شدم هم آغوش مهری آن دل...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

شدم هم‌آغوشِ مهری، آن دل‌آرامی که دیگر نیست
رسید از راه عطرِ او، ولی نامی که دیگر نیست

زدم سنگِ صفا بر سینه، تا شاید نفس گیرد
زمین و آسمانم گشت پیغامی که دیگر نیست

شدم جراحیِ روحی، میانِ زخمِ این احساس
شبیه ریشه‌ی دردی، سرانجامی که دیگر نیست

شبانگاهان به قلب خویش آیات تو می‌خوانم
نشان از آن دلِ شیدا، از آن کامی که دیگر نیست

زدم پرسه در این شهرِ پر از تردید و اغفال و
هوا ابری‌ست و می‌بارد سرانجامی که دیگر نیست

به شبگردی شدم عادت، که شاید باز برخیزد
میانِ دست‌های من سرانگشتی که دیگر نیست

کجا اهل حرم باشم، کجا در شأنِ درگاهم
نمازم شد پر از فریاد و الهامی که دیگر نیست

هوا آکنده از باران، پُر از آغوش و از مهری‌ست
منم با یاد آن یاری، همان جامی که دیگر نیست

خدا خواهد که آرامش بیاید در دلِ خسته
ولی لبریز شد جانم ز آلامی که دیگر نیست

نوایم تار شد، تنبک، غمِ مستانه‌ای در شب
منم آوای خاموشِ سرانجامی که دیگر نیست

شدم دلگیر از این دنیا، از این تکرارِ بی‌معنا
به دستم کاش می‌آمد مرامی که دیگر نیست

علی شهابی
ZibaMatn.IR
اشعار و دلنوشته 📝
ارسال شده توسط
ارسال متن