متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
چشمهایش
آینه بود،
که صدایش در آن شکست،
هزاران واژه،
بیهوا،
آنجا غلتیدند،
و من،
آن سوی آینه،
همه را شنیدم…
میکشد نقشِ جنون، دلبرِ ما در دلِ ما،
لشکرِ نازش، تمامِ جانِ ما را بُرده!
وعدههایش، نُقلِ مجلس، عمرِ ما بر باد رفت،
باز گویم؛ جانِ من؛ قربانِ او؛ باشد که باز آید!
اگر پرسند از آن جان که با من زیست، یادت هست؟
بگو؛ اندک غزل، اما به جانش عشق میورزید!
جهان، هزار خزان دید و من بهاران را
در این بهشتِ دلم، آرزو نگه میداشت!
در این کوچه پس کوچههایِ ذهن،
هر جا که بنگرم،
نقشِ تو پیداست.
و هر چه کنم،
این دلِ بیقرار،
جز تو،
آرام نمیگیرد.
گفتی خیالِ تو را بیرون کنم،
اما چگونه؟
وقتی تمامِ خیالم،
در تو خلاصه میشود.
و چگونه کنم،
این دلِ دیوانه را،
که جز در هوایِ...
سالها در جادهیِ آینده،
با نگاهی به پشتِ سر،
میدویدم.
و حال،
در ایستگاهی بینام،
از قطارِ زمان پیاده شدهام.
اما اینجا،
نه آیندهای در پیش است،
و نه گذشتهای در پس.
فقط همین لحظه،
همین نفسِ عمیق،
همین سکوتِ آشنا.
و من،
در آغوشِ همین حال،
گم شدهام.
و...
غمگین نیستم، اما بغضِ کهنهای در گلویم
آوازِ سکوت سر میدهد،
و اگر بپرسی حالم را،
سیلِ اشکی خواهم شد،
که راهِ خانهات را گم کرده است.
لحظهها میگذرند،
و من در این گذرِ بیرحم،
خاطراتِ تو را نفس میکشم.
اگر روزی،
دلت هوایِ گریههایِ مرا کرد،
بدان که در...
در چشمِ تو، تمامِ آفرینش را دیدم.
و در سکوتِ نگاهت،
هزاران جنگِ ناتمام را.
اگر قرار است دنیا،
در هیاهویِ نبردی فرو رود،
بگذار در آخرین لحظه،
طنینِ آغوشِ تو،
فریادِ پیروزیام باشد.
برایِ تو،
از تمامِ دنیا خواهم گذشت،
و برایِ یک نفس،
در هوایِ تو،
خواهم جنگید....
در ازدحامِ کوچههایِ شهر،
ردِ پایِ تو را گم کردهام.
میشود گاهی،
بیهیچ دلیلی،
فقط برایِ نفس کشیدن،
به آغوشِ امنِ تو پناه بیاورم؟
این حجمِ از غم،
که بر شانههایِ دنیا سنگینی میکند،
تنها با گرمایِ حضورِ تو،
سبک میشود.
بگذار در آن پناهگاهِ کوچکِ تنَت،
تمامِ هیاهویِ جهان،...
در آرزوی دیدارت،
تشنهتر از هر زمان،
به کهکشانِ نگاهت خیره ماندهام.
ماه در دستانم،
پلنگی خیالی است،
که با هر جهش،
از چنگِ اشتیاقم میگریزد.
تو، آن دوردستِ نوری،
که فانوسِ راهم در این شبِ تاریک.
و من،
در این برهوتِ حسرت،
با دلی که چون ماه،
هلالِ غم...
در سکوتِ باغِ رویا،
نغمهای ناگفته میپیچد.
غنچهی خیالم،
با شبنمِ وصالِ تو،
عطرِ جانافشان میگیرد.
در گلدانِ دل،
نهالِ مهر کاشتهام،
و هر برگش،
قصهی انتظارِ تو را،
با نسیمِ عشق میخواند.
ای آفتابِ جان،
بتاب بر این کویرِ تشنه،
که جز یادِ تو،
آبشاری در دل ندارد.
و...
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
«معمایِ بیفرجام»
چه کنم با این راز که در سینه است؟
این سوختنِ بیصدا، این آتشِ پنهان است.
دلم کجا میرود؟ این جستجویِ بیپایان...
در این وادیِ تشنه، میانِ تب و حیران.
چشمها، ره را گم کردهاند در جستجویِ نور،
مانندِ شبگردانی که در تاریکی، بیقرار و دور.
با هر...
پرسیدم: «چرا سکوتِ نگاهت سخن شده؟»
با لبخندِ خستهات، دلِ من بیامن شده.
گفتی: «نمیشود حرفِ دل، از لبِ من...»
اما دیدم که اشکت، تفسیرِ من شده.
ما دو آیینهیِ شکسته، در میانِ خود،
غبارِ تماشایِ یکی، بر دیگری...
گفتم: «تو نیز از خویش، خستهای به من؟»...
«جلوهی حق»
چون آینهای که ماه، از رویشان رانده شده،
نقشِ یار، در دلِ هر دلداده، پاینده شده.
چشمِ جهان، غرقِ تماشایِ جمالِ توست،
بنگر که هر نگاه، در وصفِ تو مانده شده.
اشکِ شکوه، چون به مژگانِ من آید،
بحرِ محبت، در جریانی جانده شده.
...
«منِ گمشده در تو»
نمیدانم،
آیا من، همان منِ دیروزم؟
یا آنکه در غرقابِ چشمِ تو، امروز شدهام؟
کدام نقشِ مانده از من، در تو پنهان است؟
که هر چه میسازم، به تو میدوزم...
اگر تکهپارههایِ دل، داستانِ من است،
بدان که هر قطعهاش، به نامِ تو...
گفتی ز سرم خیالِ تو بیرون کنم
با خنده بگویمش که فراموشت کنم
سر را سپردم به سکوتی سرد و دور
اما دلِ سادهم را چه مأمور کنم؟
هر شب به هوای نام تو بیدار است
چون شمع، اسیرِ شعلهی دیدار است
گفتم که دلم بیتو کمی آرام است…
دیدم...
گفتی ز سرم خیالِ تو بیرون کنم
شب تا سحر به هر طرف جستوجو کنم
سر را رها ز نامِ تو آسان کنم
دل را چه چاره؟ با که من گفتگو کنم؟
گمان کردم که میبندم به رویِ خویشتن در را،
دریغا! با نگاهِ تو، شکست این عهدِ بیفردا
مرا در خلوتِ خستم نگاهت بذرِ رؤیا کاشت
چنان کز تارِ گیسویت، گسست اول و آخرها
«گمان کردم که دل کندم، زِ پیمانِ خودم با خویش
ولی دیدم به یک لبخندِ تو، شد قصهام درویش
همان دم که نگاهت در دو چشمِ خستهام گل کاشت
تمامِ عهدِ سستم، شد فدایِ تارِ گیسویش»
اگر دیدی سکوتم، فریادِ ناگفتههاست
و در انزوایِ من، عالمی از درد نهان است
مرا تنها مگذار در این خلوتِ تاریک
که زبانِ کمک خواستن، گاه گنگ و باریک است
بیا و با آغوشی پُر مهر و بیقید و شرط
شکوفا کن مرا، از این سکوتِ پر خفقان
بگذار عطرِ...
این قلم
همزادِ خاموشِ من است؛
سالهاست
حرف میزند
بیآنکه صدایی داشته باشد.
در مشتِ من
میلرزد
مثل پرندهای
که راهِ گریختن را
فراموش کرده است.
روی کاغذ
آرام میخزد،
اما ناگهان
میانِ سپیدیِ معصومِ صفحه
چیزی فرو میریزد
شبیهِ درد،
شبیهِ زخمی
که دهان باز کرده باشد.
گاه
جوهرِ...