متن اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
✍🏼غم نهان
باز دفتر غزلم، غم خود را نهان نکرد
با اشک دیده بر ورق عشق رقم زدم
تا صبح به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم و تا صبح از اشک اَلم زدم
با آسمان مناظره کردم تا خود سحر
او از ستاره دم زد و من...
سیگارِ نیمهتمام را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
در انتهای شبی سرد و یخزده
من بودم و دلی شکسته و غمزده
پرسید آینه ز من: «حالِ تو چطور؟»
گفتم: «شبیه شاخهٔ بیدی تبر زده»
پشتِ چشمانِ تو دریاست، چه طوفانخیزی
که دلم غرقِ تماشایِ تو، شد سر ریزی
دلِ من پنجرهای رو به شبِ مهتابی،ست
تو همان نورِ قشنگی چو گل شبدیزی
مست لبهاى تو هستم که مرا لبریزى
به رگم تازه تر از صبح غزل مى ریزى
تب لبهاى تو تند است شبیه...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
آشپزخانه تاریک بود.
قاشقها
دور میز نشسته بودند
و دربارهی انقراضِ دهانها
بحث میکردند.
سیگارِ نیمهتمام
در نعلبکی
هنوز خوابِ آتش میدید.
و یخچال
سالها بود
صدای مردهای را
در خود نگه داشته بود.
تو را دوست داشتم
آنقدر
که یک روز
درختی از گوشِ چپم رویید.
پرندگان
هفتهای دو بار
روی شانههایم
تخم میگذاشتند
و باد
نام تو را
به جای فصلها
ورق میزد.
یک شب
ماه را در جیبم گذاشتم
تا برایت بیاورم
صبح
دیدم تمامِ آسمان
از سرما به
رنگِ دندان...
حداقلش من همینی ام که هستم.
تو کی هستی پشت این همه نقاب؟
باران رحمت، ✍🏼
در کعبهی چشمانت ما را تو تسلّی ده
بارانِ محبت را بر خانهی دل نما جاری
دل خسته زِ فریاد و ، آوارهی این دنیا
با نام تو آرامد، ای چشمهی بیداری
هرشب که دلم گیرد از وسوسهی تردید
یادت به یقین گوید، وقت است که باز...
تو آمدی؛
و ماه
مثل پرندهای سفید
از قفسِ آبگیرِ شب
به آغوشت پر کشید
درزیر پوست شهر
امید، جنازهای بود که
هر صبح لباس نو میپوشید
ولی غروب ها سیاه پوش می شد
ترسناکتر از گرانی،و گرسنگی،و ظلم،
این است که کمکم آدمها به صدای شکستنِ همدیگر عادت میکنند،
و سکوت، نامِ دیگرِ آشفتگی میشود
در آشپزخانهی تاریک،
قاشقها
تمام شب
به بشقابهای خالی
فحش میدهند.
سینک
پر از ماهیهای مردهایست
که هرگز دریا ندیدهاند.
و شفق...
شفق نامِ دختری بود
که افق
بعد از اعدامِ خورشید
به دنیا آورد.
باز باران میتراود از دو چشمان ترم
با گهر های فراوان بر حریم دفترم
میچکد آرام اشکم بر دلِ بی تاب خو
مینویسد قصهی آشفته رنگ جوهرم
یاد آن روزی که چشمش بر نگاهم چون نگار
میسرود از اشکِ خود شعرِ وداعِ آخرم
یاد آن روزی که با او زیرِ...
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
بغض دارم گریه دارم بی قرارم بعد از این
برگ ریزانِ خزانم بی بهارم بعد از این
بعدِ تو ابری ست اینجا آسمان هم تیره است
نا امیدم شوق فردایی ندارم بعدِ از این
از خودم از سرنوشتم در فرارم بعدِ از این
من تحمل می کنم من بیقرام بعد...
گاهی یک قلبِ مهربان
، از هزار دیوان شعر،
شاعرانهتر است.
تا دلِ شاعر افسرده و لبریزِ غم است
واژهها در پیِ یک بغضِ شکوفا باشند
گر زلف پریشانت در دست صبا افتد
هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد
نامِ تو را
بر لب آوردم؛
ناگهان
در کویرِ اتاقم
یک رودخانه
شروع به شکوفه دادن کرد.
عشق یعنی می توان پروانه شد
یک نگاه ساده را دیوانه شد
عشق یعنی یک سبد یاس سپید
نسترن هایی که دستان تو چید
عشق یعنی باور رنگین کمان
پر گرفتن در میان آسمان
️
عشق یعنی ما شدن یعنی خروج
قله ی این زندگی یعنی عروج
عشق یعنی عالمی...
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...