قدردان خود نی ام از بَس که با خود بوده ام ...
من به هیچ کس اهمیت نمیدم ولی برای تو میمیرم
در من؛غم بیهوده گی ها می زند موج...
من میروم ز کوی تو و دل نمی رود ...
به جُز دستِ دعا دیگر که بالا می برد ما را ؟!
من پیر ماه و سال نِیَم ، یار بی وفاست...
فردوسِ دل ، اسیر خیال تو بودن است ...
همیشه بستگیِ کارم از دری ست که بازاست...
هزار سال برآید همان نخستینی ..
دستم را بگیر شعر:سیدتقی سیدی موسیقی:مسعود سخاوت دوست
ظلم شَب را شانه ی دلدار می باید که نیست...
لا تسألوا الأشجار عن نکهة الفؤوس فی الخاصرة..! _از_درختان_نپرسید،_طعم_تیشه_در_کمر_از_چه_قرار_است..!
من آزادی نمیخواهم ،که با یوسف به زندانم
به بزم وصل، عاشق را چه امکان است خودداری
که جز تو با دگرم نیست ذوقِ گفت و شنید...
پشتِ این فاصله، هر بار، دلم می گیرد...
آن دل آرام که بُرد از دلم آرام کجاست ...؟
ای گل خندان من قند منی عمر من تولدت مبارک
زلزله میکنی در قلب آرام من
احساس من به تو تا بی نهایته...
بوی ماه میدهی در آسمان من بمان
تو انگیزه ی تمام آرزوهامی
خودش کور بود وگرنه بقیه دیدن چه جوری دوسش داشتم!
تو که باشی مگر آرزوی دیگری می ماند...