دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار
تا دستت را می گیرم بی اختیار دست می کشم از تمام دنیا
من اینجا بس دلم تنگ است هر سازی که می بینم بد آهنگ است
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
آشکارا نهان کنم تا چند ؟ دوست می دارمت به بانگ بلند
نه به چاهی نه به دام هوسی افتاده دلم انگار فقط یاد کسی افتاده
کاش فردا خبر مرگ مرا برسانند به تو هم تو آرام شوی هم دل سرگشته ی من
این سر که ز اندیشه مرا بر سر زانوست گر بر سر زانوی تو می بود چه می بود؟