هر شب یکی به پنجره ام سنگ میزند تنها منم که با خبرم کار ، کار توست
هر چه کنم نمی شود تا بروی تو از دلم
درست نیست که از خود برانی ام من مستحق اینهمه نا مهربانی ام ؟
حق من بود سر زلف تو را شانه کنم
تو چه می دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی،چه نیازی،چه غمی ست؟ یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
نرسیدن به تو آغاز کماست
نه به چاهی نه به دام هوسی افتاده دلم انگار فقط یاد کسی افتاده
چه بی تابانه می خواهمت
کاش غایب می شدی اما فقط در جان من
بعد از آن همه نیامدن فهمیدم بین من و تو خیلی چیزها بود که مانع آمدنت شد مثلا او او او
تو سهم منی سهم منی سهم دل من ای عطر تو آمیخته با آب و گل من
تو اگر بسته ای بار سفر تو اگر نیستی دیگر پس چرا از همه جا من صدای تپش قلب تو را می شنوم ؟!
در من کسی باز یاد تو افتاد
دل دیوانه ی من باز تو را می جوید
آه محبوب من در آمیخته با قلب و روح منی اما به دور از گرمای آغوش عشقم تا به کی ؟ تا به کجا ؟
دل به غمت سپرده ام زخمه ی عشق خورده ام باز ولی نبرده ام یاد تو را ز سینه ام
با هر چه هست غیر نگاهت غریبه ام ای با من از تمامی دنیا غریبه تر
میهمانم میکنی یا با کلک فتحش کنم برج و باروی لب حسرت برانگیز تو را
چه بی رحمانه زیبایی
گفتند که عاشق شدنت فرض محالی ست من آدم رد کردن این فرض محالم
رفتی ای آرام جان آتش بجانم کرده ای
اگر دوستش داری بگو شاید تمام دغدغه هایش همین یک جمله باشد
عطر تو چون گلاب عشق مست کند خیال من
اکنون که بدون تو نشستیم با خاطره هایت همه جا دست به دست ایم