پیروز پورهادی
زاده بهارم.. پدرم اردیبهشت مادرم همای رحمت بود
خانه ات آباد..
خانه خرابم کرده ای خانه ات آباد
با چشم نابت کرده ای خانه ات آباد
با آن نگاه و خنده های دلنشینت
کردی کبابم کرده ای خانه ات آباد
رسوای عالم در زمانه
کردی تو بابم کرده ای خانه ات آباد
بر دیدگان مردم شهر
کردی جوابم...
اندیشه های پاک..
در من تنی روییده از جنس خاک
از جنس اندیشه های پاک
در من هزار سروده می خواند
در من بسان عشق می مانند
نور هر کاشانه..
دخترم دردانه ایست
شور و شوق خانه ایست
شور و شوق عشق توست
نور هر کاشانه ایست
کوچه عشق..
باز هم رد شدی از کوچه به دیدار دلم
تو زدی خنده و شد عشق پدیدار دلم
تو زلیخایی و من محو تماشای توام
تو همان آتش عشقی زده پیوار دلم
من همان یوسف گمگشته که همواره پی ت
گشتم و گریه کنان تکیه به دیوار دلم
تو...
سلامم را به باران برسانید
به آب چشمه ساران برسانید
سلامم را به لبخند بهاران
نشسته بر لب آن جویباران برسانید
در نگاهم شاعری میگفت با خود..
سلامم را به عمری که گذر کرد
نشست و خلقت او را نظر کرد برسانید
چه شعر عاشقانه ای
زبانزد زمانه ای
تو ای نگاه آشنا
برای عاشقانه ای تو را بهانه میکنم
سپاس گویمت تو را
درود میفرستمت
به مهر مانی ای عزیز
قرار بی قرار من
هزاران سپاس و هزاران درود
بچشمان زیبای که از من سرود
سالهاست..
قلبم را با دوست داشتن هایت مهر و موم کرده ام
و لبانم را
با بوسه هایت..
گلگون
در نگاهت آتشیست..
که مرا تا مرز رسوایی میکشاند
و بر لبانت بوسه ای..
که مرا تا مرز رهایی می رویاند
خشکیده بر لبانم لبخند مهربانی..
کز شوق خنده هایش عمریست بیقرارم
لبخند پاییزی..
دوست دارم دوست دارم خنده هایت را
تو ای لبخند پاییزی..تمام بنده هایت را
به امید خدا آزاد گردد
لب و لبخند زیبا بازگردد
به باغبان بگویید..
به باغبان بگویید
باد خزان وزیده
آتش بجان هستی
افتاده و رمیده
به باغبان بگویید
لبخند مهربانی
کز شوق دیدن او
رنگ از رخش پریده
به باغبان بگویید
شاید بیاید این بار
شاید که قطره اشکی
از گونه ای چکیده
به باغبان بگویید
چشمان او بشویید
ما...
رخ یار ..
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد
آتش به دل و دیده و این بال و پرم زد
یادم نرود آن شب مهتاب که گفتی
شعر و غزلت بوسه به چشمان ترم زد
ما را نه توان رخ زیبای نگارست که عمریست
تصویر تو و...
من از تاریکی تاریخ میگویم
من از دلمردگی ها و
من از آن کوچه باریک میگویم
من از شادی
من از خنده
من از خورشید تابنده
که می تابد
ولی افسوس..
من از لبخند زیبای هزاران گل
که پرپر گشتن و لاهیک می گویم
من از تاریکی تاریخ میگویم
من...
خشکیده بر لبانم
لبخند مهربانی
کز شوق خنده هایش
عمریست بی قرارم
زیبای خفته..
خفته در خوابست و بیدارش کنید
با دو صد اندیشه هوشیارش کنید
خفته در خوابست آخر تا به کی
تا به کی افسرده بیمارش کنید
این غزل خواندم بدانند مردمان
مردمان وقتست که پربارش کنید
نامش ایرانست نامش زنده باد
مرز شیرانست دلیرانش کنید
میدمد خورشید تاریخ وطن...
عهد و پیمانی که بستیم..
یادم آمد کوچه ای را کز میان آن گذشتیم
باغبان بود و تو بودی کنج دیواری نشستیم
سیب ها را چیده بودن در میان آن سبد ها
بار قاطر کرده بودن او رمید و ما گسستیم
بوی عطر گیسوانی در فضای کوچه پر شد
مست...
سلام ای آشنا یار قدیمی
نسیمت بس گوارا و صمیمیست
جهان مرده..
این جهانی که سراسر همه خون ست
ترکیبی از افکار و سیاست و جنون ست
ترکیبی از آن جهل که پایان ندارد
ترکیبی از آن قدرت مطلق که کنون ست
بگذار بگویند..
بگذار بگویند که هستیم
ما عاشق دیوانه و دیوانه پرستیم
بگذار بگویند که عمریست
در کنج خرابات تو پیمانه شکستیم
طواف عشق..
طواف عشق را هر روز می بینیم
ولی چشم و دلی طواف گر نیست
چه بسیارند..عاشق مادرانی را
که در هر کوی و برزن میکنند طواف
درودشان باد
درودشان باد
شکفته لبخندت بسان گل هایی
نشسته بر چشم و درون دلهایی
ماه را گفتم..
که لبخندی به لب داشت
آتشی بر سینه تا صبح سحر داشت