متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
تلی از خاطره را رویِ هم انداختهام
با غمِ تو، وطنی در دلم افراشتهام
آنقَدَر آجرِ حسرت به رویِ هم چیدم
که از این فاصله، برجی به ثریا زدهام
اشکهایی که به پایِ غمت افشانده دلم
بحر میگشت، اگر دل به دریا زدهام
هر شکستی که از آن سنگِ جفایت...
چو رعد آمدی و برقِ چشمت امانم برید
ببین که مرده بُدم، با تو باز زنده شدم!
مرا به تیغِ نگاهت بکُش که در مذهبت
هزار بار مُردن و برخاستن، عبادِتِ ماست!
شرری جَست ز چشمت، که به جانم افتاد
آتشی بود که بر خرمنِ ایمانم افتاد
من که با نیمنگاهی، غزلی جان دادم
خندهات آمد و صد ولوله در جانم افتاد
کشتن و زنده نمودن، مگر آیینِ تو نیست؟
بِنِگر باز که لرزه به گریبانم افتاد
بزَن آن برقِ نگاهت که...
امروز مرا چنان ببوس
که انگار آخرین سربازی هستم
که پیش از شلیکِ نهایی، به خانهاش بازگشته…
و فردا مرا چنان در بر بگیر
که انگار نامم را
از فهرستِ شدگان خط زدهاند
و من، تنها بازماندهیِ منظومهیِ چشمانِ توام!
میانِ تار و پودِ ما، چنان بافی تنِ ما را
که دستِ هیچِ طوفانی، نیابد راهِ فردا را
دعا کردم که تقدیرم، به چشمانت شود منسوب
خدا هرگز نگرداند، از این تصمیم، معنا را
ببندد بختِ من را او، به شالِ گردنِ یارم
چنان محکم که مژگانش، نبیند رویِ اغوا...
در بندِ حُکمت ماندهام، با این گرفتاری خوشم
ویرانهام کردی ولی، با این نگونساری خوشم
خنجر بزن بر سینهام، زخمت برایم مرهم است
با دردِ تو ای جانِ من، در عینِ ناچاری خوشم
گر مستیام از جامِ توست، ننگم نباشد از کسی
با طعنه و دشنامِ خلق، در اوجِ هشیاری...
آن دم که در سکوتِ شبم، میتپد دلم
عطرِ حضورِ توست که جان میدهد به من
گم گشته بود در پیِ خود، سایهی غریب
شد همنفس به لطفِ تو، این روحِ بیبدن
شانهام، برای سیلِ اشکهایت کافی بود،
در شبهایی که طوفانِ درد،
شیشههایِ صبورِ قلبت را میشکست.
اما من، دیگر آن شانهیِ خسته نیستم؛
من،
استوارتر از کوه،
برایِ تکیهزدنت،
قد خواهم کشید.
بگذار آسمانِ این رابطه،
بر شانههایمان آوار شود؛
من، کوهی خواهم شد،
که نه از سیلِ اشکها میلرزد،...
شانه ام، برای سیل اشک هایت کافی بود؛
اما
استوار تر از کوه برای تکیه زدنت خواهم شد…
اگر تو نبودی
چه بود دنیای من؟
به چه دل خوش میکردم؟
این روزهای بیتو
چون شبهای تاریک و درازند.
خدا نکند
که این دل
بیتو
آرام گیرد.
در این افقِ بیانتها،
چشمان تو
زلالِ جاریِ آبشاریست
که هزاران سال،
پچپچِ نامها را
در خود فرو میبلعد.
رازیست در نگاهت،
که خاموشیاش
از هر فریادی،
آشناتر است.
از نگاهت،
رازِ هستی،
آشکار است،
لیک در سینه،
حبس مانده،
گفتنش،
ناتوان است.
چشمهایش
آینه بود،
که صدایش در آن شکست،
هزاران واژه،
بیهوا،
آنجا غلتیدند،
و من،
آن سوی آینه،
همه را شنیدم…
میکشد نقشِ جنون، دلبرِ ما در دلِ ما،
لشکرِ نازش، تمامِ جانِ ما را بُرده!
وعدههایش، نُقلِ مجلس، عمرِ ما بر باد رفت،
باز گویم؛ جانِ من؛ قربانِ او؛ باشد که باز آید!
اگر پرسند از آن جان که با من زیست، یادت هست؟
بگو؛ اندک غزل، اما به جانش عشق میورزید!
جهان، هزار خزان دید و من بهاران را
در این بهشتِ دلم، آرزو نگه میداشت!
در این کوچه پس کوچههایِ ذهن،
هر جا که بنگرم،
نقشِ تو پیداست.
و هر چه کنم،
این دلِ بیقرار،
جز تو،
آرام نمیگیرد.
گفتی خیالِ تو را بیرون کنم،
اما چگونه؟
وقتی تمامِ خیالم،
در تو خلاصه میشود.
و چگونه کنم،
این دلِ دیوانه را،
که جز در هوایِ...
سالها در جادهیِ آینده،
با نگاهی به پشتِ سر،
میدویدم.
و حال،
در ایستگاهی بینام،
از قطارِ زمان پیاده شدهام.
اما اینجا،
نه آیندهای در پیش است،
و نه گذشتهای در پس.
فقط همین لحظه،
همین نفسِ عمیق،
همین سکوتِ آشنا.
و من،
در آغوشِ همین حال،
گم شدهام.
و...
غمگین نیستم، اما بغضِ کهنهای در گلویم
آوازِ سکوت سر میدهد،
و اگر بپرسی حالم را،
سیلِ اشکی خواهم شد،
که راهِ خانهات را گم کرده است.
لحظهها میگذرند،
و من در این گذرِ بیرحم،
خاطراتِ تو را نفس میکشم.
اگر روزی،
دلت هوایِ گریههایِ مرا کرد،
بدان که در...
در چشمِ تو، تمامِ آفرینش را دیدم.
و در سکوتِ نگاهت،
هزاران جنگِ ناتمام را.
اگر قرار است دنیا،
در هیاهویِ نبردی فرو رود،
بگذار در آخرین لحظه،
طنینِ آغوشِ تو،
فریادِ پیروزیام باشد.
برایِ تو،
از تمامِ دنیا خواهم گذشت،
و برایِ یک نفس،
در هوایِ تو،
خواهم جنگید....
در ازدحامِ کوچههایِ شهر،
ردِ پایِ تو را گم کردهام.
میشود گاهی،
بیهیچ دلیلی،
فقط برایِ نفس کشیدن،
به آغوشِ امنِ تو پناه بیاورم؟
این حجمِ از غم،
که بر شانههایِ دنیا سنگینی میکند،
تنها با گرمایِ حضورِ تو،
سبک میشود.
بگذار در آن پناهگاهِ کوچکِ تنَت،
تمامِ هیاهویِ جهان،...
در آرزوی دیدارت،
تشنهتر از هر زمان،
به کهکشانِ نگاهت خیره ماندهام.
ماه در دستانم،
پلنگی خیالی است،
که با هر جهش،
از چنگِ اشتیاقم میگریزد.
تو، آن دوردستِ نوری،
که فانوسِ راهم در این شبِ تاریک.
و من،
در این برهوتِ حسرت،
با دلی که چون ماه،
هلالِ غم...