طناز ماجولانی
چند سطر دورتر
شعر ششم :«من از رفتن نمیترسم»
طنازماجولانی
پاییز۱۴۰۵
من از رفتن نمیترسم؛ از ماندن میترسم، وقتی دلی دیگر برای ماندنم نمیتپد.
از شبهایی که کنار کسی مینشینی و دلت میخواهد کاش کمی دورتر بود؛ از حرفهایی که پیش از گفتن در گلویت پیر میشوند؛ از دوستداشتنهایی که باید برایشان...
شعر پنجم :« اگر دلتنگ شدی»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
اگر دلتنگ شدی، به پاییز نگاه کن…
به برگهایی که بیآنکه از شاخه دل بکنند، تمام تابستان را با ترسِ رفتن گذراندند.
به پنجرهای که هر شب باز میشود شاید بادی آشنا از کوچه بگذرد.
به فنجانی که روی میز جا...
شعر چهارم :«زنِ تنها»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
من همان زنم که وقتی همهچیز به هم میریزد، اول به فکر جمعکردن خانه است؛ که چای میریزد، لبخند میزند، جواب سلام میدهد و نمیگذارد کسی بفهمد درونش چه خبر است.
همان زنی که اگر کسی غصه داشته باشد، برای شنیدن حرفهایش وقت...
شعر سوم :«بعضی خداحافظیها»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
بعضی خداحافظیها صدا ندارند…
نه دری محکم بسته میشود، نه کسی اشکهایش را به رخ دیگری میکشد، نه حتی جملهای گفته میشود که بشود تا سالها در خاطر نگهش داشت.
فقط یک روز میبینی دیگر از حال هم نمیپرسید؛ دیگر کسی منتظر...
شعر دوم :«دلم برای نبودنت تنگ شده است.»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
دلم برایت تنگ شده؛ نه برای روزهایی که بودی، نه حتی برای حرفهایی که میزدی…
دلم برای آن آرامشی تنگ شده که خیال میکردم کنار تو دارم.
برای وقتهایی که هنوز نمیدانستم آدم میتواند درست در آغوش یک نفر...
شعر اول :«پاییز از چشمهای من شروع شد»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
پاییز از وقتی شروع شد که تو رفتی…
نه آن روزی که برگها زرد شدند، نه وقتی که باد کوچهها را از عطر باران پر کرد؛ پاییز از همان لحظهای شروع شد که نگاهت را از من گرفتی و...
مجموعه شعر :«پاییز آدمای رفته»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
بعد از تو، جهان…
جهان رفت… و من ماندم با خانهای که بوی نبودن میدهد، با روزهایی که قرار نبود اینقدر زود رنگ رفتن بگیرند…
هنوز باورم نمیشود مرگ بتواند اینقدر ساده از دری وارد شود و یک زندگی را به دو...
اولِ پاییز بود...
همان روزی که
هوا بوی رفتن میداد،
یک نفر آمد
که شبیه ماندن بود.
آمد
نه با وعده های دروغی،
نه با حرفهای عجیب؛
با مهربانیِ سادهای
که آدم را
یادِ آرامش میانداخت.
آمد و
دلم برای اولین بار فهمید
گاهی عشق
قرار نیست قلبت را به...
شعر پنجم:پاییز بی تو
پاییزِ بیتو
چیز عجیبیست...
همان کوچه است،
همان پنجره،
همان درختی که
هر سال
زودتر از همه
زرد میشود.
اما انگار
چیزی در جهان
کم شده است؛
چیزی شبیه
صدای قدمهای تو
روی برگهای خیس.
امروز
یک فنجان چای ریختم
و بیاختیار
فنجان دوم را
کنار...
شعر پنجم:پاییز بی تو
پاییزِ بیتو
چیز عجیبیست...
همان کوچه است،
همان پنجره،
همان درختی که
هر سال
زودتر از همه
زرد میشود.
اما انگار
چیزی در جهان
کم شده است؛
چیزی شبیه
صدای قدمهای تو
روی برگهای خیس.
امروز
یک فنجان چای ریختم
و بیاختیار
فنجان دوم را
کنار...
شعر چهارم:بوی خاک باران زده
باران که بند میآید،
کوچه
بوی تازهای میگیرد؛
بوی خاک،
بوی زندگی
و خاطرهای
که انگار همین حالا
از راه رسیده است.
پنجره را باز میکنم
و هوای خیس
آرام وارد خانه میشود.
روی دیوار روبهرو،
قطرهای میلغزد
و من فکر میکنم
چقدر شبیه آدمهاست؛...
شعرسوم :نیمکت خیس
امروز
نیمکتی خیس بود
و برگهایی که
آرام روی آن نشسته بودند.
کسی آنجا نبود،
اما جای خالیِ تو
هنوز
گرمِ خاطره بود.
نشستم،
دستم را روی چوب سرد کشیدم
و به روزی فکر کردم
که کنار هم
به رفتوآمد آدمها خندیدیم.
آن روز،
پاییز تازه آمده...
شعردوم:باران که میبارد
باران که میبارد،
پنجره
بیشتر از همیشه
شبیه چشمهای من میشود؛
خیس،
خاموش
و پر از حرف.
بوی خاک
در خانه میپیچد
و من،
بیآنکه بخواهم،
یادت میافتم.
عجیب است...
بعضی آدمها
حتی وقتی نیستند،
در سادهترین اتفاقها
حضور دارند؛
در صدای باران،
در بخار چای،
در...
مجموعه «پاییزبهانه ی باران»
شعر اول :برگها شبیه نامه اند
برگها شبیه نامهاند؛
نامههایی که پاییز
برای کوچه مینویسد
و باد،
پستچیِ بیقرارشان میشود.
هر برگ
حرفی دارد
که شاید هیچوقت
به مقصد نرسد.
یکی از شاخه میافتد
برای خداحافظی،
یکی روی شانهی رهگذری مینشیند
تا یاد کسی را
به...
«آرام آرام»
آرام آرام
دارم
شبیهِ زنی میشوم
که میتواند
در آینه
چند ثانیه
بیشتر
دوام بیاورد.
زنی
که دیگر
برای دوستداشتنی بودن
اینهمه
از خودش
کم نمیکند.
این روزها
وقتی موهایم را
پشتِ گوشم میبرم،
یا پیراهنی روشن
روی تنم
مینشیند،
چیزی در من
آرام
لبخند میزند.
نه به...
«دلم میخواهد»
دلم میخواهد
این روزها
کمی بیشتر
زن باشم؛
نه از آن زنها
که جهان را
روی شانههایشان
تا مرزِ فراموشی
حمل میکنند.
نه.
دلم میخواهد
گاهی
موهایم را
بیدلیل
باز بگذارم،
برای خودم
عطر بزنم،
و عصرها
با یک آهنگِ خوب
خانه را
کمی
به رقصِ آرام
دعوت...
«من از آن زنهایم»
من
از آن زنهایم
که همیشه
بلند نمیخندند،
اما
اگر بخندند
چیزی
در هوای اتاق
عوض میشود.
از آنهایی
که دلشان میخواهد
برای خودشان
گل بخرند،
شبهای سخت
موهایشان را
خودشان نوازش میکنند،
و خوب میدانند
نجات
فعلِ تنهایی همین ست.
اما،
بگذار رازی بگویم:
گاهی...
«زن، وقتی حالِ خودش خوب است»
این روزها
کمی بیشتر
آینه را
معطلِ خودم میکنم؛
نه از سرِ غرور،
فقط
دلم میخواهد
زن بودنم را
آرام
به یاد بیاورم.
مثلاً
موهایم را
جوری رها کنم
که باد
برای چند دقیقه
حواسش پرت شود،
یا پیراهنی بپوشم
که راه رفتنم را...
«من بلد شدهام»
من
از آن زنها نیستم
که تمامِ غروبشان
به آمدنِ کسی
بسته باشد؛
نه،
بارها
دستِ خودم را گرفتهام
و از شبهای سخت
عبور کردهام.
بلد شدهام
برای خودم
چای بریزم،
موهایم را
با حوصله
پشتِ گوشم ببرم،
و بیآنکه کسی بگوید
زیبایی،
خودم
به آینه
لبخند...
«این روزها»
این روزها
چیزی در من
آرامتر نفس میکشد؛
انگار
یک زنِ خسته
گوشهای از دلم
بالاخره
نشسته باشد
کنارِ پنجره
و چایِ عصرش را
بیعجله بنوشد.
این روزها
کمتر
با غم
هماتاقم؛
بیشتر
موهایم را
روی شانههایم
رها میکنم،
پیراهنهای روشنتر میپوشم،
و گاهی
بیدلیل
برای خودم
گل...
«عشق باید شبیه نور باشد»
عشق
باید
شبیهِ نور باشد؛
نه آن آتشی
که همهچیز را
یکباره
خاکستر میکند،
نه،
مثلِ صبحی
که آرام
روی پلکهای زنی
مینشیند
و بیآنکه بترساندش
به او یادآوری میکند
هنوز
میشود
به زندگی
دل بست.
عشق
باید بلد باشد
میانِ یک روزِ معمولی
ناگهان...
«کسی که بلد باشد»
روزی
کسی خواهد آمد،
نه با هیاهویِ دوستت دارم،
نه با وعدههای بلندِ بارانی؛
فقط
بلد خواهد بود
چطور
عصرهای خستهام را
کنارِ یک فنجان چای
آرام کند.
کسی
که دستهایش
عجله نداشته باشند؛
که وقتی
نامم را میگوید،
چیزی
در دلم
بیصدا
روشن شود.
دلم...
«تنم دوباره بهار را فهمید»
چند روزیست
آینه
با من
مهربانتر شده است؛
نه اینکه
اندوه
از خانهام رفته باشد،
نه،
فقط
یکجورِ آرامی
در استخوانهایم
جوانه زده است.
مثلاً
صبحها
موهایم را
با حوصلهتر میبافم،
رژِ لبم را
بیدلیل
کمی پررنگتر میزنم،
و گاهی
بیآنکه کسی باشد
برای پنجره...