متن غروب
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غروب
غروب
فرصت تجدید دیدار است
با خود
از هیاهوی شلوغ
شهر
وقتی به سوی خویش برمی گردی.
«من بلد شدهام»
من
از آن زنها نیستم
که تمامِ غروبشان
به آمدنِ کسی
بسته باشد؛
نه،
بارها
دستِ خودم را گرفتهام
و از شبهای سخت
عبور کردهام.
بلد شدهام
برای خودم
چای بریزم،
موهایم را
با حوصله
پشتِ گوشم ببرم،
و بیآنکه کسی بگوید
زیبایی،
خودم
به آینه
لبخند...
شاخهای زیر قدمهای نسیم
تا زمین خم شده بود.
قمری اما چشم دوخته بود
باز بر نقطهی نامعلومِ افق؛
آن طرفها،
آنسوتر از این باغِ اسیرِ پاییز.
باد میرقصید و
پرهای پریشانش را
شادمانه میتکاند.
او ولی غرق تماشا بود در کمرنگیِ غروب،
سینهاش را سپرِ غم کرده بود.
چشمهایش...
میگن غروب زیباست
به تماشا نشستم خوابم برد
بیدار شدم. طلوع بود
زیباتر بود، خیلی
یا، رب،
دلتنگی غروب را باهیچ چیز نمیشود مقایسه کرد،
غروب هارا بدون تو بر دوش دل خسته ام می کشم
حجم این دلتنگی بیش از حد توان من است روزی مراخواهدکُشت،فقدان نبودنت،
نمی دانی وقتی نیستی،
نفس های شعرم به شماره می افتد،
غزل ها در پی قافیه می...
سری بزن به غروب پر تلاطم نیم جان من
اقرا مع قلبة فاتحه الحزن یا حیاتی ....
بر تاب نشستهام
استخوانی از سالها
میان رفت و برگشتِ بیپایان
کنارم آتشی
که میسوزد
و نمیمیرد
طلوع میآید
رنگها میچرخند
غروب فرو میرود
و من هنوز
در تنگیِ نبودنت
تاب میخورم
ای عشقِ دور
زمان مرا پوسانده است
اما هنوز
هر حرکتِ این تاب
نام تو را
در هوا...
عطر شرجی نگاهی
نفسم از جا بریده
سکوت بی معنی او ،
دلمو قشنگ خریده
غم گرگ و میشِ چشماش
غم دریا و غروبه
معلومه سختی کشیده
صفر تا صد عشقو دیده
بگذار ردای تابستان
هم آغوش مرد گُر گرفته پاییز شود
و هژمونی عاشقانه ای رخ دهد
شاید این بار
پاییز آبستن رخدادی شیرین تر شود
و برگها
با زمزمهای از خاطرات کهنه
بر شانههای باد بنوازند
تا هر کوچه
عطر قدمهای نیامدهات را
در آغوش بگیرد
و شاید
در این...
آغاز پاییز، سرود عاشقانه زمین
آنگاه که نسیم خنک پاییز، از دل تفتیده خاک برمیخیزد،
الهه باران، با چشمانی نمناک، بر رخسار زمین بوسهای از مهر میزند.
و برگهای رنگین، چون فرشهای خیال، هر وجب از خاک را در آغوش میگیرند:
سرخ، چون شرم نخستین نگاه
نارنجی، چون گرمای دستهای...
چه کسی گفته است
غروب زیباست
لعنت به غروب و حال و هوایش
که وقتی از راه میرسد
فقط برایم
دلتنگی می بافد.
لحظه به لحظه اش معجزه ای زیباست
خوشه خوشه طلا شدن برگهایش
نم نم بارانش و در پس آن عاشقانههایی
که مست میشوند به هوای دو نفره
رنگین کمانش شوق عجیبی دارد
هستند کسانی که دلباخته ی غروبش شده اند
اما با اینهمه ، اغراق نیست که بگویم
ای مرد...
غروب یک فحش ناموسی ست
به تمام باورها،
به تمام امیدها،
و به تمام " بودن" هاست!
من اما در این لحظه ی نفرین شده،
در این ساعات بیهوده،
فقط دلم میخواهد،
گریه کنم :
برای خودم،
برای روانم،
برای روح خسته
و تنهایی بی کران جهانم !
در غربت هر غروب ،
در انتظار رسیدن شب می مانم،تا شوق فردا
در گلویم بغض شود !
بدان امید، که در سپیده ای روشن
همچون نفس هایم
برایم تکرار شوی
در غربت هر غروب
در انتظار رسیدن شب می مانم
تا شوق فردا
در گلویم بغض شود !
بدان امید
که در سپیده ای روشن
همچون نفس هایم
برایم تکرار شوی
بعد تو
فرو ریختم در خویش ،
آه
قد کشید
در حُرم دلتنگی غروب...
در هنگامه ی هر غروب
صحنه ی غم انگیز
کابوس تکراری نداشتنت
به استقبال چشم هایم می آید
تا که در تاریکی مطلق
بر لب پرتگاه شب بنشینم و
سقوط آرزوهایم را
نظاره کنم
مرا به یادِ مبارک هست؟
منی که منگنه می کردم
غروب را به گلوگاهم
دلم هوای گُلابت کرد
کمی بریز نگاهت را
که عصر جمعه پُر از آهم...
«آرمان پرناک»
شبیه غروبی که صحرا گرفته
دل از عشق ناب تو زیبا گرفته
من آن مهربان وصبورم که قلبم
به وصلِ تو ، دستِ تمنّا گرفته
غروبی که غم ها نشسته به بامم
ندیدی که بی تو چه تنها گرفته
نبودی نبودی ببینی که بی تو
فقط اشک و خون دامنم...
نگاه کن!
تمام بادبادک هایم
به شاخه ی غروب گیر کرده اند
این چه نخ دادن بود آسمان!!؟؟
«آرمان پرناک»
غروب ها
شعله ی شمعی کافی ست،
برای مرور تمام غربت ها...
شعر: هیوا قادر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی