متن اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
صدیقه جُر
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
با شاعری کلکل مکن، با یک غزل رامت کند
با یک غزل ساقی شود، مست و غزلخوانت کند
شاعر اگر از عشق گفت، دنیا دگرگون میشود
یک بیتِ ناب از دفترش، مجنون و حیرانت کند
با واژههای بکر و ناب، شب را چراغان میکند
بزمی بیاراید که جان، خودبه قربانت...
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
صدیقه جُر
«عینکم را روی
میز جا گذاشتم؛
از آن روز
خیابانها همه
شبیه تو شدند.»
✍🏼 تسخیر
پنج حسِ زندگی را در نگاهی بُردهای
صبر را از قلعهی دل ناگهانی بُردهای
عقل را از خانهی مغزم ربودی، بیصدا
از مسیرِ روشنِ فکرم به جایی بُردهای
جانِ لرزان در تنم، چون قایقی در التهاب
سویِ ساحلهایِ دورِ بیپناهی بُردهای
اشک را از چشمِ من تا وسعتِ...
✍🏼مـَن_یا مـَن
در سینهی من آتشی از «من» پنهان
یک من به فغان، آن یک دیگر به عیان
یک من به هیاهوی جهان دل بستهست
یک من به سکوت واژه ها دل، پیوستهست
آن یک، طلبِ نام و نشان میجوید
این یک، ره بینام و نشان میپوید
آن مَن، به...
صدیقه جُر
تنهایی ام را...
با گل سرخی
دور ریختم...
تنها تر از من ...
عابری بود
که گل را برداشت...
✍🏼یادگار بهار
ای فلک، آن خندهٔ شیرین زِ یادم رفته است
در میانِ خاطراتم، آن نگارم رفته است
آن شبِ مهتابی و آن کوچهها یادم نماند
در غمِ هجرانِ او، شور و قرارم رفته است
عطرِ گیسویش هنوز آید به مشامِ خاطرم
لیک از آن باغِ محبت، برگ و بارم...
صدیقه جُر
پرنده، از وسعتِ
آسمان نرفت...
از قفسهایی پر کشید
که نامِ دوستی بر
میلههایشان
نوشته بودند.
#صدیقه_جُر
برای مادرم 😒
آرام جانم ✍🏽
ساحلی طوفانیام، آیا قرارم میشوی؟
موجهای بیقرار، آیا تو یارم میشوی؟
بیتو هر شب تا سحر همصحبتِ اندوهِ خویش
صبحِ لبخندِ پس ازاین شامِ تارم میشوی؟
در هجومِ باد و بارانِ غمِ بیهمدلی
تکیهگاهِ خستهٔ قلب فگارم میشوی؟
گر خزان بر شاخههای آرزویم...
عصر از پلکِ یک ماهیِ
روی میزِ جهان افتاده است،
من نامِ تو را در جیبِ ابرها
پنهان میکنم تا باران، فقط
در آسمان ما ببارد.
پرندهای از پوست درخت انار بیرون میآید، دورِ موهایت میچرخد،
و زمان مثل اسبی شیشهای
در آینه چشمانت میتازد.
تو میخندی و ناگهان
تمامِ...
مستِ عشق
صدیقه جُر
عشق تو عاقبت بتپرستم کرده
بوی نفس تو مستِ مستم کرده
دیوانهام، گر که بگویم خوبم
این عشق مرا بادهپرستم کرده
صدیقه جُر
عشقِ تو میوهای نیست
که از شاخه چیده شود؛
سیارهایست که هر شب
در دهانه تاریکِ قلبم
طلوع میکند.
صدیقه جُر
گم شده بود
صدای هـق هـق شبانه
زنی در شـر شـر باران
به انتظار سحر
از کجا آوردهای؟
قدِ رعنا، چشمِ زیبا از کجا آوردهای؟
راستی این ناز و اطوار از کجا آوردهای؟
آن لبِ خندان و آن شیرینسخن گفتن، بگو
این همه لطف و تماشا از کجا آوردهای؟
ماه در پیشِ رُخت شرمنده و حیران شدهست
این چنین حُسنِ دلآرا از کجا آوردهای؟
در...
صدیقه جُر
دلم به یاد تو هر شب بهانه میگیرد
دیده ز شوق دیدنت ترانه میگیرد
دگر چه حاجتِ است مرا به ماه در شب
که خیال روی تو دل، نشانه میگیرد
✍🏼کتاب چشمانت
آفرینش ورق نخورد انگار
تا ورق خورد کتاب چشمانت
صبح، چیزی نبود جز نوری
که چکید از سحاب چشمانت
پیش از آنکه اذان نور رسد
صبح بود از خطاب چشمانت
آسمان آیه ای نخوانده هنوز
شد منور زِ باب چشمانت
ماه هر شب به آب نظاره کند
تا...
خورجین دلتنگی، 3
آنقدر دلتنگم
که میتوانم هزار دریا را
وارونه شنا کنم،
فقط برای رسیدن
به ساحلی که خاطرهات
هنوز آنجا ایستاده است.
گاهی درست وقتی جوانهای
روی زخمهایم میروید،
میفهمم بعضی دردها
برای رفتن نیامدهاند؛
آمدهاند تا بهار را
از دلِ ویرانی یاد بگیرند.
آنقدر ناامیدم
که آخرین...
صدیقه جُر
عشق تو عاقبت بتپرستم کرده
بوی نفس تو مستِ مستم کرده
دیوانهام، گر که بگویم خوبم
این عشق مرا بادهپرستم کرده
صنما ز هجرِ رویت غمِ روزگار دارم
به امیدِ وصلِ رویت سرِ انتظار دارم
ز نسیم زلف مشکین خبر نگار آید
من از آن شمیم جان بخش هوس بهار دارم
شب و روز در خیالت چو ستاره می فروزم
به سرای تیره ی دل مَه آشکار دارم
ز جمال عالم...
سر، بر دار
به جهنم که مـرا بـر سرِ آن دار بری
یا که بـَر آبرویم سکه به بازار زنی
من همان شاخهٔ خشکیدهٔ طوفان زدهام
که نـلرزیدم و تو تیشه به تکرار زنی
همهٔ عمر مرا سنگ ملامت زده ای
تو همانی به دلم مـُهرِ گنهکار زنی
دل اگر...
یک غزل مانده که تا شاعرِ باران بشوم
از خودم دل بکنم، محرم جانان بشوم
یک قدم مانده که تا خشک شود نقشِ قلم
نالهی سردِ گل و نعره ی آبان بشوم
شاخهام لانهی عشق و غزل و خاطره است
باید انگار که راهیّ ِ بیابان بشوم
پُرم از حسرتِ...
مهمان
مهمانِیِ حضورت ، شب تا سحر، به آغوش
میگفت و میشنیدم، از بوسه تا به آغوش
بر شانه ات نهادم دل را چو شاخه ای گل
تا عطر عشق پیچد از، سینه تا بنا گوش
او در خیالِ رفتن، من جستوجویِ راهی
تا بیشتر بماند، سر بر فرازِ آن...