دیشبازشوق سفر خواب حرم را دیدم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار اعظم کلیابی
- دیشبازشوق سفر خواب حرم را دیدم...
دیشب،از،شوق سفر خواب حرم را دیدم
نه حرم عرش خداوند کرم را دیدم
تا رسیدم به سوی قبله و باب الشهدا
دست بر سینه سلامی به تو دادم آقا
جان به قربان صفای تو ابا عبدالله
این من و کرب وبلای تو ابا عبدالله
یک طرف شاعری از شور محرم می گفت
باز از محتشم و ماتم اعظم می گفت
گفت اینجاست که ارباب فدا گردیده
سر او از بدنش تشنه جدا گردیده
دور شش گوشه یکی روضه مادر میخواند
از غم و غربت و تنهایی حیدر، میخواند
از همان چادر خاکی و از آن کوچه و درد
قصه سیلی و، سنگینی دست نامرد
یکی از دسته گل تشنه و پرپر میخواند
از تن غرق بخون علی اکبر میخواند
آن طرف صحبت یک فاطمه دیگر شد
از غم طفل سه ساله دل ما مضطر شد
یک طرف صحبت دست و علم و علقمه بود
زائر ساقی بی دست خود فاطمه بود
دید افتاده بخون دسته گل یاسش را
بوسه میزد علم و بازوی عباسش را
یک طرف مادری آمد به بغل کودک خود
یاد شش ماهه تو غرق تمنا می شد
که منم مادر درمانده و طفلی بی تاب
جان عالم به فدای پسرت باد رباب
طفل من زار و علیل است دوا میخواهد
مادری کن پسرم از تو شفا می خواهد
ناگهان شور در آن جمع عزادار افتاد
باز انگار علم از دست علمدار افتاد
دختری گفت دلم زارو مکدر گردد
کن دعا تا که عمویم به حرم برگردد
قصه کوتاه کنم سوخت دل عالم را
نتوان کرد بیان این همه درد و غم را
کربلایی شده ام تا به ابد آبادم
تا که در بند حسینم بخدا آزادم