آمد اما در نگاهش رنگی از...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

«آمد، اما در نگاهش» رنگی از رویا نبود
در سکوت چشم‌ مستش رنج دل پیدا  نبود

آمد و باران گرفت از آسمان شهر، لیک
در دلِ باران نشانی ز آن گلِ زیبا نبود

ماه را در چشم او دیدم، میان آینه
صبح اما یک نشان از دلبر شیدا نبود

دست‌هایش را گرفتم؛سرد بود و بی رمق
در کفِ آن دست‌ها چیزی بجزسرما نبود

گفتمش با من بگو از آن شبِ تلخ وداع
برلبش از آن تبِ شیرینِ پُر سودا نبود

باغ در آغوشِ باران بود و گل‌ها اشکبار
در میانِ آن همه گل،غنچه ای زیبا نبود

یک پرنده از دلِ دیوار پر زد سوی ماه
بال هم بود و برای رفتنش رویا نبود

ساعتِ دیوار می‌نالید و شب را می‌شمرد
در دلِ شب ترس بودو شوری از فردا نبود

عطر گل پیچید هرسو، شهرِ رؤیاها شکفت
شد گلستان شهر ، دلها خالی از گرما نبود

خانه را از خاطراتش پر نمودم تا سحر
خانه ای بود و ،در آن جز یاد او با ما نبود

در خیالم دست در دستِ پرستوی بهار
کاروان می آمد آرام و بهار آنجا نبود

رفت و باران برسرِ ردِّ قدم‌هایش نشست
همچنان در کوچه‌ها چیزی به جز  غوغا نبود

رفت و پشتِ پا زد و بر آن همه عهد و وفا
موسم فصل بهاران شد صنم پیدا نبود

صدیقه جُر
ZibaMatn.IR
 _Sahel tanha
ارسال شده توسط
ارسال متن