آمد اما در نگاهش رنگی از...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- آمد اما در نگاهش رنگی از...
«آمد، اما در نگاهش» رنگی از رویا نبود
در سکوت چشم مستش رنج دل پیدا نبود
آمد و باران گرفت از آسمان شهر، لیک
در دلِ باران نشانی ز آن گلِ زیبا نبود
ماه را در چشم او دیدم، میان آینه
صبح اما یک نشان از دلبر شیدا نبود
دستهایش را گرفتم؛سرد بود و بی رمق
در کفِ آن دستها چیزی بجزسرما نبود
گفتمش با من بگو از آن شبِ تلخ وداع
برلبش از آن تبِ شیرینِ پُر سودا نبود
باغ در آغوشِ باران بود و گلها اشکبار
در میانِ آن همه گل،غنچه ای زیبا نبود
یک پرنده از دلِ دیوار پر زد سوی ماه
بال هم بود و برای رفتنش رویا نبود
ساعتِ دیوار مینالید و شب را میشمرد
در دلِ شب ترس بودو شوری از فردا نبود
عطر گل پیچید هرسو، شهرِ رؤیاها شکفت
شد گلستان شهر ، دلها خالی از گرما نبود
خانه را از خاطراتش پر نمودم تا سحر
خانه ای بود و ،در آن جز یاد او با ما نبود
در خیالم دست در دستِ پرستوی بهار
کاروان می آمد آرام و بهار آنجا نبود
رفت و باران برسرِ ردِّ قدمهایش نشست
همچنان در کوچهها چیزی به جز غوغا نبود
رفت و پشتِ پا زد و بر آن همه عهد و وفا
موسم فصل بهاران شد صنم پیدا نبود