متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
فروختم دین و آیینم..
شبی در خواب دیدم آمدی جانا به بالینم
چنان ماه شب تابان هزاران رخنه در دینم
تو کردی و شرابی مست خوردم تا سحر بیدار
برای بوسه بر چشمی فروختم دین و آیینم
بدو خواهم سپرد این جان زیبا را..
گرم آن ترک شیرازی
بدست آرد دل ما را
کجا لایق بداند او.؟
سمرقند و بخارا را
بدو خواهم سپرد
این چشم زیبا را
نگاه ها را
و بر جان و تنش
صد بوسه خواهم زد
نفس هایی
گوارا را
در ان بیغوله...
آفرین بر تو..
تو شاعری
سلطان شعری
آفرین بر تو
تو خالقی
آن خالق
افکار و ذهنی
آفرین بر تو
شاداب کردی
این دل و
جان و جهان را
صیقل زده
اشعار تو
روح و روان را
جانم به لب شد..
دیگر نمی خواهی نمی آیی بگو جانم به لب شد
گر خاطری خواهی نمی خواهی بگو جان به لب شد
آتش زدی بر سینه هر روز انتظاری
چشمی به راه و سینه ای دل بی قراری
ای آشنا مهر تو را در سینه پنهان
کردم نمی...
که ندارد هوسی..
دوخته ام چشم به راهی باخته ام دل به کسی
خیره چون آینه ی پاک و زلال که ندارد هوسی
صاحبدلان..
صاحبدلان کجایید..
صاحبدلان بیایید
در ساحل نگاهی
چون موج پرخروشی
بر دیدگان مایید
غروب..
غروب زیباترین نقش و نگار عالم هستی ست و پر تکرار..
فقط باید بمانی و بخوانی در برش اشعار
تا به کی..؟
سینه مالامال درد ست تا به کی.؟
تا به کی باید کشید.؟
این درد را با خویشتن.
لبانم را..
رنگ چشمانت که زیباست..
شور و شوقی در من امشب کرده برپا
تا که شاید با نگاهی
تیر مژگان سیاهی
سبز گردانی
چو لبخندی..
لبانم را
سفر سخت است..
سفر سخت است و دل بی تاب بی تاب ست
امان از رفتن اجباری و دل بی قراری ها..
شیرین شیرینم..
شیرین شیرینم..
من عاشقی از این تبار مرز دیرینم
ایرانیم..
چون شب شکن
زیباتر از هر گل
من از تبار آتشم
چون شاعران کینم
شیرین شیرینم..
شیرین فرهادی
چون ابر در بادی
فرهاد را بردند
بر طاق بستانی
با صد غزل کشتند
چون جان شیرینم..
در نگاهم شاعری...
جانان جان..
دل بزرگست و مرا اندوه تا کی بایدم.؟
تا به کی قربان کنم آن اشکهایم شایدم.؟
سوی چشمان مرا آرام جانت می برد
جان به قربانت شود جانان جانم شایدم
رخسار نگار..
عاشقا درد دل از هجرت یارست ببین
غم دیدار تو و فصل بهار ست ببین
تو بیا تا نفسی تازه کنیم آتش دل..
شبنمی بر گل و رخسار نگارست ببین
با ناز می چینم..
چشمان زیبای تو را هر روز می بینیم
در لابه لای بوته ها زیباست می چینم
با من سخن گفتی بگو از عشق می گفتی
با جان و دل گفتی بگو با ناز می چینم
وای دوست ای وای دوست..
ای دلا تا کی بنالی از غم و هجران دوست
عشق او آتش زدم صد ناله و افغان دوست
عاشقی کردم برایش عالمی را شاهد است
چشمهایش را بدستم خود بستم وای دوست ای وای دوست
بوی بهشت..
آوار شد چو سیلاب بر جان من خراب شد
چون آمدم نمایان آن خانه ام سراب شد
عطر است گیسوانم بوی خوش بهشت ست
خشکیده این توانم در دست هر مسافر
چویل تا زمانی که در برف ست و ریشه در خاک
عطر و بوی دلنشینی دارد
آوار...
چشمه..
گذشتم ز دشتی و دیدم تو را
پرنده شتابان و چشمان تو را
خروشان شدی از دل سنگ ها
به بالا و پایین دل تنگ ها
نشستم کنار لب حوض تو
صدای نفسها و آن موج تو
هزاران نگین است در جان تو
چو شهدی شیرینست آن کام تو...
دل آرام گرفت..
حکم دل بود..
که بعد از تو دل آرام گرفت