گفتمش یار فدای قدمت نکند خام...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- گفتمش یار فدای قدمت نکند خام...
گفتمش یار فدای قدمت
نکند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمهی آن دام شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کشی از من و دل
دیوانه و مست شوی
بر در کویش گذری
شعر شوی شور شوی
عاشق و معشوق شوی
نکند قلب مرا زار نهی
کور شوی لال شوی
عشق مرا منکر و بیراه شوی
بعد تو فارغ ز این عمر شوم
شاعر و دیوانه شوم
بیپر و بیبال شوم
قافیه در قافیه را
منکر و الوات شوم
ای یار مرا خار مکن
قلب مرا همره غم
ناله بسیار مکن
نکند خنده کنی
فارغ از احوال شوی
محو تماشای رُخی
همدم اغیار شوی
نکند مست نگاهش بشوی
بیخبر از حال دلم
راهی بازار شوی
طعنه به این عشق زنی
منکر اقرار شوی
نکند از سر مهر
دست کشی از سر دل
یار دگر گیری و
همدم و دلدار شوی
من که به یک خندهی تو
شاعر و بیمار شدم
نکند از دل من
خسته و بیزار شوی
بر سر آن کوچه اگر
باز گذرها بکنی
یاد من افتد به دلت
منکر بسیار شوی
من که فدای نفست
مست نفسهای توام
نکند از دل من
رفته و انکار شوی
آخر این قصه اگر
دور شوی از بر من
خاک شوم، باد شوم
نالهی شبتار شوم
شعر شوم، شور شوم
عاشق دیدار شوم.
آخر از این عشق تو من
خسته و بیمار شوم