متن اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
نامِ تو را
بر لب آوردم؛
ناگهان
در کویرِ اتاقم
یک رودخانه
شروع به شکوفه دادن کرد.
عشق یعنی می توان پروانه شد
یک نگاه ساده را دیوانه شد
عشق یعنی یک سبد یاس سپید
نسترن هایی که دستان تو چید
عشق یعنی باور رنگین کمان
پر گرفتن در میان آسمان
️
عشق یعنی ما شدن یعنی خروج
قله ی این زندگی یعنی عروج
عشق یعنی عالمی...
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...
مــحــبــوب مــن
تُـورابایدیواشکیخواست
یواشکی "بغـل" گرفت
یواشکیبرایت شِعـر خواند
ویواشکیبه دیـدارت آمد
تُـو را نبایدبهجمعآدمها بُرد
دوستداشتنهاییواشکی
دوامشان بیشتر است
اصلا،باید تُــو را
یواشکی خواست
مغرور همیشگی مـن
اُقیانوسِ اشک در فنجانِ غزل»
چشمانت،دو سُرمهدانِ
غایب کهکشان نور است
کهکشانهایی که در پلکهایِ
تو، به هبوطِ نور،
از جا کَنده شدهاند.
من، عابریکه در کوچهیِ
موهایت گم شده،
و هر گرهاش کلافِ
سردرگمیست که بادِ صبا،
نتوانسته رهایش کند.