شعر چهارم بوی خاک باران زده باران...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های طناز ماجولانی
- شعر چهارم بوی خاک باران زده باران...
شعر چهارم:بوی خاک باران زده
باران که بند میآید،
کوچه
بوی تازهای میگیرد؛
بوی خاک،
بوی زندگی
و خاطرهای
که انگار همین حالا
از راه رسیده است.
پنجره را باز میکنم
و هوای خیس
آرام وارد خانه میشود.
روی دیوار روبهرو،
قطرهای میلغزد
و من فکر میکنم
چقدر شبیه آدمهاست؛
گاهی باید
از ارتفاعِ یک ابر
پایین بیایی،
تا بفهمی
زمین
هنوز جای امنی
برای دوباره شروعکردن است.
گلدان کوچک کنار پنجره
چند برگ تازه دارد.
دستم را روی خاکش میکشم
و لبخند میزنم؛
چه خوب که زندگی
همیشه
با صدای بلند
خبرِ آمدنش را نمیدهد.
گاهی
فقط بوی خاک است،
گاهی
یک برگ سبز،
گاهی
صبحی که
با دلِ خسته
از خواب بیدار میشوی
و میبینی
هنوز میتوانی
دوست بداری،
چای دم کنی،
پنجره را باز کنی
و به باران
سلام کنی.