درد را با دل خود گفتم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- درد را با دل خود گفتم...
درد را با دلِ خود گفتم و همخانه نبود
آنکه فهمید از این واقعه بیگانه نبود
هر کسی قصهی خود گفت و گذشت از غمِ من
هیچکس محرمِ این سینهی پر ناله نبود
دل اگر ناله کند همنفسی پیدا نیست
در همه شهر کسی محرمِ این شانه نبود
هیچ کس چشم به راه من آواره نبود
هر چه بر در زدم انگار یکی خانه نبود
راندی از خویشم و من مرگِ خودم را دیدم
کاش تشییعِ من اینقدر غریبانه نبود
خواستم تا که فراموش کنم نامِ تو را
دلِ آشفته، ببین، مجلس شاهانه نبود
شب به شب نامِ تو را بردم و فهمیدم باز
در جهان هیچ کسی مثل تو جانانه نبود
سر به میخانهی یادت زدم اما دیگر
جای لبهای تو روی لبِ پیمانه نبود
در دلم بودی و شرمنده ز مهمانم بود
که سزاوارِ تو این خانهی ویرانه نبود
باز آی و به منِ غمزده لبخند بزن
تا ببینند که اعجازِ تو افسانه نبود
ماندم با خاطرهای کهنه و چشمانی خیس
آخرِ قصه همان شد که در این خانه نبود