چکامه های حسن سهرابی(ساهر)
سکوت ، بلند ترین فریادی است که واژه ها از آن جا مانده اند. (ساهر)
صدای سکوت
در گوشم زمزمه میکند،
که هر نفس من،
پر از نام توست.
سکوتِ ما خیانتیست سترگ، به کودکانِ کوچههایِ انتظار
که میروند گُم به قلبِ درد، در هجومِ سردِ بادِ روزگار
به نامِ صلح خونِ ما را، به بادِ فتنه میسپارند
و زخمِ تلخِ بیعدالتی، رها نمیشود ز چرخِ روزگار
اگرچه داسِ ظلم میزند، به خوشههایِ سادهٔ زندگی
هنوز ریشهای به خاک...
دلتنگی لکهی ابری نیست
که با یک نسیم جابهجا شود؛
ردّ پاییست
که هیچ بارانی از خیالم نمیشوید،
راهیست که هر قدمش
به نام تو ختم میشود،
و سایهای که حتی
در روشنترین روزِ زندگیام
رهایم نمیکند.
با همدلی شود آری به زیرِ رنج،
فردا شکوفه خواهد داد از دلِ این سنگ
یادِ تو یک دم نرود از دلِ ما
چون موجِ دریا زده بر ساحلِ ما
هر جا که نسیمِ سحری بگذشتهست
عطری ز تو پیچیده در این محفلِ ما
بیتاب توییم و شبِ ما بیتو سرد
ای ماه! تویی روشنیِ منزلِ ما
گر آمدی از راه، جهان گل بشود
کز...
زایندهرود خشک شد
دریاچهٔ ارومیه تبخیر شد
آبِ سدها گم شد
هوایِ تازه خاطره شد
باد از بلندیِ کوه
آهسته آهسته پایین آمد
تا خبر بیاورد
که فصلها دیگر
به وقتِ ما نمیچرخند…
کودکی در حیاط
بادبادکش را
در گرد و خاک گم کرد
و مادرش
چشمهایش را شست
با...
ما وارثانِ دردهایِ خاموشیم؛
دردهایی
که قرنها
در حنجرهٔ خاک
بهجای مانده است.
ما
در سکوتِ این خاکِ
فراموشکار
ریشه دواندهایم،
اما
آرام
آرام
قد میکشیم
تا سایهای بلندتر از درد باشیم
ما را به بیگناهی
بر دار کشیده بودند؛
اما نفسِ ما
گلوله نبود که تمام شود.
در گوشِ تاریخ
فریاد کشید: «هنوز زندهایم!»
به جای گریه،
سنگِ نامها را در خاکِ فردا کاشتیم؛
تا هر صبح،
باد بر لوحشان بخوانَد:
ما بودیم ،
و هنوز میروییم.
آواره شدن در خیالت
نهایت آزادی است
در شبهایی که کوچه ها
بوی خون می دهند.
آسمان رقصکنان در گذر است در گیتی
هرچه پنهان شود آشُفـتـهتر است در گیتی
دل از کینهها شسته بودم ولی،
غمِ این فراق امانم نداد
تو رفتی و با رفتنت این جهان،
دگر رنگِ مهر و نشانم نداد
ز یادِ تو هر شب به چشمانِ من،
قرارِ نگاهِ جهانم نداد
به یادِ تو هر شب، دلِ بیقرار،
دگر فرصتِ شادمانی نداد
شبی در سکوتِ...
ز شوقِ دیدنت، دل از آیینه میپرَسد
کدام چشم دیده چنین تصویرِ جانان را؟
هر جا که قدم نهادم، آنجا بودی
در خلوتِ بیکسی، هویدا بودی
از دستِ زمانه، دل به دریا دادم
دیدم به کنارِ موج، پیدا بودی
در چشمِ ترم هزار خورشید شکفت
هر بار که در دلم، تمنّا بودی
رفتی و شکستم از غمِ بیمرهمِ تو
اما به خیالِ من، تو...
چون نشنود از لب تو آن نغمهی شیرینِ دلآزار را
اشکم ببرد تا به تو، راهِ غمِ دیدار را
دیدنت رویا شد و بودن کنارت سختتر
دل ز عشقات میبَرم، اما به یادت بیشتر
که بینام و نشانِ تو نیرزد
به عمرم یک نفس بیشتر، هیچ
جهان بیتو، خرابآبادِ وهم است
به جز در سایهی چشمت، اثر هیچ
رنگینکمانِ چشمانت نه باران میخواهد
نه آسمانِ صاف.
از نگاهت میجوشد روشناییِ بینامی
که جهان را بیهیچ دلیلی صبح میکند.
من ، تنها
در امتداد آن نور قدمی برمیدارم
و خیال میکنم که شاید یک لحظه
به اندازهی تپشی به تو نزدیک شدهام.
در سیاهیِ شبِ چشمانِ تو گم گشتهام
تا ابد دیگر هویدا نخواهم شد
آرام شوم، خیره شوم بر رخِ زیبا
چون باد بپیچم به درِ خلوتِ رؤیا
دل رفت به سویت که شود غرقِ تماشا
چون موج فتادم به دلِ ساحلِ دریا
چه رویاها که آمدند و تو نیامدی
شبم گذشت و ماه آمد،
تو بر فراز نیامدی
دلم به شوق تو تپید و عمر من به ناز رفت
هزار بار جان رسید به لب و تو نیامدی
شبها به امید صدای قدمت
تا صبح با سایهها حرف میزنم
شاید باران برای آمدنش نماز نخواسته بود
بلکه چشم انتظار چشمان منتظر بی پناه بود
در کف خشکیده استخرها
صدای تشنگی پیچیده بود
و هر قطرهای که نمیآمد
سینهی زمین را بیشتر میشکافت