در دلم حسرت دیدار تو را دارم و بس
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور من باشم و من باشم و من باشم و تو
جز به دیدار توام دیده نمیباشد باز
نامت شنوم دل ز فرح زنده شود
آه دیوانه تو آن سوی جهان هم بروی من به چشمان تو از پلک تو نزدیک ترم
دیوانه ی رویت منم من از چشم تو مدهوشم
آری تو آنکه دل طلبد آنی
آخر از حسرت دیدار تو من میمیرم عاشقی هم بخدا حد و حسابی دارد
امروز مرا در دل جز یار نمی گنجد
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفرهی خاصیم ، به یغما نرویم
من چون جان ، تو را به سینه فشارم تنگ
نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان
زِِ همه دست کشیدم که تو باشی همه ام
گویند برو تا برود صحبتت از دل ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی
از سر من هوای تو ، هیچ به در نمی رود
این سر مست دو چشم سیاه توست
هیچ میدانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟
از همچون تو دلداری دل برنکشم، آری
یک روز می رسد که در آغوش گیرمت هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای
من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
رمقی بیش نماندست گرفتار غمت را