریکی بمیرم
روزی میرسد که ناامیدی ما را فرا میگیرد
ساعتهایمان
فاصلهی میان پریدن و نشستنِ
مرغابیای را تعیین نخواهند کرد
تقویمهای ما
فاصلهی میان...
[سرگذشت کوتاه و غمانگیز جیمز اوین]
نامش را گذاشتند جیمز اوین
خویشان آمدند،
همسایهها آمدند،
مردان و زنان مقدس کلیسا آمدند،
به یاد یحیای تعمید دهنده
از آب بیرونش کشیدند،
در گوشش سرود ستایش عیسی و
قدیسان را خواندند،
شراب سرخ را بر میزها گذاشتند
که زیر نور شمعها میدرخشید...
[وقتی جنگ تمام شد]
یا در بیمارستانی به ذلت میمیرم،
یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.
از آن روزها سخن میگویم...
که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،
کسی از سرنوشنم باخبر نبود.
که جنگ چون بچه خرسی مرا میرنجاند!
از آن روزها میگویم که من در...
خندهی من بیابان را پر از ستار میکرد
گریهی من آسمان را پر از خاک میکرد
خواهر بزرگم با یک دستش مرا در آغوش میگرفت و
با دست ملحفهی لحافها را میدوخت
غربت را نوشیدم و بالا آوردم
غروبهای دور کودکیام را باز آوردم
آن فصلها را بازآوردم که خواهرانم...
[سکوتِ ممنوعه، چنان یک بوسه]
سکوتی در نَفَسهایم هست،
سکوتی نیز همراه احساساتم میدود!
با تغییراتم همسو میشود و
آن هم،
همچون شبنمِ روی گلبرگهای گل میمون،
آرام و ملایم میدود!
شرمگین میایستد و
با آرامش، در گوشه و کنار تقدیر، میگردد
و اندک اندک،
خود را میخورد...
سکوتی
قلبم...
[رنگم از من میچکد و خودم را جمع میکنم]
رنگها،
دستانم را میبویند
باران نیز عطر خودم را...
به رنگ شراب به پیش میروم
عطرت رنگم میکند و
خودم را جمع میکنم
سرخ سرخ باز میگردم
آن وقتهایی
که در چشم به هم زدنی
خودم را در تو میبینم.
منم...
[آنجا حتی مرگ هم زیباست]
از اینجا آغاز میکنم،
از همان جایی که همهی ما میمیریم
همهی ما در برابرِ معجزهها
سراسیمهایم و
برای کاواک بزرگ
جهان را از عشق پر میکنیم.
تنها عشق است که میتواند
از نیستی
علم زیبایی به هستی ببخشد.
فقط زیبایی است
که میتواند آسمان...
همراه با خورشید،
قدم زدنی پرتقالی پرتقالی داشتیم
و از آنجا
برگشتم
در حالی که دست
به گردن ماه، انداخته بودم.
چه کسی از من بیاحساستر خواهد بود؟!!
من خیالات درستی در سر دارم
که بیشک، مرا خواهد کشت...
چه کسی از من آگاهتر خواهد بود؟!!
وقتی که برای هستیام در جستجویم
گم میشوم و
یافتنم محال میگردد...
[در خودم جای نمیشوم]
خود را در خودم میگردم،
به ظرفیت خودم مینگرم و
میگویم:
دیگر در خودم جای نمیشوم...
میخواهم ببارم
در عمق آسمانی
با قطرههایی به زلالی شبنم و
و چنان چشمها پر از رنگ باشند.
در خودم جای نمیشوم
میخواهم پر بگشایم و
با دو بالِ لرزان،...
[به خوابهایت خواهم آمد]
به خوابهایت خواهم آمد،
همراه با باد میگردم و
با بوییدنِ عطرِ گلویت
خود را در آغوشت میبینم.
به خوابهایت خواهم آمد،
بیپرده و دور از چشمان شهر
باد میشوم و
تماشایت میکنم و میرقصم.
به خوابهایت خواهم آمد،
به تابش ماه میگویم که تو گلی...
هشت مارس را به مادرم تبریک میگویم!
آن زنی که زندگی را
به دوش خویش گرفت،
تا ما؛
مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،
انسانی بیاندیشیم و
مهربانانه رفتار نماییم،
بسان یک زن به خودمان بنگریم و
چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.
درود بر مادرم،
درود...
[تو، آنگاه که من مریم هستم]
گاهی به عفت و پاکیِ خویش مینگرم
و گاه به تاجِ کج شدهی سرِ تو خیره میشوم
آه ای عشق آتشین!
گاه مریم میشوم
و گاهی هم مانند پرندهای
به آسمان نگاه میکنم
و گاه به گاه به بالا و
گاهی هم بر پهنای...
[ترس]
چه جهالتیست!
که چشمانتظار باران باشی
و فقط برایش دعا کنی.
چه خرابهایست دل!
آنگاه که اندوهت، در برش میگیرد
و تو بیوفایانه، فقط چرت بزنی!
چقدر میترسم روزی،
نکبت، مرا به آغوش بگیرد
و چنان پشمک در سینهاش آب شوم.
و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،
خرد و...
[بهانه]
دردی مرا به تن میپوشد
و جوانهای در وجودم موجود میشود
مستیی جرعهای مرا به باد میسپارد و
درخششی، مرا در خویش مینویسد...
من این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم
برای وصال به تصویر تو؟!
چقدر دست به دعا شوم
تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه...
[رقصی در من]
رقصی در من پای میکوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن میروند!
به او حسد میورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق میگردد
و نه فرشتهای، همراهیاش میکند!
این چه رقصیست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!...
ببین، که نمیتوانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموختهاند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغهای خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند...
ما گناهکاریم!
به درگاههای شرمساری،...
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم میرباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود میآید و
در تاریکی فرویم میکند...
از جانب تو میآید
به دعا بدل میشود،
و در حضورِ دلم مستجاب میگردد.
من تکهپارهام
گرچه تو که میآیی
چون گلدانی سفالین
مرا...