به نام خدا هیچ وقت فکر...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

به نام خدا
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اسم «جنگ تحمیلی سوم» فقط یک تیتر خبری نباشد؛ روزی برسد که خودم صدای آژیرش را بشنوم. آن صبح، آسمان شهر رنگ عجیبی داشت. نه کاملاً آبی بود، نه خاکستری. انگار خودش هم نمی‌دانست باید آرام باشد یا خشمگین.

من آن زمان دانشجوی ساده‌ای بودم. دغدغه‌ام امتحان پایان‌ترم و قسط شهریه بود. اما با اولین صدای انفجار دوردست، فهمیدم زندگی قرار است شکل دیگری بگیرد. مردم سراسیمه بیرون آمده بودند، اما چیزی در نگاهشان بود که قبلاً ندیده بودم؛ ترس بود، اما کنار آن، جرقه‌ای از بیداری هم می‌درخشید.

در روزهای اول، همه شوکه بودیم. خبرها ضد و نقیض می‌رسید. اینترنت قطع و وصل می‌شد. اما چیزی که قطع نشد، دست‌هایی بود که به سمت هم دراز می‌شد. همسایه‌ای که سال‌ها فقط سلام‌علیک داشتیم، حالا هر شب برای همه غذا می‌پخت. پیرمرد طبقه سوم که به سختی راه می‌رفت، داوطلب شد از بچه‌ها نگهداری کند تا مادرها بتوانند به مراکز امداد بروند.

من هم داوطلب شدم. نه اسلحه دست گرفتم، نه لباس نظامی پوشیدم. به بیمارستان رفتم. آنجا فهمیدم جنگ فقط صدای گلوله نیست؛ جنگ یعنی مادری که دست پسرش را گرفته و لبخند می‌زند تا او نترسد، در حالی که خودش از درون می‌لرزد. جنگ یعنی پزشکی که سه شب نخوابیده اما هنوز می‌گوید: «بعدی رو بیارین.»

یک شب که برق‌ها قطع شده بود و فقط نور چراغ‌قوه‌ها راهرو را روشن می‌کرد، صدای سرود آرامی بلند شد. یکی از پرستارها شروع کرد به خواندن. کم‌کم بقیه هم زمزمه کردند. صدای بم انفجارها بیرون بود، اما داخل آن راهرو، صدای انسانیت بلندتر بود. آن لحظه فهمیدم دشمن هرچه باشد، نمی‌تواند این پیوند را بشکند.

چیزی که بیشتر از همه مرا تغییر داد، دیدن جوان‌هایی بود که تا دیروز سرگرم شبکه‌های اجتماعی بودند و امروز در خط مقدم امدادرسانی ایستاده بودند. جنگ ما را از خواب روزمرگی بیدار کرد. فهمیدیم چقدر به هم وابسته‌ایم. فهمیدیم وطن فقط یک خاک نیست؛ مجموعه‌ای از قلب‌هایی است که برای هم می‌تپد.

روزی که آتش‌بس اعلام شد، شهر هنوز زخمی بود. ساختمان‌ها ترک برداشته بودند، اما مردم نه. در همان خیابان‌هایی که دود بالا می‌رفت، حالا صدای جارو و بازسازی می‌آمد. بچه‌ها با گچ روی دیوارهای نیمه‌ویران گل می‌کشیدند.

آن روز کنار همان بیمارستان ایستادم و به آسمان نگاه کردم. این بار آسمان صاف بود. با خودم گفتم: جنگ، ما را کوچک نکرد؛ ما را به یاد خودمان انداخت. فهمیدیم قدرت واقعی در همدلی است، در ایستادن کنار هم، نه در صدای بلند سلاح‌ها.

حالا هر وقت به آن روزها فکر می‌کنم، بیش از آنکه صدای انفجار یادم بیاید، صدای همان سرود در تاریکی در ذهنم می‌پیچد. جنگ تحمیلی سوم شاید با آتش شروع شد، اما با بیداری مردم معنا گرفت.

و من یاد گرفتم گاهی سخت‌ترین روزها، همان روزهایی هستند که انسان دوباره متولد می‌شود.

محیا
ZibaMatn.IR
جوان ایرانی
ارسال شده توسط
متن نوشته های محیا
اشتراک‌گذاری
ارسال متن