متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
سجده گاه عشق..
جان ست
قبله اش روح و روان ست
باز دار..
یار خود خواندیم و افکار تو را چون راز دار
سینه ام آتش گرفت چشم و زبانم باز دار
سجده گاه عشق جان ست
قبله اش روح و روان ست
آتش به جان زاگرس..
باز هم آتش به جانم خیمه زد
آدمی نادان آمد شیهه زد
باز هم می سوزم و کاری دگر
بر نمی آید و باید صیحه زد
متاسفانه هر چند وقت یک بار آتش به جان زاگرس می اندازند انگار قرار نیست روی آرامش بیند
به آتش میکشد..
رنج ها را لاله ها بردند و خون
بیخود از کنجی نمی آید برون
ای که درجان منی تو گوش کن
حرفها ناگفته ماند خاموش کن
گوش کن این سرزمین افسون شده ست
خاک آن مرداب و دل ها خون شده ست
تا به کی باید سرود...
مهمان کن امشب..
به لبخندی مرا مهمان کن امشب
نفس در سینه و لرزان کن امشب
بیا و آسمان را پر ستاره
چنان ماه شب تابان کن امشب
که لبخندت هزاران شوق دارد
هزاران بوسه ای بر جان کن امشب
آفرین بر تو..
تو شاعری سلطان شعری آفرین بر تو
تو خالقی آن خالق افکار و ذهنی آفرین بر تو
شاداب کردی این دل و جان و جهان را
صیقل زده ست اشعار تو روح و روان را
زخم را نمی بیند..
خوشا آن کس که کورست و نمی بیند
خوشا آن کس که دردی دارد و هرگز نمی شیند
خوشا آن کس که مادرزاد کر بود و
در این عالم سخن هایی نمی چیند
ندانستم که ذات آدمی جز ذات بد نیست
نمک می پاشد و زخم...
نقابها را میتوان برداشت..
آزاد باشید..
نقابها را میتوان برداشت
اینجا فقط ماییم تنها
ما همدیگر را می شناسیم
شیطان و جن را می تراشیم
ما آسمان را رنگ کردیم
ما بلبلان را سنگ کردیم
ما خنده ها را تا همیشه
در این گلستان جمع کردیم
آزاد باشید..
نقابها را...
شعر..
مادرم احساس بود و بی پدر بار آمدم
خوش نشینم عشق بود و سوی دربار آمدم
من رفیق شاه بودم خنده بر لب های او
چون بکردم انتقادی چشم او خوار آمدم
بعد از آن آواره گشتم کوچه و پس کوچه ای
سردی این روزگار و گرم پیکار آمدم...
آنچه زیبا بود چشمان تو بود
بوسه بر شعر و من و جان تو بود
هشیار نیست..
درد را می دانی و درمان فقط اشعار نیست
بوسه بر چشمی دگر تصویر بر دیوار نیست
خفته اند این مردمان در خواب خوش
تا به کی فریاد و این هشیار نیست
هزاران سپاس و هزاران درود
به چشمان زیبای که از من سرود
گذری خواهی کرد..
بر گلستان کسی گر گذری خواهی کرد
یک دم آرام بشین در نفسش
تا نفسی تازه کنی
شاید آن گل به هوایت
نفسش را به تو آغشته کند
دل کند رامی..
دریا را گفتم
گفتم آرامی
گفت در خلوت
گفت مادامی
بوسه بر کامی
میزند معشوق
دل کند رامی
غم هجرانم..
من شاعر پاییز و بهاران و زمستانم
باران زده ام اشک به دامان شبستانم
خشکیده لبم.. شعر نمی آید
من شاهد افسونگری این غم هجرانم
باید بروم فصل به فصلی
پاییز بیاید و سراید غم هجرانم
بیمار بیماریم..
بهاران آمدند رفتند ولی ما همچنان از کوچ بیزاریم
نخواهم گفت اما..در نگاهی عاشقیم بیمار بیماریم