در آنسوی خیابان دیدمش با همان...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

در آنسوی خیابان دیدمش با همان لباس زرد پاییزی
ولی پاهایم لرزید.
دستانم به دیوار خیابان گره خورده بود.
نه ماشین‌ها مانع بودند، نه شلوغی. خودم بودم،
همان دیوارِ همیشگیِ بن‌بست.
مثل قهرمان‌های هدایت، به جای دویدن، ایستادم و تماشا کردم تا رفت.
دیوار شکل دستانم را به خاطر دارد و...
من هنوز نمی‌دانم چرا نرفتم.
شاید چون رفتن، سخت‌ترینِ فاصله‌هاست.

سردار
ZibaMatn.IR
دل نوشته های سردار
ارسال شده توسط
ارسال متن