پنجره ی اتاقم را مثل خودم معتاد کردهام، معتادِ انتظار..!
تمامِ عمر در لباسی ماندم که برای آمدنت دوخته بودم— و هیچکس نپرسید چرا اینهمه سال آماده رفتنم جایی نرفتهام