چکامه های حسن سهرابی(ساهر)
سکوت ، بلند ترین فریادی است که واژه ها از آن جا مانده اند. (ساهر)
نفسهایت را به باد بسپار؛
بگذار بیقراری،
در کوچهای خاموش،
آنها را در آغوش بگیرد.
بگذار عطرِ تو
در امتدادِ دیوارهای خسته
پراکنده شود
و شب،
نامت را
آهسته
در گوشِ پنجرهها زمزمه کند.
شانههایم خسته از این انتظارم مانده بود
در غروبِ رفتنت، چشمم غبارم مانده بود
باد، پیش از من گذر کرده ز کویِ خانهات
از تو در آن کوچه تنها یادگارم مانده بود
خانهات را با خشتِ جانم ساخته بودم، ولی
باد آمد، برد و تنها رنجِ کارم مانده بود
گفتی:...
آسمان ،تنِ خستهٔ دِه را شست،
باران ، غبارِ کوچهها را برد،
و زمین پس از یک عمر تشنگی،
نفس کشید.
درختان ، دست به سوی آسمان بردند،
و دِه
برای لحظهای کوتاه،
دوباره بوی زندگی گرفت.
لبِ خاموشت
فریادِ درونم را بلعید
و من آموختم
که عمیقترین حرفها
همیشه
بیصدا گفته میشوند.
گیسوانت
چون کمندی بر دست و پایم پیچید؛
و دانستم
آزادی،
گاهی زیباترین نامِ اسارتیست
که انسان
با میلِ خویش میپذیرد.
تو آمدی
و من
میانِ بودن و نبودن
فهمیدم:
عشق
گاهی پاسخِ زندگی...
در فلسفهٔ نگاهت
فهمیدم
آدمی گاهی
برای گمشدن
به هیچ راهی نیاز ندارد؛
خنده خاطره شد،
و اُمید
در کوچههای ذهن
سرگردان ماند.
ظلم میتازد،
سیاهی میرقصد،
و نور
پشتِ حصارِ تاریکی
هنوز
نفس می کشد.
باد و باران از سرِ کویت خبرها میدهد
چشمِ من از دوریِ رویت خبرها میدهد
ماه چون بیند رخِ زیبای تو در آسمان
پیشِ آن رخسارِ دلجویت خبرها میدهد
بیتو باغِ خاطرم پژمرده و خاموش ماند
هر گلِ خشکیده از داغت خبرها میدهد
کاش یک شب سایهات افتد به این...
بازآی، که خونآلود است ردِّ کوچههای جنون؛
شاید حضورت، مرهمِ زخمِ این زمان است
راوی، بگو قصههای ناتمامِ دِهِ ما را؛
سرهای بر باد رفته، دلهای به خواب
رفته،
و سکوتِ مبهمِ کوچههایِ سحر را.
هنوز عطرِ گیسوی تو
در کوچههای خاطره جاریست؛
عطری که هر بار
مرا به باغِ روزهای روشن بازمیگرداند.
چشمهایم
آیینهایست که تصویرِ تو را نگه داشته؛
و ماه، هر شب در آن،
قصهی بیداریهای مرا میخواند.
«ساهر» نام تو را تا انتهای این راهِ بلند،
جاودانه خواهد کرد.
و چه غمگین است هوایِ دهِ ما،
پُر زِ اندوهِ جنوب و بویِ باروت.
گفتند ز راهِ زن و آزادی و تدبیر
دیدیم در آن وعده فقط نقشِ فریب است
بردند ز کف نانِ فقیران به ستم باز
آن حاصلِ گفتار، فقط دردِ فریب است
فریادِ عدالت ز دلِ خلق برآمد
در محکمهشان حکم، همان ظلمِ عجیب است
آیینه شکست از غمِ این واقعه،...
در آغوش چشمانت
چون اسیری بیدفاع
خود را به باد سپردهام
بادی که نام تو را
از میان شاخههای خسته عبور میدهد
و هر بار
مرا تا مرز گم شدن میبرد
من
در پناه آن نگاه روشن
از تمام راههای بازگشت گذشتهام
اکنون
نه مقصدی مانده است
نه هراسی از...
دلم ز شوقِ تو لرزید و بیقرارم کرد
نسیمِ نامِ تو سرمستِ روزگارم کرد
هزار بار ز هجران رسید جان بر لبم
امیدِ وصلِ تو هر بار استوارم کرد
شب از هجومِ خیالت گریخت خواب ز چشم
خیالِ دوریِ تو سخت سوگوارم کرد
به شوقِ یک نظر از چشمِ مهربانِ...
دلم ز شوقِ تو لرزید و بیقرارم کرد
نسیمِ نامِ تو سرمستِ روزگارم کرد
هزار بار ز هجران رسید جان بر لبم
امیدِ وصلِ تو هر بار استوارم کرد
شب از هجومِ خیالت گریخت خواب ز چشم
خیالِ دوریِ تو سخت سوگوارم کرد
به شوقِ یک نظر از چشمِ مهربانِ...
روزگار مهربان
باشد که روزگار اندکی مهربانتر شود
باد بوزد و زمین برقصد با نوای قاصدکها
باران، ببوسد گونه خاک تشنه را.
خورشید ، بی غرض بتابد بر پشت بام دلها
دستی اگر شکست،
مرهمی از مهر باشد ، نه داغ داوری
وهیچ کس
در تنگنای تنهایی ، گم نکند...
باز آی که ایمان من ، نام تو ، و سجده خورشید
بر مسلخ این شبِ پر غم زانو زده اند.
باز آی ،
که درختان ، شاخه های خالی شان را به
آسمان به نشانه انتظار گشوده اند .
دزدیده نگه کردم ، آن چشم سیاهت را
اینگونه شدش آغاز ، این قصه پر غصه
تو نور باش
و زخم را
به شعرِ ایستادگی ببخش.
که شعر،
مرهمیست برخاسته
از این سکوتهایِ سوگوار
آرام بیا،
چنان که ماه
روی آبگیر مینشیند،
بیآنکه خواب ماهیها
آشفته شود…
دلتنگ که باشی ،
بهار هم بوی زمستان می دهد.
ای نسیمِ سحر، از کویِ تو پیغام آمد
آتشِ سردِ دلم را نفسی رام آمد
لبِ خاموشِ مرا نامِ تو گویا کردهست
لحظهلحظه به دلم شوقِ تو الهام آمد
هالهای از تبِ عشق است به دورِ رخِ تو
هر چه دیدم همه از آینهات کام آمد
ابر اگر گریه کند...
در سکوتِ پیش از طوفان،
نسیم رازها را میسراید، و زمین در عمقِ سکون،
لحظهای را نفس میکشد که هنوز زمانِ نطقش نرسیده.
انتظاری شیرین در دلِ تاریکی میپیچد، و دانههای ناگفته در خاکِ انتظار،
جوانه میزنند تا در فورانِ خروشِ آینده، شکوفا شوند.