زیبا متن : مرجع متن های زیبا

خیابان شلوغ بود و راه طولانی..
ترافیک بود و خستگی..
اصلا همه چیز دست ب دست هم داده بود تا من چشمانم را برای لحظه ای روی هم بگذارم....
ترافیک را ب قدری طولانی میدیدم ک فکر نمیکردم تا حداقل نیم ساعت دیگر راه باز شود..
شیشه تق تق صدا میداد..
سرم را بلند کردم..
کسی نبود..
روبرو را نگاه کردم..
کسی روی کاپوت دراز کشیده بود و ب چشمانم زل زده بود..
صحنه کمی شوکه کننده بود..
یعنی..
اصلا انتظارش را نداشتم..
اما چرا هیچ کسی حتی نگاهی هم نمی انداخت؟
نگاه متعجب پیش کش....

باز هم نگاهم را چرخاندم..
کودکی نگاهش روی کاپوت بود..
کمی شاد از این ک کسی دیگر ب جز من این شخص زوم شده روی چشمانم را میبیند لبخند بر لبانم نشست..
اما..
نگاهم ک از روی کودک برداشته شد..
ب سمت کاپوت رفت و..
کسی نبود......
هیچ کس..
حتی کاپوت هم تو رفتگی نداشت ک دل خوش باشم وزن کسی را تحمل کرده بوده..
صدای بوق می آمد..
اما...
ماشین های جلویی ک هنوز هم نزدیک ب هم ایستاده بودند..
اصلا..
چرا هیچ چیز حرکت نمیکرد..
نگاهم با شدت ب سمت کودک چرخید..
کودک حتی پلک هم نمیزد..
ب همان سمتی ک قبلا نگاه میکرد هنوز هم خیره بود..
همه بی حرکت بودند..
فقط من تکان میخوردم؟؟؟؟؟؟
شوکه فقط اطراف را نگاه میکردم..
پس این صدای بوق از کجاست؟
ناگهان بوق کشیده ای و تکان محکمی ک کسی ب شانه هایم میداد..
چشمانم باز شد..
کسی آب ب صورتم میریخت..
نفس عمیقی کشیدم..
خدای من..
بیهوش بودم؟
از خستگی؟
خواب بودم؟
ب این سنگینی؟
خواب بود؟
ب این ترسناکی؟
کابوس بود..
ب همین راحتی..

داستان های خواب زده

نویسنده: vafa \وفا\
ZibaMatn.IR
____vafa____ ارسال شده توسط
____vafa____


ZibaMatn.IR
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

این متن را با دوستان خود به اشتراک بگزارید

ارسال پروفایل در پروفایل گرام