زندگی را بگذار هر سازی می خواهد بزند من تنها به آهنگ کلام تو می رقصم وقتی که می گویی دوستت دارم
من به بلندای خیال خواهم رفت و در آغوش زمان خواهم خفت و به گوش جهان خواهم گفت که تو را دوست می دارم
او عاشق دیگری و من عاشق او ای دل پروانه صفت سوخته ای سوخته ای
هرگز از یاد نبردم من مدهوش تو را من نه آنم که توان کرد فراموش تو را
لرزان و بى قرار وزیدم به سوى تو اما تو هیچ بودى و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست به جز آرزوى تو
شب افتاده است و من تنها و تاریکم در این تنهایی دلم تنگ است به دیدارم بیا هر شب بیا بنگر چه غمگین و غریبانه دلم تنگ است به دیدارم بیا ای روشن تر از لبخند
غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود
درون خلوت ما غیر تو نمی گنجد
ای تپش های دل بی تاب من صحبت از مرگ محبت مرگ عشق مرگ او را از کجا باور کنم
تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را
دل چو از بند تو رست رشته ای بود و گسست تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم وه چه شیرین است از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در بروی غم بستن
آن یار طلب کن که تو را باشد و بس معشوقه ی صد هزار کس را چه کنی ؟
تو رفتی و من دیگر حوصله ی هیچ کس را ندارم ... چون کشتی غرق شده ای که برایش مهم نیست لای چمدان ها ، و جعبه های جواهرات مردگان، خرچنگ فرتوتی راه می رود یا ماهی کوچک زیبا تخم می گذارد
آنقدر که تو را می خواهمت می خواهی ام ؟
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
مگرم بمیرم آن دَم که جدا شوم ز یادت
ز تو کی توان جدایی چو تو هست و بود مایی
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود آه به اصرار خودت
غمخوار من ! به_خانه_ی_غم_ها_خوش_آمدی با_من_به_جمع_مردم_تنها_خوش_آمدی بین_جماعتی_که_مرا_سنگ_می_زنند میبینمت،_برای_تماشا_خوش_آمدی پایان_ماجرای_دل_و_عشق_روشن_است ای_قایق_شکسته_به_دریا_خوش_آمدی __
کاش به تو وابسته شدن این همه اندوه نداشت
وز دست غمت جان به سلامت نبرم من
به جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم
جان منی جانی منی جان من آن منی آن منی آن من
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!