متن حسن سهرابی شاعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسن سهرابی شاعر
گر چه رفتی از برم در خون من جاری شدی
چون نفس ،همسایهٔ دیوارِ تنگِ سینه ام
سخن، تاجبخش است و تختِ سپهر
فردوسی برافراشت با داد، مهر
تو بیخِردی، بیهنر، بینشان
جهان زنده از اوست تا جاودان
ویران شده این دل، بگو ای یار کجایی
بیگانه ز خویشم، چو به من باز نیایی
چه شکوه بیسرانجامی است عشق
که در سکوت جان میکارد و در درد ریشه میزند
چون آینهای ترکخورده،
بازتاب خویش را در هزاران نگاه گم میکند
و هر نفس، پژواکیست از امیدی که شکست
اما هنوز در تاریکی میدرخشد،
همانگونه که زخمها در آینه…
قصهی خود را نجوا میکنند
شعری که در وقتِ سحر، آغوشی از گلزار داشت
گویی به شام روزگار، در سینهای آلام داشت
در سوزِ شمعِ سرنوشت، پروانهای بیپر بماند
هرچند در زنجیر غم، هم چوبهای از دار داشت
خورشید از افق شکست، شب با دلم همراز شد
هر ذره در آیینهها، تصویری از انظار داشت...
آرامشم در چشم تو خانه گزیده است بیا
چون رود در آغوش دریا رسیده است بیا
بیتو دل از این شهر غمبار خسته شد
جانم به هوای تو پرواز گزیده است بیا
شعری که در وقتِ سحر، آغوشی از گلزار داشت
گویی به شام روزگار، در سینهای آلام داشت
در سوزِ شمعِ سرنوشت، پروانهای بیپر بماند
هرچند در زنجیر غم، هم چوبهای از دار داشت
خورشید از افق شکست، شب با دلم همراز شد
هر ذره در آیینهها، تصویری از انظار داشت...
دست به دست باد دادم
که بیاورد نسیمت را،
در زمانهٔ سکونِ لحظههای پرالتهاب
ابرهای خسته رفتند
ماه اما برنگشت
شب فرو ریخت
و ستارهها نامت را زمزمه کردند
بیآنکه تو باشی...
سپیده که سر زد،
کوچهها از عطر تو خالی بودند
و من، در ازدحام روز
هنوز با باد سخن میگفتم...
بیتو،
من برکهای سردم
که سکوت بر سطحش
برگهای زرد را نقاشی کرده است.
اشکها با یاد تو در سینهام دریا شدند
خاطراتت در دلم چون شعلهها برپا شدند
دلم پُر ز خون است در این خاکزار
ز تیرِ جدایی و زخمِ فشار
شده کینه قانون این روزگار
نه شادی است باقی ، نه بویی ز یار
نه دستی به یاری در این دارِ غم
فقط مانده سرمای ظلم و ستم
نه فریاد رسی هست ونه شوروحال
فقط بغض...
«آب را شستم از غبار، وضو ساختم
خاک بانگ زد که تیمم خطا نیست»
من از تبارِ بذرهای صبورم
که در سکوتِ شبانه،
به سمت نورِ نگاهت
قد میکشند.
آرام گرفته بودم
در آغوشِ شب،
در سکوتی مرموز،
که نالههای زمین
خواب را از چشمانم ربود.
مه،
چون شبحی بر شانهی کوه خمیده بود،
و نسیم،
حرفهایی را که خاک سالها پنهان کرده بود،
در گوشم میریخت.
برگها
از دردِ ریشهها نجوا میکردند،
و رودخانه،
سنگها را
با لالاییِ...
باشد که دلبری را به کوی ما رسانی
زین دردها رهانی این دل آسمانی
با خندهای بهاری، غم از دلم زدایی
چون آفتاب شادی بر بام بیکرانی
در چشم تو ستاره، در جان من ترانه
آهسته قصهگویی از راز جاودانی
از بادهٔ نگاهت مستم چو موج دریا
در ساحل تماشا،...
دلِ ما را غم عشقت به فنا داده، بیا
سهمِ جانم شده آتش، تو شفا داده، بیا
شده این سینه پر از آهِ جگرسوزِ نهان
نَفَسم رنگِ فِراقِ تو، عزا داده، بیا
شبِ تنهایی من بیتو فقط گریه شده
ماه هم از غمِ تو پشتِ سَما داده، بیا
بیتو افتادهام...
آرام گرفتم که به آن چشم بیقرارت برسم
دل دادم و جان دادم، ای عشق! که روزی به کنارت برسم
در آتش شوقت همه شب سوختم، ای ماه من
تا شاید از این شعله به شمع شبِ زارت برسم
هر لحظه گذشتم ز خودم تا که به کوی تو رسم...
در این دوران بلا خیزد میان جنگ ادیانها
کُند آیا مسیحایی ز سر او ذبح ایمانها؟
نهان در سایهی محراب، خونآلود شد آیینه
که از تزویر میخندد به روی زخم انسانها
خدا را در میان سیم و زر گم کردهاند انگار
که میبارد شبی خون، روز دیگر زر ز طوفانها...
با من نبودی
و سالها
بودنت را با خود دیدم،
در چینِ هر آینه،
در خوابِ هر پنجره،
در سکوتی که
شبیه لبخندت نمیشکست...
باشد که روزگار اندکی مهربانتر شود
باد بوزد و زمین برقصد با نوای قاصدکها
باران ببوسد گونهی خاکِ تشنه را
خورشید، بیغرض، بتابد بر پشتبام دلها
دستی اگر شکست،
مرهمی از مهر باشد، نه داغِ داوری
و هیچکس
در تنگنای تنهایی، گم نکند نام خودش را...
بیمحابا در عمق نگاهت غرق شدم
بدون هیچ تلاشی
شاید آنجا
موعود لحظههای من است
نه نامی خواستم
نه نشانی
تنها سکوتی مرا برد
تا آستان لبخندت،
که در آن
زمان از تن میافتد
من بودم
و تپش روشن دستهایی
که نمیدانستم
از کجای جهان آمدهاند
تا من را
باور...
بگذار دستان ماه بگیرد
ستارهی بیفروغِ چشمانم را
شاید در آغوشِ آرامِ شب
دردهایم از لابهلای پلکها
سُر بخورند
و به خواب بروند
من خستهام
از شمردنِ سایههایی
که نیامدند
و از صدای گامهایی
که همیشه پشتِ در،
محو شدند
دلم،
در پستوی سکوت
چیزی شبیه گریه میسازد
بیآنکه اشکی...