آن شب که رفتی از برم دنیا صدایم می شنید غم با همه شرمندگی دنبال من هی می دوید شب در نگاه خسته ام آئینه ها را خط کشید ماه از هراس گریه هام از آسمان پایین خزید
آن شب کرانهٔ کف آلود دریا گرمابه ای عافیت زا بود و ماسه های نمور، رختِ خوابی نرم کومه های کهنسال در آرزوی ستونی ستبر بودند و سقفی سترگ نسیمِ نازک جامه ماسه های ساحل را به حریرِ دامن، نرم، نوازش می کرد ماه در تماشای انعکاسِ مواج رخش غرقه...